و بعد مجنون به لیلی گفت از این به بعد دقت می کنم که دق ات ندهم

چرا خیلی از ماها درست نوشته ها را نمی خوانیم؟ حوصله نداریم؟ علاقه به خواندن نداریم؟ صرفا برای رفع تکلیف می خوانیم؟ مهم نیست برایمان؟ یا چه... یا چرا خیلی وقت ها دقــت نداریم به حرف ها؟ فلانی به من می گوید دیدی گفتی فلان می شود ولی بیصار شد می گویم عزیز دل برو نگا کن که از کلمه "شاید" استفاده کردم. می گوید تو گفتی فلان اتفاق باعث فولان می شود اما بفرما این مثال نقض حرفت می گویم جان دل من از کلمه "تقریبا همیشه" استفاده کردم نه "همیشه" برو لطفا حرفم را مرور کن. می گوید فلان اتفاق باعث فیلان واقعه می شود این خط و این نشان می گویم آخر گل من!! تو نه سند داری نه مدرک ... چطور انقدر راحت حرف میزنی ... یا کلی گویی در مواقع غیردرست می کنی و جوانب را در نظر نمی گیری؟ می گوید خبالا. حرف هایمان هم جزو اعمال مایند... مثلا من حرف هایی را دیدم که از تیر کُلت تاثیرگذار تــــر

۲

قرمز ترین گوجه ها را بخر هموطن مظلوم من

گوجه خریدن شده است برایم یکی از غم انگیز ترین اتفاق های دنیا . تراریخته یعنی درد ... یعنی غارت سـ لامــ تی ... تراریخته بودن گوجه را خیلی راحت تر از میوه های دیگر تشخیص می دهم و گوجه توی وعده های غذایی مان یک عامل مهم است . ای کاش همه واقعا می فهمیدند اسرائیل کیست ... چیست ... ملت کوچکی پر از ادعاهای وحشتناک ... ملتی خونبار ... خ و ن خ و ا ر ... ای کاش همه می دانستند واقعا توی دنیا چه اتفاقاتی می افتد ... ای کاش با تحقیق حرف می زدند ... ای کاش فکر نمی کردند عقل کلند ...

ای کاش همه "روز نکبت" را می فهمیدند ... صهیونیسم را ...



به مامان شیعه ام می گویم هر بار که یک لیوان نوشابه میخوری نتنیاهو را از عمق وجود شاد می کنی .




* هـ و یـ جـ و ر ی نوشت :
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من


* یـ ا سـ ر کلیک


* آخرین باری که خوابتو دیدم بهم یه نامه دادی ... توی نامه بهم گفتی ...

۶

رزق دل

سال اول دبیرستان با نوشین دوست شدم. واسه ی هم با نامه درد و دل می کردیم چون یه دوست دیگه هم بینمون بود که باهاش راحت نبودیم. نوشین مهربون و شیرین و دوست داشتنی بود و طی یه سال ما خیلی صمیمی شدیم. قصد کرد بره رشته انسانی. به منم اصرار کرد که باهاش برم. یادمه همون سال تو مسابقه شعر شرکت کردم و رتبه ام آوردم. نوشین مدام تشویقم میکرد که برم دنبال استعدادم اما من فکر میکردم راهم رشته ی ریاضیه... نوشین سال بعد بخاطر تغییر رشته از مدرسمون رفت و بعد دانشگاه اصفهان قبول شد. دو سالی گذشت که از پستای اینستاگرامی و حرفاش فهمیدم یه دوست خیلی صمیمیشو تو تصادف از دست داده... اونقدر روش تاثیر گذاشته بود که هفته ای یه متن کوتاه در سوگ دوستش می نوشت که درد ازش می چکید و معلوم بود واقعا داره رنج میکشه. آرزو کردم بتونم دردشو تسکین بدم... اما چطوری؟ نمیدونستم.

وقتی خبر قبولیمو شنید اونقدر خوشحال شد که میگفت انگار خودم دوباره قبول شدم شایسته. امروز بهم گفت دوستم فرخنده که فوت کرد هم فلسفه میخوند تازه عین تو تغییر رشته هم داده بود از حسابداری به فلسفه. خیلی عجیب بود... آخه حتی رشته ی منم پر از حسابداری بود و من از اون حسابداریا اللخصوص فراری بودم... بهش گفتم حالا فرخنده رو فراموش کن من اومدم پیشت باشم ... امیدوارم دوست خوبی باشم ... گفت هستی ... امیدوارم راست بگه. حتی بهش پیشنهاد دادم نه ترمه بشه که بیشتر پیش هم باشیم :))) 

من خیلی به رزق دل اعتقاد دارم... اصلا نمیخوام بگم لایق مهربونیای نوشینم و این حرفا ولی من رزق دل غمدیده نوشین شدم... انگار این یکی از رسالتامه... حتی تو اون دانشگاه به اون بزرگی دانشکده هامون دقیقا روبه روی هم افتاده و من فقط کافیه برم اون طرف خیابون تا ببینمش... و یرزقه من حیث لایحتسب

حالا فکرشو بکن خدا به این فوق العادگی و با برنامگی و دقیق رزق دلمو فراموش کنه... یا حتی صدم ثانیه ای دیر بکنه... واقعا خنده داره. منتظرش باش دل من.

۰

کارت ملی "هوشمند" من

عکس کارت ملی جدیدم یک جور خاصی متعجب است. انگار دارد به همه ی کسانی که زندگی را مثل بازی نمی بینند و برای نابود شدنی ها حرص می خورند یا به آنها وابسته می شوند مثل دختری که گاهی توی آینه می بینم نگاه می کند.

۳

ما آزموده ایم در اون دانشگاه بخت خویش ، بیرون باید کشید از اون ورطه رخت خویش

میخواهم یک رازی را فاش کنم. رازی که فقط بین خودم و خدا بود. و هیچ وقت احدی نفهمید...

سال کنکورم سال عجیبی بود. هروقت که به آن زمان فکر می کنم مدام به دلیل اینکه چطور در آن شرایط زنده ماندم و دوام آوردم فکر می کنم. سخت تر از همیشه بود زندگی... من مثل بقیه درس نمی خواندم چون رنج هایم با همه فرق داشت. رنج هایم مرا آغوش ِ سفتی گرفته بودند که در آن آغوش تمرکز و درس و تست از شاخ غول شکستن سخت تر بود. با این حال زور می زدم اما زورم کم بود. آن سال قبول نشدم و نخواستم غیر دولتی بروم. خواندم برای سال بعد... سال بعد زندگی ام آرامتر شد. درسم را می خواندم. شنا می رفتم. نقاشی می کشیدم. و رنگی زندگی می کردم. زمان کنکور رسید. تلاش کرده بودم و درصدهایم قابل قبول در حد هدف کوچکم بود. روز کنکور رسید. پدرم با استرس سوار ماشینم کرد و اصلا انگار نمی فهمید امروز یک روز مهم برای شایسته است و باید آرامش و حس خوب به او بدهد. به او اصرار کرده بودم خودم بروم اما اجازه نداده بود. او مرا انگار نمی دید. صبحانه تخم مرغ و بعدش موز خورده بودم و سنگین بودم. پدر دیرش شده بود و مرا مثل جعبه ای که باید به مقصد برساند می دید. عصبی رانندگی می کرد و فحش میداد و تند می رفت و قصد دیدن دست انداز ها را نداشت. خودم هم کمی استرس طبیعی داشتم و حالا با کار پدر جز اینکه ذهنم در عذاب بود ، معده و روده ام حسابی ریخته بود بهم جوری که حالت تهوع پیدا کرده بودم. به حوزه رسیدم. چند دقیقه ای توی صف ایستادم تا بروم داخل اما وقتی نوبتم شد دربان بهم گفت آدرس اشتباهی به من داده اند و باید به دانشکده ی بغل مراجعه می کردم. دیر شده بود و تا دانشکده ی بغل کلی راه بود. دویدم. نفس نفس زنان روی صندلی نشستم. پریدن رنگم را کمی حس میکردم ولی توجهی به آن نداشتم. بلند شدم لباسم را مرتب کنم و وسایلم را در آورم که سرم گیج رفت. مراقب دید و حالم را پرسید. با اعتماد به نفس گفتم خوبم و حتی متعجب بودم که چرا این را می پرسی... می دانید داستان چه بود؟ باورم نمیشد روز کنکورم خراب شده است. سر جایم نشستم. سرگیجه شدت گرفت. سوال ها را می دیدم اما هیچ چیزی نمی فهمیدم. حالت تهوع داشتم و چند دقیقه از شروع نگذشته بود که انقدر وضعم خراب شده بود که فکر میکردم فقط باید بروم بیرون.اما مدام به سوال ها نگاه می کردم و پیش خودم میگفتم " این کنکور است کشک که نیست بروم..." و به امید بهتر شدن حالم سعی کردم آرام باشم یا چیزی بخورم اما حالم تغییر نکرد. پاسخنامه را برداشتم و تند تند پر کردم. اولین کسانی که بلند شدند من بود. یک دختر رنگ پریده که هیچ وقت فکرش را نمیکرد کنکور را ببازد. خانه که رسیدم به هیچ کس چیزی نگفتم حتی وقتی با دوست صمیمیم تلفنی می خندیدیم. هیچ کس جز خدا نمی دانست آن روز چه بر سر دختری رفت که جلوی چشمش تلاشش به باد میرفت و کاری نمی توانست بکند.

دانشگاه غیر انتفاعی قبول شدم. بانکداری. تازه عاشق هم شدم. عاشق مردی که در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه اصفهان دکترا و فوق لیسانس گرفت.

یک سال و خورده ای بعد تصمیم گرفتم کنکور بدهم. دو باری که کنکور دادم کنکور ریاضی بود ولی این بار اهداف و مسیرم را در رشته های انسانی می دیدم. هم دانشگاه را خواندم که پل های پشت سرم را خراب نکنم و هم کنکور را. امشب کنکور روی خوب نشانم داد بالاخره. حالا مهر امسال وارد دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه اصفهان می شوم و فلسفه می خوانم.

واقعیتش از مسیری که طی کردم گله ندارم... حتی اگر عاشق شده باشم و نرسیده باشم... گاهی یک چیزهایی دست ما نیست

و به من ثابت شد اینجور چیزها بد نیستند.

راستی ... من از آن دانشگاه و بانکداری رها شدم اما نشد که از تو...

۷

دست هایشان

یک خانم ۵۰ ساله ، از آن اهل دل هایش ، از آنها که کتاب رفیق ۵۰ ساله شان است و تفکر چاشنی سفره ی روزانه شان ، وقتی شنید در ۱۶ سالگی به پوچی رسیدم به من گفت آدم پر تلاشی هستم. واقعیت این است که بعد از حرف او به این قضیه توجه کردم و بعد باورش کردم چون تا آن زمان مدام در حال دست به گریبان شدن با دردهایم بودم و انگار هرچه تلاش می کردم بی ثمر بود و یک ناتوان کم تلاشم. بعد از حرف آن اهل دل به پشت سر نگاه کردم و به سرسختی ام شاد شدم. و حالا می خواهم بگویم خیلی راه ها رفتم که به آرامش محض برسم اما از یک موقعی به بعد فهمیدم همه ی اوج ها از رضایت قلبی مادرم و پدرم شکوفه خواهند کرد. اما... اما... چرا هی یادم میرود این یافته را؟

۲

زنهار که وقتی اندر دلی مهر اندازی به اراده ی او ...

مسئولیت پذیری یک نفر را می شود اینطور هم محک زد که ببینی وقتی کاری میکند که به او علاقه مند شوی بعدش مراقب مهری که به دلت انداخته هم هست یا نه . اینکه این را بفهمد که کار بزرگی کرده و عواقبش را باید بپذیرد ...

۹

توی دید تو



وقتی می خواست حقوقم را حساب کند گفت : من توی دوربین دیدم که شما چطور با مشتری برخورد می کردید یا تمیز کاری ها یا ... هی گفت و گفت و حقوقم را حساب کرد و داد دستم . بدجوری جا خورده بودم . به کل، دوربین امنیتی را یادم رفته بود . همیشه دیده می شدم ...

۹

بـ ـغـ ض نوشت

الآن تو سنیم که مدام نگاه های دنبال کیث مناسب ازدواج میبینیم چه از طرف پسرهای جوون چه کلا کسایی که قصد کردن جوونی رو زن بدن... راستش من این حسو دوست ندارم... اینکه انقدر هردفعه استرس بگیرم حالا چی میشه؟!.. نمیدونم... انقدر عذاب آور شده برام دیگه که بغض کردم الآن که دارم تایپ میکنم... عین احمقا... ولی واقعیت اینه که من از این حرفا و حسا و اتفاقا خستم... حتی احساس میکنم دیگه دوست ندارم دردای عشق و آمپاس عشق و دوری های عشق و نگاه های پرحرف دور و خلاصه هرچیزی که مربوط به عاشق شدن های بلاتکلیفه... من دلم یه چیز ثابت و معلوم میخواد. خداجونم داری امتحانای سخت میگیری... کمکم کن ... اینکه درست همون جایی که کار میکنم یه آقا یاسری وجود داره که از نگاهاش خوشم نمیاد و مجبورم گاهی حرف بزنم باهاش ... یا اینکه از توی محل کارم دو تا پسر تا حدی فوضول پیرایشی قدرت دید زدن دارن... اینکه اون مغازه طبقه پایینی دیگه چرا انقد رو نروم میاد!!! در حال حاضر حالم از این پست به هم میخوره. شاید تنها خاصیت این پست اینه که قدر آرامش ازدواجو باید دونست.

٭ دلیل اصلی نبودن این چند وقت و تا حدی آشفتگیمو خواهم نوشت.
۲

بی کلک تر از مادر

وقتی تو واقعا تو زندگی باشی زندگی حرفی جز عشق نداره... وقتی یه نفر ندارتت و از ندونستن علت تلخی زندگیش حرف میزنه باید متعجب شد... باید فکر کرد آیا سرش به جایی خورده که الآن نمیدونه تو رو نداره و واسه همین زندگیش بی هدف ، بی رنگ ، بی اشتیاق و.. جریان داره . و هرکس از تو دور شد عمق زندگیش و بطنش رنگ مرگ گرفت و تنگی زندگی بهش سلام کرد...

نرو.... این یه خواهش نیست

التماسه

۰
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان