موجودات

وقتی میخواستم عضو انجمن های دانشگاه شوم یا در نشریه ها بنویسم مدام می پرسیدم و تحقیق میکردم که این گروه سیاسی کاری می کند یا نه؟ معیار مهمی بود .. خیلی مهم ... چون سیاسی کاری مترادف کثافت کاری ست در عالم واقع ... بعضی ها واقعا چه جور موجوداتی هستند که در زمانی که ناله ی مردم حتی از مایحتاج اولیه ی اولیه ی زندگی به آسمان است پی کثافت و کثافت کاریند ... پی سیاسی کاری ... 

۱

دکوراسیون بَطن

چیده ... زندگیم را چیده ... تقریبا هیچ کدام از بچه ها مثل من اول ریاضی نخوانده اند بعد بیایند فلسفه ... بعد من حالا میفهمم چقدر خدا همه چیز زندگیم را قشنگ چیده ... و من حتی آگاهانه این کار را نکرده ام ... 

به استادم گفتم فلسفه یعنی ریاضی ای که معنا و مفهوم گرفته ... کلماتی که وارد فرمول ها شده اند ... گفت اینطور هم می توان گفت

به استادم گفتم "چو فلسفه قبول میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد" :)))) گفت آره! ولی شیرینه ... مثل ریاضی که شیرینه اما سخت ...


فلسفه را دوست دارم .

و هیچ جا بهتر از اینجا نمی توانست برای من باشد .

والسلام : )

۰

فلانی مرا با تو حرف هاییست

بیزار باش فلانی ... خواب و خور خالی درد می آورد ... بیزار باش از خواب و خور خالی ... از زندگی خالی ... از منبع عشق را نادیده گرفتن ...

۱

تو کی هستی کوچولو؟

نمیدانم چه بگویم از دیروز... از پیاده روی جامانده ها... حرف بسیار است و حوصله ی خیلی ها کم و قلم من هم قاصر... ولی.. وای از آن بچه های کوچکی که در پیاده روی، خودجوش کفش از پا درآورده بودند و می رفتند... هی نگاهشان می کردم می گفتم خدایاااا این ها را چطوری آفریدی؟؟ آخر از کی الگو می گیرند که مثلا توجیه کنم از بزرگترها یاد گرفته اند چون در پیاده روی طولانی ما تک و توک بزرگسال پابرهنه می دیدم اما کلیییییی بچه... یک چیزی بود آنجا... من نمی دانستم با آن همه اتفاق خوب یک جا باید چه کرد... چقدر قشنگ بود... آخ خدا نگیر از ما این عظمت و این کشتی نجات را...

حسین ِ بی پروا مصداق این شعر سعدی ست

گفتم ببینمت مگرم درد اشتیاق / ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم



حسین جان ... اینجا تازه آغاز است ... دلم را که بین این آدم ها تنها نمیگذاری که یابن الزهرا ؟؟ این جمله را با عجز بخوان

۴

فردا ؟ آه..فردا...

دو چیز می خواهم بگویم که اول دومی اش را می گویم !


رفقای جدید در دانشگاه جدید آنقـــدر دلچسبند که شاید بتوانم بگویم توان شرح قصه نیست ... آدم هایی پیدا کردم با قلب هایی زیبا و قلب هایی خوش عطر و قلب هایی خوشـ طرح و... دل هایی عفیف... با اینکه از اغلبشان ۲-۳ سالی بزرگترم ولی چقدر پیش آنها احساس کوچک بودن میکنم... چقـــدر... چند تا استاد واقعا خوب هم دارم که خیلی جای شکر دارد... خیلی زیاد... عاجز نباشم خدا کند از شکر این همه مهربانی ها... و یاد بگیرم و یاد بگیرم از همه شان تا دیر نشده....... یک دعای دیگر مستجاب شد که "خدایم به من رفقایی بده که تو را به من بدهند..." تازه جالب این است که همچنان دارم از این دست دوست های جدیدتر پیدا میکنم روز به روز و روابط محکم تر می شود....


بار اول که آمدم توی این وبلاگ از امام حسین ِ آرام ِ جان ها نوشتم فقط دو کلمه بود "حسین کیست؟" یکی از رفقا هم آمد گفت "توان وصف نیست" ... خلاصه بگویم او را نمی توان درست و درمان وصف کرد و روز به روز عشق عمیق تر از عمیقش به اللّـه بیشتر برایم باز می شود ... و هم چنان در کف اویم و این همه خواندن از کربلا کافی نبوده و نخواهد بود ... فردا همین جا خواهم نوشت که حسین با دل ویران ، تکه تکه شده ، ریز شده ، پودر شده و خاکستر شده ی من چه کرد این مدت... بعد از اتمام پیاده روی خواهم نوشت... : )


الحمـــــدللّه برای کل مهربانی ها

برای دوری ها و فراق ها

برای نزدیکی ها

برای داشتن تو یا مهـــــدی جان 

سلام بر تو که مردم از بردن نامت کراهت دارند


۱

با دوست عشق زیباست

محمد اصفهانی توی آهنگ "وفا" میخونه :

با دوست ، عشق ، زیباست

با یار ، بی قراری

از دوست ، درد ماند و

از یار ، یادگاری...


اگه عشق یار وسط عشق دوست بیفته ، یعنی بیفته تو دلش ، یعنی در راستای عشق دوست بشه ، زیباست و زیباست...

چون در حقیقت دیگه عشق یاری وجود نداره همش فقط عشق دوسته... واسه همین خیلی زیباست...

اما اگه اینطوری نباشه هیچ وقت زیبایی حقیقی در عشق یار وجود نداره ... حالا هرچقدرم دست و پا بزنن ... می دوشند و نر است

۱

ای سر و سامان همه تو

وقتی راهی برای فراموشی وجود نداشته باشد و نه راه دیگری جز چشم به راه بودن ، زیر لب آرام می گویی

بی سر و سامان توام یا حسین

دست به دامان تو ام یا حسین

۱

معذرت میخوام که این پست رمزیه.حتی مطمئن نیستم که این پستو بخونی اما رمزش چهارشماره آخر گوشیته

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

جوجه

مژگان مثل من بار اول نیست پایش به دانشگاه باز شده. می گوید چقدر بچه ها بچه بازی در می آورند. تا حدی حرفش را قبول دارم اما کاملا برایم ثابت نشده. می گویم "زینب چی؟ اونم بچس به نظرت؟" می گوید "نه اون شوهر کرده دیگه بچه نیس که" و استدلالش مرا تا مرز خفگی میبرد :)))

به زینب می گویم "زود کیکتو بخور تا بریم کتابارو ببینیم". شروع می کنم به نگاه کردن ... کتاب طنز معاصر ... روی جلدش چشمم به عبارت "طنـــز وبلاگی" می خورد. توی دلم می گویم "عه ما ! عه ما !" ورقش میزنم و به این فکر می کنم که اگر اینجا بودی نشانت میدادم "یاسر ببین! منم وبلاگ می نویسما! رفتیم تو کتاب!!" کتاب را با بی رمقــــی روی میز می گذارم. کتاب های جمالزاده توجهم را جلب می کنند. اووو چقدر کتاب دارد این بشر. یاد آن زمانی می افتم که سرکلاس گفتی "پدر داستان نویسی کوتاه ایران ، محمدعلی جمالزاده" و توی هیچ کلاس داستان نویسی ای این را به من نگفته بودند تا آن زمان. سرم را می گردانم به کتاب های شعر... شعرهای واسوخت... یاد حرف هایت درباره ی واسوخت و وحشی بافقی میفتم... میگذرم... کتابی می بینم با عنوان "اس ام اس یا پیامک فرهنگی"... توی دل می گویم چه جالب نسل ما چه کتاب هایی به خودش می بیند که قبل ها اصلا نبوده است. به این فکر می کنم اگر اینجا بودی میگفتم "استاد داستان نویسیم تو قلمستان می گفت کلا مجازی بودن برای یه داستان نویس بی فایدس اما من یاسر اینطوری فکر نمیکنم... میدونی چقدر سوژه ی نوشتن اینطوری از دست میره... داستانایی که یه داستان نویس الآنی مینویسه بهتره قابل درک و قابل لمس برای همین امروز و امروزی ها باشه و مجازی بودن یه اتفاق فراگیر الآنه. حیفه سوژه هایی از دست بره.. اووو چقدر سوژه و ایده..." بعد دستت را بکشم و کتاب دیگری که دارد یواشکی بهم چشمک میزند را نشانت بدهم. نیستی. دست زینب را با بی رمقی می گیرم و به سمت در می رویم. به زینب می گویم که وقت اذان توی مسیرم و بیا الآن برویم نمازخانه. می گوید که وضو ندارد و بعد هم به شوخی می گوید "حالا برو خونه بخون... انقد اول وقتی لازمه؟" می گویم "من برم خونه خستم دیگه نمیچسبه خیلی.. بد نشو دیگه بریم وضو بگیر خب" بهم می گوید که کرِم و این هایش همراهش نیست :/ بعد هم می گوید "چند وقت دیگه با من بپری کافری چیزی میشی" من هم با صفت ناباب از او خداحافظی میکنم :))

هوف... چقدر محرم گذشت و همش سرکار بودم درس و گرفتاری های این شکلی ... حیف این عمر ... بعد فکر میکنم اگر بعدها مرد زندگیم اهل کربلا رفتن نباشد خیلی شیک و مجلسی با شناختی که از خودم دارم دق میکنم. فکرش را بکن آن همه محیط های خانوادگی و بیرونی غیر دینی تجربه کنی و بعد هم یک همراه این شکلی ، دق کردن من در این موقعیت یک مساله ی قطعیست. :|

حالا که توی مصلی دانشگاه دارم می نویسم دو تا دختر کنارم نشسته اند که یک ریز دارند می خندند. البته فقط یکیشان هی غش می رود و دیگری می گوید چرا میخندی خب؟ خنده ام نمی آید اما اسمت لبخندی ام می کند. لبخندیــ ـ ــ ...


۱

این پست خواندن ندارد کسی که باید بخواند خواهد خواند.

دیشب با اشک  و لباس بیرونی خوابیدم و صبح که بلند شدم کمرم درد می کرد ولی سعی کردم به موضوع دیشب فکر نکنم به مامان گفتم برویم کوله بخریم قبول کرد سرم را به کوله خریدن گرم کردم و بعد هم رفتم کلاس و سعی کردم سرم را بیشتر گرم کنم ولی توی کلاس چرت و پرت هایی خلاف همیشه رد و بدل شد که مرا به هم ریخت و من می دانستم با کسی که خودش را به خواب زده نباید بحث کرد و ریختم توی خودم. هی خودم را خوردم هی خوردم. بعد از کلاس دختری کلافه بودم که سعی به لبخند داشت و چه ناشی بود. توی خانه سر نامرتبی اتاق عرفان دعوا راه انداختم و کشوها را به نشانه ی اعتراض سفت کوبیدم به هم و به بابا گفتم تو داد نزنی من دیگر چیزی نمی خواهم و یادم رفته بود او بیمار است انگار... زیر و رو شده بودم... و پر از خشم بودم... هر چند سال یکبار اینطور می شوم
 پر از خشم بودم... از بی انصافی... از تنهایی... از اینکه به کسی بگویی فلانی من می دانم اشتباه کردم ولی قصد بد نداشتم بعد او به جای اینکه ببیند آیا خودش هم مقصر است یا نه هی اشتباه تو را که بابتش عذرخواهی کرده ای (و غیر از دعا کاری از دستت نمی آمده برای جبران) مدام توی سرت بزند که تو اشتباه کردی تو اشتباه کردی. خب من می دانم اشتباه کردم ولی چه کاری از دستم می آید؟!
خوب که دارم فکرش را میکنم آیا بستن وبلاگم کسی را راحت می کند؟
۹
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان