the end...

همه چیز پایان دارد. راحت هم تمام می شود .. به راحتی بستن یک کتاب ... این وبلاگ هم بالاخره روزی پایان دارد 

اما نه راحت.

فکر میکنم دوست وبلاگی خوبی نبودم ... بگذارید به حساب هوار هوار کاری که خودم روی سر خودم ریختم بلکه برای خودم کسی شوم روزی ... امیدوارم بشوم ... و همه مان بشویم ... مرا ببخشید که کامنت ها را هم جواب ندادم ...

بسیار آموختم از همه ... سپاس و بدرود :)

۸

چالش 13 دلیل زندگی به دعوت لیمو جانم

لیمو شاید فکر کنی دارم شعار می دهم اما شعارها زیبا هستند زمانی که واقعا سعی کنی به آنها عمل کنی ...

خیلی گشتم ... اما هیچ دلیلی برای نفس کشیدن جز عشق نیافتم لیمو ... و عشق همه ی چیزهای دیگر را بغل کرده بود مثل

داستان نویسی

هنر

مبهوت رهایی از دنیا شدن

لذت از طبیعت

خنداندن بچه ها و بوسیدنشان

و باید بگویم از 13 مورد خیلی بیشترند .. کارهایی که میکنی برای او ... که معشوق نگاهت کند و بگوید آری ... آری عاشقی کردی .....

و منتظر لحظه ای بمانی که جان موقتی ات را بخواهد بگیرد و بگوید عاشقی کردی ... راضیم از تو ... راضی .....

لیمو هیچ چیز برایم بدتر از این نیست که در عشقش جا بزنم ... هیچ چیزی برایم تلخ تر نیست ....... وقتی حدود دو سال پیش عاشق یکی از بنده هایش شدم بنده اش به من گفت ... تو عاشق حقیقی نیستی ... البته با ادب گفت ... با شعر گفت ... چون شعور داشت ... فقط خدا می داند که راست گفت یا نه اما یکی از سخت ترین لحظات زندگیم بود شنیدن آن حرف ...

می دانی شعرش چه بود ؟ هرکسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من

لیمو ... خیلی تلخ است ... خیلی ... اینکه یک روز در حیرانی محشر ، خدا بگوید :

سلام شایسته ...

راستش ....

تو یک عاشق حقیقی نبودی ....

۴

گزارش کشته شدن سه زن در اتوبوس

پایم را که گذاشتم تو هیچ چیز ندیدم جز یک چیز . یک صندلی دوتایی که دو پسربچه با ظاهری خاکی و کثیف رویش نشسته بودند . و در دست هر کدام یک بسته آدامس فروشی . یکی شان سرش را گذاشته روی شانه ی دیگری و انگار از خستگی خوابش برده بود و دیگری دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و با اندوهی دریاپیکر به بیرون پنجره خیره بود . اتوبوس عجیبی بود . آنقدر ماتشان مانده بودم که یادم رفته بود بنشینم . با درماندگی نشستم . دو زنی که کنار هم بودند متوجه حالم شدند . حالی که خودشان هم داشتند . قلبم خوب نبود اما دردش کم بود . فقط کمی سوخت . چند دقیقه ای گذشت که پسری که به بیرون نگاه میکرد شروع کرد به زیر لب خواندن سوره ای در آن سکوت شبانه ی مدهوش اتوبوس ... چه می خواند ؟ ... آها ... سیصلــــی ناراً ذات لهب ...

صدای مرجان گونه ی نرمش و آرامش یواشش ... آه چه کسی به او قرآن آموخته بود ؟ خوب کرد ... ما سه زن هر سه آنجا کشته شدیم .



٭ گفتمش بیا

گفت اشتیاق دارم به آمدن اما ...

گفتم اما چه ؟

گفت اما بین "شیعه ها" حتی ۳۱۳ یار هم ندارم 


٭ گناه من امروز را ساخت ؟ چشمان اندوه بار دو بی گناه را ساخت ؟ ... چه خووووووب که کشته شدم امروز ...


٭ راستش را بخواهید ... جایی استوار و محکم و عمیق در قلبم برای خون به جگرکنان مهدی وجود ندارد.

۵

خ

دیدمت

بوییدمت

در خواب ..

۲

غیرت

خیلی وقت پیش ها نمی دانستم غیرت داشتن کسی روی من چه مزه ای دارد و فقط وصفش را توی کتاب ها و فیلم ها دیده بودم تااااا اینکه یک روز که سر ظهر از مدرسه قرار شد به خانه ی دایی ام بروم توی کوچه پس کوچه های خلوت مزاحمم شدند و به خیر هم گذشت خدا را شکر . بعد که به دایی ام گفتم یکجوری شده بود که هیچ وقت این شکلی ندیده بودمش ... میخواست برود طرف را پیدا کند حتی!! ما راضی اش کردیم بابا دایی بی خیال گذشت! این دایی ام را خیلی دوست دارم یعنی محبوب ترین دایی ام است از بچگی تا الآن. آدم متعادلیست که چه در سیاست چه در روابط خانوادگی خیلی مراقب رفتار و حرف هایش است ، اهل پز دادن نیست ، از پول پرستی خوشش نمی آید و بسیار اهل سفر :) خلاصه اولین بار او برایم غیرتی شد. استرس زا بود اما شیرین بود و جالب :))))))

دیروز سر کلاس یکی از این پسرهای خود چیز پندار هی هیزبازی در می آورد جوری که نمی توانستم درست بفهمم استاد چه می گوید. بــــعد استاد فهمید و چند باری بهش تیکه اندخت و چشم غره رفت :)))))) یک استاد تقریبا ۶۰ ساله است که برایم جایگاه ویژه ای پیدا کرده جوری که اگر بخواهم یک نفر را با احتمال بالا نام ببرم که پای امام زمان می ایستد ، اوست . چرا؟ مثلا زمان دانشجویی اش در طول یک ترم مربوط به هر درسی حدود ۳۰ کتاب می خوانده بعد هم می آمده با دوست هایش مباحثه میکرده که علمش را به آنها هم برساند و در هررررر درسی خودش را ملزم به کنفرانس دادن میکرده چه استاد بخواهد و چه نه. به غیر از ادبیات که آن هم استادش نگذاشته :)))) مثلا همیییشه اول از همه بعد از بسم اللّه الرحمن الرحیم به امام زمان ارادت می کند و یک حدیث  درباره ی اهمیت علم می نویسد . آخرکلاس ها هم یک قصه ی کوتاه از یکی از بزرگان می گوید و دعای کوتاهی در حد یک خط از صحیفه ی سجادیه! مگر مواردی که وقت کم بیاید که در کل ترم فقط یکی دو بار بوده . این ها فقط حواشی کلاسش است و بماند چگونه درس دادنش . اول ِ یکی از کتاب هایش هم نوشته " تقدیم به دختران و همسر باحجاب و عفیفم" :)

۷

اندر احوالات شایسته طور

بسم اللّه الرحمن الرحیم


اگر از حال ما بخواهید بپرسید باید گفت که حقیقتا ملالی نیست جز دوری اللّه. دوری اللّه در جامعه ام. ملالی نیست جز دست و پا زدن بین روشنفکرنماها و تا مرز خفگی رفتن و آمدن پیش روشنفکران حقیقی و اکسیژن گرفتن و دوباره از نو لبخند زدن. 

قبل از اینکه به صورت دانشگاهی فلسفه بخوانم به سراغ فلسفه رفته بودم و فلسفه ، مرا که دختر آشفته ذهنی بودم که به پوچی رسیده بود به فلسفه ی خدا عمل آورد. یعنی برایم اثبات کرد وجود اللّه را . و بعد وجود دین را و بعد...

یکی از ریشه های یقینم را مدیون فلسفه ام. 

چند روز دیگر از کارم در اسباب بازی فروشی استعفا می دهم. و خوشحالم. و از قبل که کار زیاد بیرون خانه را دوست نداشتم الآن بیشتر دوست ندارم. از دی ماه زندگی تازه ای را آغاز میکنم. وقت آزادتر و کتاب خواندن بیشتر و نوشتن بیشتر ...

خودم میدانم که از تابستان تا الآن زندگی ام عالی پیش نرفت ولی اللّه مهربانی دارم که نگذاشت بد پیش برود با اینکه استحقاقش را داشتم... فکر می کنم آن که عالی پیش نرفت  هم بخاطر کفاره ی گناهی بود که از فردی توی زندگی ام ناامید شدم و سعی کردم از او دل بکنم... بگذریم.

رفقا چیز دیگری که میخواهم بگویم این است که به دلیل یک مشکل به نوشتن در وبلاگ بی رغبت شده بودم ولی دیگر مهم نیست... سلام رفقا ...

۴

ناجی

ای خدای طوفان های دردآور و کشتی و دریای عمیق و تاریک

ما را در کشتی ات سوار کن و نجاتمان بده

سوار بر کشتی مهـــدی ات

به سمت جزیره ای روانه کن که جز تو حرفی نباشد

۲

کانال

این کانال من است اما به هیییییچ وجه رابطه ای با بستن یا کم نوشتن در وبلاگ ندارد و نخواهد داشت ..
@sha1st

موجودات

وقتی میخواستم عضو انجمن های دانشگاه شوم یا در نشریه ها بنویسم مدام می پرسیدم و تحقیق میکردم که این گروه سیاسی کاری می کند یا نه؟ معیار مهمی بود .. خیلی مهم ... چون سیاسی کاری مترادف کثافت کاری ست در عالم واقع ... بعضی ها واقعا چه جور موجوداتی هستند که در زمانی که ناله ی مردم حتی از مایحتاج اولیه ی اولیه ی زندگی به آسمان است پی کثافت و کثافت کاریند ... پی سیاسی کاری ... 

۳

دکوراسیون بَطن

چیده ... زندگیم را چیده ... تقریبا هیچ کدام از بچه ها مثل من اول ریاضی نخوانده اند بعد بیایند فلسفه ... بعد من حالا میفهمم چقدر خدا همه چیز زندگیم را قشنگ چیده ... و من حتی آگاهانه این کار را نکرده ام ... 

به استادم گفتم فلسفه یعنی ریاضی ای که معنا و مفهوم گرفته ... کلماتی که وارد فرمول ها شده اند ... گفت اینطور هم می توان گفت

به استادم گفتم "چو فلسفه قبول میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد" :)))) گفت آره! ولی شیرینه ... مثل ریاضی که شیرینه اما سخت ...


فلسفه را دوست دارم .

و هیچ جا بهتر از اینجا نمی توانست برای من باشد .

والسلام : )

۰
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان