به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

قلبی دارد می زاید

شمس الشموس من

مهربان ترینم

روحم زخمی آدم هاست

به اشتباه دستشان افتاد

خش انداختند و

بعد گفتند سوتفاهم بود

بعضی هم هیچ نگفتند

غلط از من بود 

که روحم را بیخود دادم به این و آن

اینجا دلی می ترسد نباشی...

که بمیرد...

که دق کند...

مهربان ترینم

مرا ببر و نیاور

فقط همین

......


۱ نظر

صحبتی با آقایان از نوع "محترم"

یک وقت هایی یک شرایطی پیش می آید که به ناچار در جایی خلوت مجبور به انتظار یا تردد می شویم. مثلا من دیروز  که جمعه هم بود حدود ظهر منتظر اتوبوس بودم آن هم جایی که منازل مسکونی کم بود و پرنده هم در خیابان میلی به پر زدن نداشت. کمی که گذشت یک مرد جوانی آمد نشست توی ایستگاه. یک شیر شجاعی در وجودم هست که همچین وقت هایی می زند بیرون!! یک شرایطی بود که هرکس جای من بود ممکن بود این یارو حتی اگر ساعت هم می پرسید جیغ بکشد ولی من با اعتماد به نفس فضای سنگینی ایجاد کرده بودم که طرف اگر میخواست بپرسد هم منصرف می شد:))))) و توی دلم مدام صلوات می فرستادم. حتی یک بار مجبور شدم نزدیک ۱۲ شب تنهایی جایی بروم و با اعتماد به نفس کامل توی خیابان خلوت زیر باران از کنار آقایان هم رد می شدم!! خب واقعیتش من حجاب دارم و خیلی به خدا چنگ می اندازم اما همه مثل من نیستند. آن مردی که کنار من نشست بی شعور نبود خدا را شکر ولی هرکسی جای من بود احتمال زیاد در آن شرایط اضطراب طبیعی ای می گرفت. حتی بر فرض آن دختر در صورت دیدن بی شعوری با رزمی کاری کار طرف را می ساخت اما از کجا معلوم آن طرف زنگ نمی زد همان زمان که دو سه نفر بریزند آنجا. دیگر باید یک دختر ،خواهر هرکولی چیزی باشد که پس بربیاید. خواهشی که دارم این است که اگر در چنین شرایطی گیر کردید تا حد امکان سعی کنید برای آن دختر اضطراب کمتری ایجاد کنید. تا حد امکان فاصله بگیرید و سمتش نگاه نکنید... کمی اضطراب از دنیا کم می کنید ممنون.

۵ نظر

gift

له له زدن و بی نصیب ماندن ... خواستن و نرسیدن ... وصف آب شنیدن و تشنگی کشیدن ... این ها را منادی می گوید که تمام شده. وقت پای سفره نشستن برای پذیرایی ست. هزینه اش ادامه ندادن قلت زدن در اشتباه و گناه. بستگی دارد به اینکه دست میکنم در جیبم هزینه بدهم یا نه... ولی چقدر می ارزد... چقدر

ماه عشق مبارک



+ اهدای زندگی کلیک

+ شمایی که کامنت گذاشتید و نشونه ندادید عجیب بود برام که من با تعداد محدودی درباره ی اصولگرایی و اصلاح طلبی حرف زدم ولی شما رو به جا نیاوردم. اگه بگید کی هستید میگم بالاخره چه انتخابی کردم بین اصولگرایی یا اصلاح طلبی یا هیچ کدام!!!

۳ نظر

damn late

تو پیش دانشگاهی واسه هرکسی یه لقبی گذاشته بودیم. ماساژور. خواننده. نازنازی. من اما موخِر بودم. من همش دیر میومدم. قضیه به پیش دانشگاهی برنمیگرده. از راهنمایی به بعد... دیر...

هنوزم دیر میکنم خیلی وقتا... زهره هم تو گوشم ویز ویز میکنه تقریبا هربار که یکم زودتر بیدار شو یکم زودتر فلان کن یکم آدم تر باش و اینا ... و خستم از دیر کردن... خیلی خستم...

نگرانم که اون جایی که دیرکردن خیلی ناجوره

اونجایی که خدا میگه بیا

باز دیر کنم. باز دیر کنم.


...

بعد بگن اومدیا ، ولی دیر ، برگرد/

۲ نظر

نه زیادی نه کمی

بهم گفت "تنهایی مرد من خیلی بزرگه نمیدونم با این همه تنهایی چی کار کنم..."

یه بار دیگه بهم گفت "واسه چشماش می نویسم...فقط واسه چشماش..."


راستش قبلا گاهی نگران می شدم که تنهایی تو چقدر است؟ خیلی بزرگ؟ تاب می آورم؟ کنار می آیم؟ تو با تنهایی من کنار می آیی؟ ولی حالا دیگر از این حرف ها نمی زنم ،

لا یکلف اللّه نفسا الا وسعها


+ وقتش نیست.کنار آمده ام.الحمدللّه ِعشق.:)

۳ نظر

فکر میکردم وقتی بزرگ بشوم چقدر دنیا برایم فرق میکند..

یک حس کوچک پنداری خاصی در وجودم است که حس میکنم هنوز خیلی نی نی ام. مثلا یک دختری را میبینم که فکر میکنم او قطعا ۵-۶ سالی از من بزرگتر است ولی بعد میفهمم یا همسنم است یا کوچکتر حتی. بعد حس عجیبی بهم دست می دهد. و پیش خودم می گویم "راستی راستی چه زود بزرگ شدم"


٭ ولی چه خوب که شبیه آدم بزرگ ها نیستم. مگه نه شازده کوچولو؟ ؛)

۴ نظر

:)

شادم

و زنده ام

چون می دانم مهدی خواهد آمد ...

۳ نظر

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گـ..

مکالمه ی چندوقت پیش من و عاطفه

عاطفه: اصا همه ی انگیزم واسه درسو از دست دادم ازدواج که بماند ... والله.. جنگ شه ازدواج میخوام چی کار؟!  حالا این پسره هم هی زنگ میزنه مامانمم بهش جواب نمیده بدش نمیاد ازش :))

من: ببین عاطفه بالاخره آدما تو جنگم ازدواج میکنن پس پیشنهاد میکنم بهش فکر کنی :))))))


مکالمه ی چندوقت پیش من و حدیث

من: حدیث ان شااللّه کنکورتو عاااالی بدی بعدم به یه جایگاه خوب برسی ... البته اگه جنگ نشه :)))))))))

حدیث: شایسته تهشم جنگ بشه خودم و خودت پا میشیم میریم جنگ بعد که برگشتیم میشینیم از این فیلم جنگیا میسازیم ... کلی تجربه و نویسنده شدن راحت تر و کلی سوژه و اووووففففف....

من: راس میگی اصا ره ده ساله رو با پله برقی میریم :)))))))))

۰ نظر

یک اتفاق تقریبا ساده

اتفاقی که امروز برام افتاد رو عینا و بی مبالغه میگم و قسم هم میخورم که راست میگم و قضاوت به عهده شما.


توی صف رای ایستاده بودم و تو محدوده ی خودم فقط من بودم که چادر سرم بود و حتی مامانمم چادر سرش نمیکنه. یه پسربچه ی ۶-۷ ساله که صورت کثیفی داشت و تو دستش یه کیسه پر از لواشک های فروشی بود و دور مچ دستش یه ربان بنفش و یه ربان سبز بود ، مستقیم سمت من اومد و گفت: به کی رای میدی؟ بعدش نگاه مظلومانه ای کرد و رفت.

۴ نظر

دیدیییییی چقد ریییییییختههههههه بودن تو خیابووووونااااااااااا

از حال و هوای انتخابات فقط حال مجازی اش را فهمیدم و نتوانستم ستاد گردی و شهرگردی بکنم. مشغله ام زیاد بود و آخر شب ها که مشغله نداشتم هم نمیشد با پدری که زیر و بم و بالا و پایین و چپ و راست و جلو و عقب و اول و آخر سیاست کشور را با همین شدت به فحش میکشد ستادگردی شبانه کرد. بنابر این در خانه استوری اینستا میخواندم و توی گروه ها بحث میکردم فقط. ولی دوست داشتم این فضاها را ببینم. هرچند میدانم خیلی ها فقط برای هیجان می آمدند و دورهمی نه چیز خاص دیگری. میخواهم بگویم فکر نکنید آنچه با چشم در شهر میبینید میزان رای حقیقی ست. خیلی ها مثل من توی خانه بودند. خیلی از پیرمرد پیرزن ها پا درد و کمر درد دارند و شما جمعیت روستاییان و شهرهای کوچک را جلوی چشمتان نمی بینید. پس بیایید منصف باشیم.

هرکس رای آورد قبول. حتی مخالف بود هم قبول. اگر هم موافق بود تمسخر بقیه ممنوع. 

۰ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا