به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

بـ یـ مـ ـا ر یـ

پ با همه ی دخترها فرق داشت. یک بار یکی از بچه ها گفت "چقدر شبیه پسرهاست" همه کله بالا پایین کردیم. کتابخانه می آمد. ساده بود. خیلی ساده. نه فقط سر و ریختش ، دلش. یک بار به من گفت "شایسته می دانی یک بار توی کتابخانه دو تا دختر بودند که داشتند..." لرزیدم. "نه نمی دانستم" و رفتم. حساس شده بودم. حتی از دست دادن بهش هم خوشم نمی آمد. و در عین حال بدجوری دلم برایش می سوخت. ساده بود. اما سادگی ای که حماقت داشت. یک بار که با بچه ها درباره ی ازدواج حرف می زدیم سرش را به عقب برگردانده بود و با حالت تهوع یواش می گفت "تو را به خدا نگویید..." ع یک دختر خیلی خوشگل بود. الآن را نمی دانم اما آن وقت ها کم آتش های ناجور ازش ندیده بودم. یک بار با پ دیدمش که...

زدم بیرون. اول از کتابخانه. بعد از محوطه. بعد از پارک کتابخانه. شاید اگر می توانستم از شهر بعد از کشور و بعد از کره ی زمین می زدم بیرون.


#ا_ل_ع_ج

#ش_ک_ر

۱ نظر

قصه ی آمدنت پس تا کجا ته بکشد؟

بیا و به ساعت های کم هویت عمر من هویت محکمی بده.

٭ میدانم میبینی خدا پس تحمل می کنم این خلأ بزرگ را.

٭٭ شب بخیر ای پل ، ای دنیا !
۲ نظر

هوم؟

اینجا کسی برنامه "از لاک جیغ تا خدا" رو دیده؟ اگه دیده میشه نظرشو بگه لطفا؟

۵ نظر

discussing

بحث کردن یک جور ورزش است. ورزش مخ. خوشم می آید ازش. البتـــ که بحث داریم تا بحث. هر بحثی بحث نیست. وقتی طرف می نشیند جلویت و تمام تلاشش این است که حرفش را حتی در ناحقی به کرسی بنشاند و در هر صورت عقیده اش پیروز میدان باشد بحث نیست. این آدم اصلا چه می فهمد گفت و گو و dicuss چیست. بحث یعنی می خواهم حقیقت را بفهمم. حتی اگر از جنبه یا جوانبی به ضـــــــررم باشد. یا رفیق بیا نظراتمان را بریزیم روی دایره تا بیشتر بفهمیم و فکر کنیم. تا اگر یکی از ما خطا می رود بفهمد. تا راه را درست تر از قبل برویم. بعضی آدم ها هیچ جوره نمی توانند پایه ی یک بحث درست باشند مثل آنهایی که به هیچ وجه حاضر نیستند غرورشان ذره ای گرد بگیرد ... و چقدر سخت است یافت آدم های با انصاف ِ طالب ِ صرف ِ حقیقت. من یکی که تا یکی شان به تورم می خورد از شادی چشم هایم برق می زنند. مثل دختری که توی دانشگاه پیدایش کردم و بعد از دو دو تا چهار تا کردن حرف های من که خلاف نظرش بود گفت "آره راست میگی" و حتی به من لبخند زد و واقعا بعد از مدت ها از این همه روشنفکری ِ حقیقی یک نفر چند لحظه تو شُک بودم. و خودم هم سعی میکنم جزو آدم های غیر بحثی نباشم و یکی حرف خلاف باورم زد هرچقدر هم برایم سنگین باشد بپذیرمش مثل حرف های خاله ام که حتی گاهی خودم را به نشنیدن می زدم ولی به خودم می گفتم "تهش چی واقعا؟؟ حقیقت را می گوید او...". یکی از چندشناک ترین های آدم های غیر بحثی هم آنهایی هستند که به خاطر اینکه سن تو کمتر از خودشان است حرفت را تف سگ هم حساب نمی کنند.

۴ نظر

با یک خداحافظی خوشحالم کن

آن زمان را خیلی دوست دارم که همه چیز فشار می آورد و من در مرز له شدن یکهو یادم می افتد که " های دختر ! همه چیز یک روز تمام می شود ٭٭٭ همه یک روز می میریم ٭٭٭ فقط خدا نمی میرد باید بروم پیشش " بعدش هم یادم می آید چه احمقی بودم که دنیا را جدی گرفتم. می دوم می پرم توی غار خدا. درش را می بندم. دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. استرسی وجود ندارد. کز می کنم توی سینه ی خدا و چشم هایم را می بندم و زیر لب می گویم "نجاتم بده نجاتم بده پناهم بده پناهم بده..." دنیا می رود روی سایلنت آن وقت. دیگر هیچ صدایی شنیده نمی شود. منم و خدا. هیچ کس آنجا نیست. دردها دیگر حس نمی شوند. من میان جمع و دلم آنجا نیست. جسمم هست و روحم نیست. هم چنان درس می خوانم و با آدم ها حرف می زنم اما آنجا نیستم. چیزی جز او حس نمی کنم. به خواب و بیداری عجیبی رفته ام. و مطمئنم به دنیا گفته ام "با یک خداحافظی خوشحالم کن" و او را وادار کرده ام این کار را بکند.


#پناهگاه🍃

۲ نظر

خرگوش ِ چشم

چند سال پیش ها یک بار وقتی توی آینه نگاه کردم ، توی چشم هایم گرگی را دیدم. یک گرگ خسته. یک گرگ زخمی خسته. اما این چندسال آخر تو آن گرگ را رام کردی خدا. تو با او مهربان بودی. تو زخم هایش را ، زخم های عمیقش را ، مرهم گذاشتی. حالا گرگ خسته ی من یک خرگوش سفید زبل شده. یک خرگوش رند که با چشم هایی شفاف و بامزه به آسمان نگاه می کند و می گوید "می دانم هوایم را داری"


گشا راه وصول ما به سوی خویش ای مولا

به آن نزدیکتر راهت به خود یا رب رسان ما را


٭مناجات خمسه عشر-ترجمه نظم حشمت اللّه علوی٭

۴ نظر

مردی وایسا =|

بابا جان کسی که جنبه ی کافئین ندارد نباید کافئین بخورد خب! من مدت طولانی ای است که چای را ترک کردم از وقتی فهمیدم مضراتش بدجوری به فوایدش می چربند. خلاصه مدت ها بود کافئین در حد چای هم به بدنم نرسیده بود. بعد امروز عصر از سر ناچاری کاپوچینو خوردم (تاثیر کافئین عصرها زیاد است) و می خواستم لغت زبان بخوانم ... عااااقا اگر بدانید چه داستانی بود ... لغت را می خواندم و نمی توانستم آرام تکرارش کنم که ملکه شود. هی تند می گفتم هی تند می گفتم. دست آخر یک جوری شده بود که کلمه هه انگار داشت فرار می کرد. من هی حروفش را می گرفتم بندشان کنم ولی آن بلاگرفته ها در می رفتند. تام و جری شده بودیم.

۴ نظر

تغییــــــــر های ریز ریز ِ حال خوب کن

موجودی هستم که اگر چندوقت یک بار تنوع های ریز ریز در اطرافم ایجاد نکنم احساس کسل بودن می کنم و آن هنگام از خویش می پرسم آیا چه چیزی مرا کسل کرده؟ و بعد از چند ثانیه تفکر ، ندایی از حافظه می رسد که باز یادت رفت سندرم تغییر ایجاد کردن و تکراری نشدنت را؟؟ :| تغییر ایجاد کن تا رستگار شوی.

اینگونه است که وبلاگ را زدم پکاندم تا حدودی. :)

و یکی از دلایل دیگرش هم ایجاد "آخرین فکرهای سر به هوآ" بود که توی آن قالبه نمیشد و میدانم احتمالا همه ی کسانی که در این وبلاگ کامنت گذاشته اند و برای دیدن جواب کامنت درگیر مسیر طولانی ای می شدند الآن مرا دعا خواهند کرد. لذا الآن می روم و سر روی بالشت نهاده و منتظر انرژی مثبت های دعاهای شما می شوم. :دی (جدی بگیرید)


آن دختره که در هدر قالب قبل بود را که یادتان هست؟ نشستیم کمی صحبت کردیم باهم و برایش از خوبی های حجاب و آرامش عجیبش گفتم و حالا رفته چادر سرش کرده و یک گل قلبی دستش گرفته و گوشه ی وب وایساده و به من می گوید "پیام من صلح است" من هم بهش گفتم "میییی دانم بابا کارت درست است ! نشان به آن نشان که مثل خودم سر به هوآیی ... "

۶ نظر

قـ ـا نون

که می ایستم پشت چراغ قرمز عابر پیاده و مردم چپ چپ نگاهم می کنند و لابد توی مخشان می گویند "خب رد شو لامذهب حالا که ماشین نیست" و فکر نمی کنند که اگر من رد شوم و ناگهان همان وقت یک موتور پیدایش شود و منی که حقم رد شدن نیست را ببیند و هول شود به من نزند ، آن استرس-آن هول شدن به گردن من است و اصلا فکر نمی کنند که این هول شدن ها روی هم جمع می شود بعد سرجمع که حساب کنی میینی مثلا صدهزار نفر از آدم های شهرت را در طول عمرت هول کرده ای برای اینکه تاب نیاوردی چند ثانیه صبر کنی بعد رد شوی از خیابان ... تازه تصادف را هم حساب نکرده ام ... و فکر نمی کنند که بی قانونی های کوچک روزی بی قانونی های بزرگ را می سازند ...

واکنش های منفی به پشت چراغ ایستادن من نشان می دهد که 

من باید برای رعایت قانون جواب پس بدهم

من باید برای رعایت قانون جواب پس بدهم

من باید برای رعایت قانون جواب پس بدهم



که از کنار یک رستوران به اصطلاح پرستیژدار رد می شوم که می بینم پسر جوانی جلویش ایستاده که از لباسش مشخص است جزو کارکنان رستوران است و یک دستش را مشت کرده و به کف دست دیگرش می کوبد و در همان حال با نگاهش دنبالم می کند و بلند بلند می گوید "اجنه ها برن اجنه ها برن" و بعد چیزی در من می لرزد و سرعتم کم می شود و به این فکر می کنم کس دیگری جز من در حال عبور بود؟ نه نبود ... لحنش شوخی بود؟ با خودش بود؟ نکند جن دیده واقعا؟ جن پشت سر من راه می رفت که مرا نگاه می کرد؟ دیوانه بود؟ اصلا بهش نمی آمد دیوانه باشد ... چرا هیچ دلیلی پیدا نمی کنم که بگویم بخاطر چادرم به من این را نگفت؟ چرا فاطمه ی زهرا؟ چرا مادر من؟

و من چادر سر کردم که یکی از دلایلش خود تو بودی پسر جوان. که تو آرامشت بیشتر شود. که تو راحت تر زندگی کنی. ولی جایزه ام این بود که کردی.

وکنش های منفی به رعایت حجابم نشان می دهد که

من باید برای رعایت قانون الهی جواب پس بدهم

من باید برای رعایت قانون الهی جواب پس بدهم

من باید برای رعایت قانون الهی جواب پس بدهم



وای به احوال من اگر جواب پس دادن به مردم برایم مهم تر از جواب پس دادن به خدا باشد.

۵ نظر

:) :) :) :) :) :) :) :) ............ :)

بالاخره روز سوم آمد

برای سحر که بلند شده بودیم دیدیم عاطفه خانوم اخلاق خاصی دارا هستند :| فرمودیم چت هس حالا؟؟! فرمودند شما بار اولتونه اعتکاف میاین نمیفهمین غروب روز سوم چقد دلگیره و ادم دلش نمیخواد بره :((((( اصا برین اونور با من حرف نزنین اصاب ندارم..


دلتنگی دارد ... خدا بود که میزبانی میکرد ... یک میزبان خیلی باحال که از اول تا آخر می نشیند کنارت هی لبخند می زند هی محبت می کند هی بغلت می کند هی می بوسدت هی پذیرایی می کند هی می گوید همه چی حل است و با مننننننننننننننننننننننننن نگران نباش.

دلتنگی دارد ... عجب حالی بود ... عجب آدم هایی شده بودیم آنجا ... چقدر حواسمان بود آدم خوبه ی قصه باشیم ... چقدر شیرین بود .....


دوری از دنیا و غرق شدن در کاهگل های مسجد ..... هوووووم


وصف شدنی نیست .. نیست ... امیدوارم دعوتتان کند یک روز و دلتان را بزند بترکاند.


دست آخر عاطفه یهو گفت "وای حالا دوستیمون از این به بعد خیلی صمیمی تر میشه ... شایس حالا که فهمیدی که خیلی غر غرو و لوسم حواست به رفتارات باشه ها :|" اول تو بهت بودم چه گفت بعد ^_^ شدم.


خدا اهل عشق بازی ست :)

اهل دلبریست ... اهل پریشان کردن است ... اهل آغوش گرفتن و نگاه های آتشین عاشقانه ایست که قدرت ذوب کردن تک تک ذرات جسم که هیچ بلکه روح آدمی را دارد ...

از اعتکاف برگردی بروی ببینی در مسابقه ای که "دلنوشته برای پدر" بود نفر دوم شده ای درحالیکه او میداند تو یک دختر خیلی تنهایی در حدی تنها که بی پدر ... که بی مهر پدر کودکی کردن ... نوجوانی .. جوانی هم . بعد می گوید من برایت بهترین بابای ممکن را گذاشته بودم کنار همیشه. پاشو. برو بنویس. به دو سه دقیقه نمی کشد متن را می نویسی و به این فکر میکنی که درباره ی متن هیچ وقت فکر نکرده بودی و چطور آمد توی دست هایت ... بنابراین در حقیقت ایـــن کار خودش است. هیچ کاره ام.

۷ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا