ای کاش کاری بشه کرد برات پسرعمه :(

یه دیپلم ردی ای که مامانش دکتر ، باباش مهندس. وضع مالی هم پول و پارو. تازگی براش خونه خریدن مامانش اینا. لابد چون اهل کارم نیس پول تو جیبیشم باباش میده حتی بعد ازدواج. به قول مامانش احتمالا یه دختری که بوی پول میشنوه آویزونش میشه. بعد نامبرده تا ۲ ظهر میخوابه زنشم احتمالا همینطور. بعد که پامیشننم زنشم احتمالا آشپزی بلد نیس زنگ میزنن غذا میارن. و در نهایت می میرن. در اوج رفاهی که خیلیا ممکنه آرزو کنن همچین موقعیتیو. در اوج بی تلاشی در اوج مردگی....

  • نظرات [ ۶ ]
    • شایستـ .ه
    • جمعه ۴ فروردين ۹۶

    پس تو که هیچی نخوردیییی؟؟

    راستی راستی چه عجیبیم. کلی تدارک عید میبینیم آجیل ، انواع شیرینی ، شکلات ، گز ، انواع میوه ، چای ... کلی هزینه برمیدارند بعد مهمان که می آید اگر جای دیگری پذیرایی شده جا ندارد شکمش و اگر هم بخواهد جای دیگر هم برود باید شکمش جا داشته باشد بالاخره ... بعد ما هی اصرار اصرار که نخوری یا کم بخوری ناراحت می شوم ... دردمان دقیقا چیست؟ اگر هدف دیدار است که دیدار با یک نوشیدنی هم شدنی ست ... دیداری خوش خاطره یا خفه کردن مهمان و خالی کردن بیهوده ی جیب خودمان ، مساله این است. 


    امضا ، یک مهمان که سه جا عید دیدنی رفت و برای اثبات جا نداشتن شکمش کلی انرژی صرف کرد طوریکه گشنش شد و با حالت تسلیم شروع به خوردن کرد.


    + داریم یک کاری میکنیم که تو عید خوراکی میبینیم حس کنیم شلاق میبینیم. بابا آخر آدم باید گشنش باشد خا -_- زوریست مگر؟ استبداد میکنیم چرا؟

  • نظرات [ ۵ ]
    • شایستـ .ه
    • پنجشنبه ۳ فروردين ۹۶

    خورد و خاک شیر

    هیش :) چیزی نگو :) من امروز تا جا داشت خورد شدم :) نه کمتر نه بیشتر به اندازه کافی :) تمام رفتارای اشتباه اقوام به کنار دارم به این فکر میکنم که خدا چقدر دوسم داشت که وقتی عاشق شدم طرف مقابلم اینستاشو پاک کرد فیس بوکشو پاک کرد و حتی من انقدر گوشیم اوراق بود که عکس پروفایل جیمیلشم باز نمیشد برام و خودمم عکسایی که ازش داشتم رو پاک کردم که نرم سک بزنم و خودزنی کنم اینطوری. اما امروز اتفاقی بعد از مدت ها که گوشیم عوض شده با پروفایل جیمیلش روبه رو شدم. کافی بود. الآن دیگر کاملا خوردم :)


    + خورد کردی مرا ... خورد ... نوش جان :)

  • نظرات [ ۳ ]
    • شایستـ .ه
    • چهارشنبه ۲ فروردين ۹۶

    خوندن پست توصیه نمیشه فقط نوشتم که حال دیروزمو یه جا بنویسم

    سوار شو دیگه شایسته/خاطره! مامانت تو رو دست من سپرد به من اعتماد کرد/حالا چیزی نمیشه که یکم دورْ دوره/این پوریا کله خره من نمیذارم برین/اه عن نشو دیگه شایسته/ده آخه دارم برای خودت میگم میدونی مامانت بفهمه تا آخر عید دهنت فلانه؟ یه راس برمیگردین کرج رنگ اصفهانم نمیبینی با این مامان حساست خودت که میشناسیش/میدونم ولی حالا یه کار میکنیم نفهمه بیا بریم دیگه/حالیت نیس مسئولیت پذیری ینی چی هنوز خیلی بچه ای/هل دادن من تو ماشین......

    پوریا آروم میره/مارال: پوریا منو میبری پیش عشقم؟/من: عشقت که اینجا نشسته:/ خیانت کردی بم؟:/ / مارال: سپههههر ... شایسته اگه ببینیش کرک و پرت میریزه/خفه شو بینیم با/ من تو گوش خاطره: خوشم میاد چه جذبه ای دارم پوریا میترسه تند بره:))))))/خاطره: خخخخ آره/شروع ویراژهای پوریا....../نه ظاهرا جذبه ای در کار نیس:/ یااااا خداااا من بمیرم اینا چیزیشون نشه ولی://// ‌/ ضبطو چنان بلند کرده که تک تک اعضای بدنم انگار جدا شدن/ پوریا: صداش اذیتت میکنه؟/آره/حالا به باره دیگه بذار بچه ها لذت ببرن/قیافه من:/ 

    از این خیابون دیگه بیرون نرو چرا نمیفهمین من قول دادم مامانش گناه داره/ااااه چیزی نمیشه که شایسته تو ام/بابا اتفاق به باره/نههه نوید کله خره پوریا خوبه/من: پوریا تو تاحالا تصادف نکردی؟/پوریا: چرا ولی خب:)))))/من: من میخوام پیاده شم/مارال: عهههه بشین دیگه/مگه نشنیدی خودش گف دیشب مشروب خورده پوریا؟/خاطره: نه بابا دیگه پریده هاهاها مستی الآن پوریا؟!/تو قیافه پوریا یه «عجب غلطی کردم از دهنم در رفت» خاصیه/من تو دلم: عجب غلطی کردم اومدم :((((((

    من: اینجا کجاست؟/مارال: دم خونه سپهر:))))))/چیییییی؟؟؟!/مارال: پوریا بدو صداش کن...واااای من دارم از ذوق میمیرمممم/پوریا پیاده میشه/من تو دلم: ای خدا کمکم کن....


    مارال دخترعمم خاطره دخترعموم جفتشون دو سال ازم کوچیکترن پوریا پسرعمم دوسال بزرگتره.

    درنهایت اونا کیف و حالشونو کردن منم هیچ راهی نداشتم نه پول همرام بود نه راهو بلد بودم نه اگه زنگ میزدم کسی میومد دنبالم نه ... فقط نشستم دورتر آهنگ گوش دادم

    ولی دلم می سوخت و میسوزه به حال کسایی که اسم کثافت کاریو میذارن عشق و حال و به این چیزا راضین

    اینا از نظر من خیلی کمه/من بیشتر از اینا میخوام کیف کنم از زندگیم/.....البته توضیح بیشتری نیازه ک من الآن وقتشو ندارم بگم.....

    • شایستـ .ه
    • چهارشنبه ۲ فروردين ۹۶

    این عید هم تنهایی ... بین غریبان تنهایی ...

    واه واه واه واه واه! چه معنی میدهد یک دختر 21 ساله بنشیند با چندتا چهل ساله مباحثه کند و حقیقتا چه غلطاااا ... تو بچه ای هنوز ... هیچی حالی ات نیست ... حتی اگر چند سالی باشد که تو یک سری مسائل واقعا مطالعه داشته باشی ... ها کن ببینم ... آهااا بفرما بوی شیرخشک میدهد ... بدو برو سر درست ... دهنت را هم سفت ببند وگرنه ...

    آقای غریب ! می خواهم کمی به شما فکر کنم ... و با شما کمی درد و دل ... درد و دل یک دختر نیم وجبی که دلش می خواهد جزو غم های روی دلتان نباشد ... شما خوب می دانید و حتی احتیاج به گفتن نیست ... اما بگذارید بگویم و کمی آرام شوم ...

    بچه که بودم همیشه دم دمه های عید استرس می افتاد به جانم ... می ترسیدم ... از تحقیرهای دخترعموهایم و زنعمویم ... از تیکه های پسرعمه هایم ... از حسودی های بعضی و عواقبش ... از .... درد پشت درد ... عید نبود زهرمار بود که می نوشیدم ... مگر چند سال داشتم......

    بزرگتر که شدم فهمیدم که نباید بخاطر عوضی بازی های آدم ها غصه خورد و فهمیدم که باید به حال آدم های مریض اخلاقی دل سوزاند و دعا کرد نه اینکه غصه خورد و هراس داشت ... بزرگتر که شدم اما از مسائل دیگری سر در آوردم ... از بی آگاهی ها و دهن باز کردن ها در حیرت ماندم ... از ادعاهایی که هیچ تکیه گاهی نداشت حیران شدم ... باز هم دل سوزاندم ... و دعا کردم ... هم برای آنها و هم برای خودم که هیچ وقت شبیه آنها نشوم ... گاهی کارد به استخوان می رسید دهن باز می کردم و تمام تلاشم را می کردم که با احترام بگویم "تو را به خدا که از چیزی که اطلاع ندارید چه دین چه سیاست حرف نزنید ... شاید اشتباه کنید و دیگران را به اشتباه بیندازید ... علم می خواهد علم... باید کتاب خواند... باید از منابع معتبر و بی طرف پرسید ... به خدا که این بحث ها کشک نیست..." ولی مرا به توپ بستند ... بخاطر سنم تحقیرم کردند ... و خفه شو های غیر مستقیم ....... از یک وقتی به بعد فهمیدم این حرف ها به آدم هایی که خودشان را به خواب زده اند بی فایده است ... و باز هم نوشیدم جامی از زهر را در سکوت هایم و غرق شدن بین بچه های پاک و بازی کردن با آنها به جای....

    امشب اما آخر دست دیگر نتوانستم نگویم و می دانستم البته حداقل چند نفری گوش هایشان می شنود و گفتم "خب با اجازه ی علما دیگه مرخص شیم و بریم خونه" و خندیدند و شوخی و جدی باز به شکل خفه گونه ای رفتم و گورم را گم کردم .... گورم پیش شماست آقاجان؟ ... هست ... می دانم که هست .... برگرد ... غلط کردیم ... برگرد و این اوضاع اسفناک را درست کن ... بخاطر اشتباهاتمان برگرد ... بخاطر کشته شدن بچه های بی گناه در جنگ های احمقانه برگرد ... بخاطر اشتباه فهمیدن دین برگرد ...... برگرد آقا... قول می دهیم هوایت را داشته باشیم ..... اقا جان بخاطر همین چیزهاست که عید به دلم نمی چسبد و دید و بازدید بیشتر از شادی لطف دیدن اطرافیان برایم حکم زهرمار دارد ... برگرد ... بخاطر دل سیاه من که هیچ وقت نفهمید واقعا عید چقدر شیرین است ...


    + هروقت توی مهمانی ها دسته جمعی بازی می کنیم یا جک های آدم حسابی ای می گوییم و می خندیم و آدموار رفتار می کنیم حالمان خیلی خوب است ... می شود جا بیفتد این قضیه برای همیشه ؟ و یادمان نرود ؟ می شود بفهمیم که بحث های بی مورد درحالیکه بی اطلاعیم چقدر احمقانه اند یا اینکه سرک کشیدن در زندگی شخصی دیگران و غیبت و ... ؟ و بفهمیم که هم حال خودمان و هم بقیه را خراب می کنیم بی هیییییییچ سودی ...


    ++ شما هم شنیده اید که می گویند از مادران آینده یعنی هم سن و سال های من و سن های پایین تر ، از هر 10 نفر 9 نفر نازا هستند و آن یک نفر هم معلوم نیست بچه سالم باشد؟؟؟ من از یک منبع معتبر شنیدم و دهنم باز ماند ... می گویند بخاطر امواج های کوفتیست ... و بعد یاد آن یارویی افتادم که تو جلسه خواستگاری به من گفت "من دهه شصتم شما هفتادی و خب من خیلی درد کشیدم اما شما..." و پوزخند بزرگی در دلم زدم که بنده ی خدا چه می دانی دردهای نسل من چقدر بود و چی بود و کجا بود؟ چه می فهمی اوج نوجوانی و جوانی که جزو اوج های زندگیند را در گوشی سپری کردن یعنی چه؟ چه می فهمی خیلی مسائل دیگر را؟... بر منکرش لعنت که شما هم دوران سختی داشتید و در جنگ ظاهری زندگی کردن بسیار بسیار کوفت است و این حرف ها ... ولی هیچ تضمینی نیست که عیب ها و مزایای این دو دوره ی شصت و هفتاد را گذاشت کنار هم و شما برنده نباشید ... اگر شما می دانستید در جنگید و خیلی کارها می کردید ما خیلی چیزها را اصلا نمی دانیم نمونه اش جنگ باطن و فرهنگ ... که خیلی هم بی رحمانه تر است ... روح ما را هدف گرفته اند ... و خیلی ها اصلا در جریان هم نیستند که دفاعی در کار باشد ... ولی خب این هم هست که در کل هم نمی شود نسخه پیچید به شکل مطلق ... غیر از این است که خیلی از دهه شصتی های همان موقع تو پر قو و سفرهای خارجی بزرگ شدند و از جنگ چیز زیادی نفهمیدند ... می خواستم بهش بگویم با این طرز تفکر همان بهتر که از همان راهی که آمده ای بروی به سلامت ... آن هم آمده ای این حرف ها را به منی می گویی که.... هع.

  • نظرات [ ۵ ]
    • شایستـ .ه
    • سه شنبه ۱ فروردين ۹۶

    س ا ل ن و

    * تپل است و شیرین اما ناامید و مدام تو سر خود زن ... و من کارم شده انرژی مثبت دادن و حداقل خنثی کردن منفی های این دختر ... و البته حس خوبی دارم ... از اینکه در وضعش تغییر ایجاد می کنم ... آدم باید فایده داشته باشد رفیق ؛)


    * دلم می خواهد به همه لبخند بزنم ... یعنی به همه حس خوب بدهم ... به همه ی کره ی زمین ...


    * چشمم که به چشم آن دختره گیر می کند خیره می شود من هم خیره می شوم لبخند می زند من هم لبخند می زنم. یک اتفاق ساده ی فوق العاده.


    * سال نو یعنی تو/وقتی از در تو میای/

  • نظرات [ ۵ ]
    • شایستـ .ه
    • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

    من که گفتم نهایت عشقو میخوام و اگه نشه همون بهتر که ...

    دیگه جسم ندارم. اینجا نه سرده نه گرم اما یه گرمایی داره که نمیتونم بهش بگم گرم بودن ... انگار نرمه ... نازکه ... حالم؟ حالم یه جوریه که هیچ وقت تا حالا نبودم ... چقدر عجیبه بدون جسم داشتن ، قلب داشتن .. چقدر دوست داشتنیه پریدن... هووووم... با دماغ ِ نداشتم دارم چیزی رو بو میکشم که بعید میدونم جز عشق باشه. فقط عشقه که میتونه تا این حد تو اوج نگهم داره. پروازم عجیبه انگار هم دارم تو آب شنا می کنم هم تو آسمون عین پرنده ها تند تند بال می زنم. ولی هم تنده و هم آروم. یعنی تند و با آرامش. چیزی فراتر از سرعت نور سرعتش و چیزی فراتر از تمام آرامش هایی که قبلا چشیده بودم آرامشش. روحم رنگ عجیبی داره. سبز زمردی و فیروزه ای و نقره ای و طلایی و چند تا رنگ دیگه که تا حالا به چشمم نخورده بودن قاطی هم شدن مثل حالت ابر و بادی و ... و در عین حال بی رنگ ... هی چرخ می زنم و چرخ می زنم و چرخ میزنم ... وای من تا حالا هیچ وقت اینطوری نخندیده بودم ... بدون لب ... بدون دهن ... ولی عجب شادی عجیبی ... قطعا عشقه. همش عشقه. غیر عشق چی میتونه این قدرتو داشته باشه؟ وای وای وای ......... عجیب تر از همه فضای اطرافه ... انتها واسش یه جوکه.. و انبوه عظیمی از مولکول های غلیظ و درعین حال رقیقی که در اونها غوطه میخورم و کنار میزنمشون و جلوتر میرم و جلوتر میرم و میرم و میرم .... اما ... دلم میخواد برسم ... پس کجاست ... کجایی؟؟؟؟؟؟ داد میزنم ... یه داد آروم و مهربون و بلند و ملتمسانه .... درحالیکه دارم پرواز می کنم حس میکنم دارم بین مولکول ها شنا می کنم و چقدر این مولکول ها شبیه پنبه هایی هستن که خیلی لطیف تر و نرم ترمن ... من قدرت لامسه ندارم اما قلبم این قدرتو داره ... دوباره داد می زنم کجاااااایی؟؟ ..... میلیاردها لبخند از دور بهم سلام میکنن ... سلام میکنم ... نه سلام معمولی ها ... یه عشق من می فرستم یه عشق اونا ... نجوایی میاد "بیا ... بیا نزدیکتر" ... به لرزه میفتم ... یه لرزش شدید با آرامشی عجیب ... سریع تر پرواز میکنم ... دیگه به هیچی توجه ندارم جز اینکه همه ی تمرکزمو رو این بذارم که یه نجوای دیگه بشنوم ... چیزی شنیده نمیشه ... سرعتمو بیشتر میکنم ... چیزی دیده نمیشه ... انگار ..جز یه عظمت ... نجوا صدا زد "نزدیکتر ... نزدیکتر ..." نجوا مشتاقانه گفت .... بازم سرعتمو بیشتر میکنم در حدی که به همه ی تعجب های تو دنیا درمورد سرعت نور و این حرفا طعنه میزنم ... التماس میکنم ...هاااااای نجوا.. چقدر مونده..........



  • نظرات [ ۲ ]
    • شایستـ .ه
    • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۹۵

    جا داره بگم که/اصا آدمو زده میکنن از عکاسی

    از اینکه رفقای وبلاگیم اینستامو پیدا کنند باکی ندارم اما از اینکه خیلی از فالوئر های اینستا وبلاگمو پیدا کنند در هراسم ‌‍:/

    احساس می کنم از آنجایی که اینستایی هایم اکثرا سطحی و سلفی آبکی بگیر هستند ، پست های اینستایم در محجوریت مانده و حیف شده اند تا حدود زیادی :/


    سخنی با یکی از اینستایی ها : آخه دیگه اون لب و لوچت مدل دیگه ای حالت نمیگیره یعنی؟ روم به تیفال ازت نخواستم یه پستی که حرفی جز «منو ببینین / دقت کردین چه خوشگلم / من دنبال یه بی اف درست درمونم / فلان چیز که پولش فلااااان قدره رو خریدم و کور شود هر آنکه نتواند دید ^_^» داشته باشه بذاری (چون میدونستم در حد عقلت نیست نگفتم) ، حداقل دیگه تکراری نباش. حیف نت من‌.

    نامبرده از اقوام است و آنفالو کردنش مبنی بر توهین تلقی می شود.

  • نظرات [ ۱۳ ]
    • شایستـ .ه
    • سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵

    بعدش ترسم خنده دار به نظر می آید

    یک وقت هایی هست که از آدم ها می ترسم. از گرگ شدنشان ، از .... بعد آرام می روم در لاک خودم. در لاک خودم هیچ کس وجود ندارد جز یک نفر که همه کس است و آرام و قوی می گوید

    من اینجام.

    • شایستـ .ه
    • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵

    تق تق بارون ... هوای میزون ... یک دل خندون ... صدای گلدون

    دو نکته درباره ی به دنیا آمدنم فهمیدم. اول اینکه فهمیدم مامان سر من اصلا درد زایمان نداشته و به این نتیجه رسیدم که من از همان موقع به دنبال صلح و روابط مسالمت آمیز بودم. دوم اینکه سر موعد به دنیا نیامدم و صبر کردند که بیایم اما نیامدم و درنهایت به زور به دنیا آمدم. خب راستش را بخواهید تمایلی نداشتم پا به یک کره ی خاکی بگذارم که خون از آن می چکد و پر از فساد و کثافت است ولی خب از طرفی هم دیدم باید سعی کنم تغییری در این وضع ایجاد کنم و به علاوه حتما بروم دنبال عشق و پیدایش کنم که این را خدا در گوشم گفت چون میدید کلا راضی نمی شوم و هی می گویم "من صد ساااااال نمیرم اونجا برم چی کار بااااا" و اینها و به همین خاطر گفت که در جریان اصل قضیه قرار بگیرم و بیخودی غر نزنم.

    قصه ی ما به سر رسید و نمیدانم بالاخره این کلاغه رسید خانه یا نه.



    + یکی از دوستانم معمولا بی فکر حرف می زند و زبان تندی هم دارد اما دلش پاک است. یک بار وقتی از ماجراهای لغو شدن سفر کربلایم برایش گفتم یکهو گفت "خب شایسته امام حسین دیگه با چه زبونی بگه نمیخوادت" این دردناک ترین جمله ی عمرم شد و دلم تقی شکست. سفر مشهدم هم لغو شد بچه ها اما من امشب کربلا بودم. واقعا بودم و امام حسین هم آمار دلم را دارد و هم هوایش را. یکی از خوبی های کربلا رفتن امشبم در یک روضه خانگی آن هم زیر یک سقف که صدای بی تابی های قطرات باران رویش می آمد این بود که شرمنده ی التماس دعاهای شماها نشدم. برای تک تکتان دعا کردم. و برای هرکس که اینجا را می خواند ... با صورتی که با اشک شستم و دلی که شکسته شدنش عجیب بزرگ بود.



  • نظرات [ ۸ ]
    • شایستـ .ه
    • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵
    گفت مرا برای خودش ساخته
    از آن وقت به بعد
    همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
    همه جا
    توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...


    + امید است که "آشق" در هدر وب به "عاشق" حقیقی تغییر پیدا کند . هرچه زودتر بهتر .


    * شایسته رو که راه شایسته می رود *
    هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))