به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

منصور هیچ وقت وجود نداشت آره؟

این عکس عموی منه. خانوادش خیلی وقته دیگه سراغشو نمیگیرن و عکسش لای آت و آشغالای زیر تخت مادربزرگمه. خانوادش هیچیشون شبیه این خانواده شهیدایی که نشون میدن نیست. ۲۱ سالش بود اما تو ۲۱ سالگی یه سردار بود نه یه سرباز ساده. چشماش عسلی بود. دخترا براش می مردن. قرار بود با دخترعموش که مدت ها همو دوست داشتن ازدواج کنن. برای کنکور خوند و مهندسی دانشگاه اهواز آورد اما وقتی جواب کنکور اومد خودش رفته بود. از نظر استاد اقتصاد من که قاطعانه حرف میزد عموی من هیچ وقت کشته نشد. استاد اقتصاد من میگفت ماها توهم توطئه و دشمنی بیگانه داریم. ما مدت هاست در توهمیم. برداشت من از حرفاش خواب بودن تموم اون هشت سال جنگ بود. اینکه صدامی وجود نداشت. ما هیچ وقت بمباران رو تجربه نکردیم. و ترسش. زیرزمین ها. وقتی بزرگ شدم عمو دیگه نبود. من یه آدم متوهمم متوجهید؟ ۲۱ سالم شده و به عمو فکر میکنم که توی ۲۱ سالگیش آسمونو فتح کرد و من در برابر استادم ایستادم و بقیه بهم گفتن تو حق نداری با استادت مخالفت کنی.

ا

۸ نظر

شرح واقعه حال

۱. بعد از اینکه با دلایل در اینستا موضع سیاسیم را اعلام کردم رفتارهای عجیب و غریب زیاد دیدم. منظورم از عجیب اختلاف نظر نیست بلکه بی ادبی و بی منطقی ست. امروز که می خواستم دانشگاه بروم دعا کردم خداجان صبر بدهد که با این حال مریض جسمی بیخود جوش جماعتی که منطق را با تحقیر عوضی گرفته اند و احتمالا باز هم بخواهند بگیرند را نخورم. و فکر کردم که امروز برایم پر است از بووووف بووووم شلیییییییک دوووووففففففف و قایم شدن من پشت یک سپر گنده چون جواب گلوله را نمیخواهم با گلوله بدهم اما جواب منطق را حتما با منطق می دهم. اما خب کسی پی بحث منطقی نبود تقریبا بین اطرافیانم در دانشگاه... ولی خدا را شکر تقریبا به خیر گذشت. سحر با من شدیدا اختلاف نظر داشت. آمد جلو دست داد و با اخم و لبخندی که شوخی و جدی قاطی بود شروع کرد به دست دادن سفت و ول هم نمیکرد و فقط خیره خیره نگاه میکرد. "سحر دستم شیکس:))))))" "دست دوستیه!" "خب دستم تو دست دوستیت شیکس:)))))))))" اصولا وقتی از یک حدی بیشتر فشار روحی بهم وارد می شود نه داد میزنم نه گریه میکنم نه چیزی فقط میخندم:)))))))))))))) همین است که این روزها کلا زیاد می خندم.

من حاضرم با تک تک مخالفان موضعم بحث کنم. اصلا عشق بحث منطقی و درست حسابیم. منتها آدمش نیست یا خیلی کم...

و دردم میگیرد که بعضی آدم های 

جو زده و پیگیر صرف هیجان

متعصب

بی منطق و احساسی

یا بی اطلاعات

را میبینم که رفتارهایشان... بگذریم.


۲. فکر میکنم که تبلیغات سلبریتی هایی که خیلی هایشان تقریبا بدون بیان کردن دلیل طرفداریشان را اعلام می کنند خیلی مسخره است. من فکر میکنم که درست این است که تمام دلایل بی هیچ بی ادبی ای نوشته شود و به مردم ارائه شود. نه صرف اینکه ببینید من فلانی غیر متخصص در سیاستم که میشناسیدش و رایم هم به بیصاری ست. این که دلیل نشد. حالا سلبریتی ها که هیچ مردم عادی هم برای جذب اطرافیانشان به کاندیدای مورد نظر خیلی وقت ها همین کار را می کنند.


۳. شورای شهر میخواهی بشوی؟ باشه فهمیدم فقط بهتر نبود به جای یک عکس به آن بزرگی با آن همه فوتوشاپ چهره و خودنمایی ظاهر و تیپ و قیافه ، می نوشتی چه کارهایی کردی و تحصیلاتت چیست و اهدافت... هوم؟ برایم مهم نیست چه ریختی هستی کارت مهم است.


۴. ستاد نزدیک خانه مان که اتفاقا با کاندیدای مورد نظرم هم هست کلافه ام کرده!!! مدام آهنگ .... خب من به سکوت نیاز دارم در خانه ی خودم بعد از آن همه دویدن توی شهر ، حقم نیست؟

۱ نظر

امید تویی غریب ترینم

واقعیتش وضع سیاسی حال آنقدر خیط می باشد که من امروز به جای گریه از این وضع شروع کرده بودم به خنده و خنده ...

خــــیــــــط.

فقط بگویم که مهربان اللّه خودش رحم کند و بـــس.

یک چیزی : اطلاعات سیاسی ، کتاب خواندن و از این جور حرف ها چیز های خوبیند! ولی بعضی ها چشمبند را بیشتر دوست دارند.

۱ نظر

big

به مشتری نگاه کنم که بین یک عالم سیاره ی دیگر از ابهت دهن را می بندد؟ یا بعد یاد عظمت کل منظومه ی شمسی بیفتم؟ یا بعدتر به کهکشان راه شیری در حد توانم فکر کنم و تجسم بزرگیش؟ بعد یاد عظمت کهکشان های بی شمار کنار هم بیفتم؟ بعد به این فکر کنم همه ی این ها یک آسمان از هفت آسمان است؟ بعد فکر کنم تو از همه اینها هم بزرگتری؟

نه برای تو کف بزرگی تو بودن همین بس که به خودم نگاه کنم.و جسم را هم بگذارم کنار.روحم..... 

۳ نظر

این بخشندگیت عجب امید بزرگیست خداجانم

اعتراف می کنم این چند روز واقعا دختر بدی بودم. همان وقتی که شهره مهربانی کرد و من بی تفاوت بودم. همان وقتی آن دختره کار بدی کرد و به دل گرفتم به جای اینکه ببخشم. همان وقتی که...

حوصله ی شرح قصه نیست.

۳ نظر

الا یا ایها الرانندگون ِضبط بلندکنندگون ِخودخواهون

عاقا ما نخواهیم توی خیابان به سلیقه ی موسیقی بعضی ها آن هم با صدایی در حد رسیدن به چندمتری عرش خدا گوش دهیم چه شخصی را باید دیدار کنیم؟ حالا توی شهر هم پر از آلودگی. آلودگی صوتی بوق موقی و این چیزها کم است انگار که بعضی ها ضبط ماشین را هم تا ته زیاد می کنندبرای مستفیض شدن. بعد اوج واقعه آن جاییست که توی ترافیک یا پشت چراغ قرمز هم گیر کنی با این موجودات. و اوج تر هم آنجایی که دو یا چند تا رانندگون ِضبط بلند کنندگون ِخودخواهون نزدیکت باشند نه یکی. نویسنده در چنین شرایطی راهکاری ندارد و چند لحظه ای در سکوت به دوربین خیره شده و پس از آن برایتان طلب صبر می کند.


آیکون حقّ منه ، سّهم منه


۵ نظر

خاطره

دلم با بغض و تردید و یکجور عجز شروع کرد به دویدن سمت "او" . عقلم دوید پشتش و از کوله ی پر از قلب های ریز ریز ِقرمز ِ یاقوت مانندی که روی دوشش بود گرفتش و گفت :

- کجا داری میری؟ فک کردی دربارت چه فکری میکنه؟؟! تو نباید بری دنبالش،باید اون بیاد.

+ (بغضش ترکید) چرا...

- طبیعت و عرف اینه.

+ اون نیومد چرا...

- (عینکش را جا به جا کرد) یه مشکلی داره احتمالا.طبق محاسبات باید میومد مگه اینکه یه مانع قوی وجود داشته باشه.

+ من خستم...

دلم نشست روی زمین و یه مشت خاک برداشت و پرت کرد توی هوا...

- بشین همین جا ولی زیاد وقتو تلف نکن فقط خالی شو. من میرم کتابمو بخونم اگه بذاری. کی میشه از دست این بازیات تا حدود نود درصد راحت شیم.


+ من از خودم و خدا میپرسم "توقع زیادیه دونستن جای کس خاصی توی زندگی آدم از نظر خودش؟" دلم سرش را می کند از پنجره بیرون و چشم هایش را می بندد و موهایش در سکوت توی نسیم رقص عجیب غمگینی دارند. عقلم سرش را از توی کتاب در می آورد و رک می گوید "به هیچ وجه." و دوباره سرش را می کند توی کتاب. خدا به همه ی ما نگاه می کند و آرام روی تخته وایتبرد می نویسد "انگار یادتان رفته من هستم و اگر من بخواهم..." بقیه ی جمله را نمی نویسد. می رود موهای دل را نوازش می کند و به عقل می گوید رو به نور بنشیند و کتاب بخواند و تاکید می کند اینطوری برای چشم ها بهتر است و عقل قانع می شود. دل دو سه سالیست به خدا خوی بیشتر گرفته اما عقل از خیلی پیش تر ها مطیع چشم و گوش بسته ی او شد. چون خدا بارها خودش را برایش تحلیل و اثبات کرد و فرمول بی نهایت را هم به او آموخت. عقل را می دیدم که بارها به آسمان چشم می دوزد و می گوید "عجیب است... این همه بزرگی تشنج آور است... و متحیر کننده." تا به حال عقل را اینقدر غرق در حیرت ندیده بودم.

۲ نظر

تو سرکشی و دل را هم بیچاره می کنی با سرکشیت

من و دلم نشسته بودیم توی حیاط و کتاب می خواندیم. من به زور نشسته بود و رمق دل را هم کم می کرد. یکهو یک قطره و بعد دو قطره و قطره های بیشتر افتادند روی صورتمان و ما را نوازش می کردند یواش یواش.

من: وای بارون گرفت بریم تا کتاب و لباسمون خیس نشده...

دلم: خب کتابو می بندیم فعلا یکم بارون نگاه می کنیم... لباس خیسم خودش یه فازیه ^_^

من: اوم...نریم بخوابیم یکم؟

دلم: نگاه کن چه هواییه... وای ، من ! بارون خیلی قشنگه نه؟

من (خمیازه می کشد): آره خوبه...

دلم: کدوم معشوقیه که بتونه بخاطر شادکردن عاشق خودش بارون بباره رو سرش؟! :)

من: ...

دلم: ما بهش بد کردیم من ... جواب مهربونیاشو با اشتباهای تو دادیم ...

من: :( :/

دلم: ای من ! ای من ! ای اماره ... تو ... یادته اون دفعه که گند بالا آوردی رفتی...

من: خبالا

دلم: چرا رام نمیشی یکم... چرا انقد خربازی درمیاری؟!

من: اه حالا خیس میشیم. بریم تو بخوابیم یکم.

دلم: :|

بعد دلم قهر کرد رفت ساکت نشست یک گوشه ای زل زد به دیوار.

۳ نظر

ابراز

نوه ی اول مادری هستم و بچه ی اول ... بچگی هایم هر سال برایم تولد می گرفتند البته بیشتر بخاطر غرغر نکردنم بود به گمانم! نمی دانم لابد نباید هیچ انتظاری می داشتم از نظرشان دیگر! صرفا نیاز یک دختربچه از پدر و مادرش پول و غذا و خانه است دیگر نه محبت حتی اگر شده سالی یک بار. ولی از 4-3 سال پیش شوخی شوخی زنداییم گفت "دیگه برای شایسته تولد نمی گیریم چون دیگه وظیفه ما نیست و باید از این به بعد تولد رمانتیک توی کافه و شمع و گل و پروانه براش بگیره یه نفر دیگه" حالا یکی نداند فکر می کند چه تولدهایی که برایم نمی گرفتند... نه بابا هربار خیلی هایشان نمی آمدند و ذوقم را کور می کردند اگر هم می آمدند چهار سال یک بار ، زحمت کادو خریدن هم نمی کشیدند و فقط پولی چیزی. من هم که پول چندان خوشحالم نمی کرد دربرابر اسباب بازی و عروسک... خلاصه که دیگر از محبت سالی یک بار هم تقریبا خبری نیست. این ها را نگفتم که بگویم چه بی محبتی خانواده تلخ است و این حرف ها... نه. دیگر کنار آمده ام و پایم را گذاشته ام روی گذشته ها تا قدم بلند شود و به خدا تکیه داده ام. این ها را گفتم که بگویم تلخی ماجرا آنجاییست که می دانم زندایی هایم و خیلی از زن های دیگر اطرافم از بی محبتی همسرانشان رنج می کشند و آن روز زندایی من نداشتن درد خودش را برایم آرزو می کرد... ابراز علاقه یک نیاز مهم زن است. اگر نباشد پژمردگی اش و سست شدنش اصلا غیر طبیعی نیست. مردهای ایرانی هم که اکثرا بلد نیستند و کسی یادشان نداده. و بدتر از آن هم این است که اگر هم کسی یادشان نداده خودشان هم  معمولا پی یاد گرفتنش نیستند :| کتاب های روانشناسی خوبند ها ! گوگل هم چیزهایی برای گفتن دارد ! حیف زندگی هایی که بخاطر مسائلی به این سادگی تلخ شوند ... آن هم مسائلی که انقدر باعث می شوند بیشتر از زندگی کیف کنیم ... نباشیم جزو آن اکثریت ِ بیچاره.


این مطالب از سایت های مختلف جمع آوری شده ::

راه






۷ نظر

جای خالی

امروز دوباره اتصالی کردم. چرا؟ خب اینکه نبودی یکی از دلایلش بود. دلیل دیگر خودم بودم. قبلا هم اینطوری شده بودم که همه چیز سر جایش است. و زندگی در جریان. و می دانم باید چه کار کنم آن موقع و هم لحظات بعدش را. بعد یکهو یاد تو میفتم. بعد خودم دستی دستی فکرم را زیادی مشغول میکنم. بعد از آن طرف اتفاق جانبی ای هم می افتد مثلا دوستم چت های خودش و نیمه ی پیداشده اش را نشانم می دهد. برایش خوشحال می شوم و بیشتر به تو فکر می کنم. بعد همینطوری کم کم هی غرق می شوم و زندگی از کف می رود و برنامه ها بهم می ریزد و من تنها کاری که کرده ام این است که به جای خالی ات خیره شده ام و همینطور که دارم توی باتلاق دلتنگی و تنهایی دست و پا میزنم خدا دست دراز می کند که دستت را به من بده و من هق هق کنان بی حرکتم و هیچ کاری نمی کنم. و او بعد از چندبار خواهش که میبیند بی فایده است می نشیند کنار باتلاق درحالیکه که طناب به دست است که هر لحظه پشیمان شدم نجاتم دهد. و من گاهی ساعت ها و ساعت ها فقط دست و پا میزنم و جا میمانم از زندگی ... و ته تهش هم بالاخره طناب خدا را میگیرم و برمیگردم. دوباره خودم ماندم وخودش.

گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا