بریزد روی همان چیزی که احتمالا اسمش را گذاشته ای ثمره ی عمرت

راست می گویند آه مظلوم بد چیزیست مثل اینکه من حالا بروم پنجره را باز کنم سرم را بگیرم بیرون و جیغ بنفشی سمت آسمان بکشم بعد تو که پشت میز کارت نشسته ای در حالیکه داری روی آخرین صفحات پایان نامه ی دکترایت کار میکنی و فکرش را هم نمی کنی که انرژی های جیغم بخورد به لیوان قهوه ی کنارت و کاغذهایت قهوه ای شوند. مگر متافیزیک نمی دانی جان دل؟


بیایید از آه و جیغ مظلوم بترسیم.

    • شایستـ .ه
    • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵

    این پست را با حس آهنگ زندان چاوشی بخوانید

    نه مامانجون فرشته... خدایم او چرا میگوید نود درصد کنسل است... من اصلا چه کار کنم بی این سفر... مامانجون فرشته خود خدا میداند من چقدر به این سفر نیاز دارم... دنیا عین زندان شده... از همه طرف دارد خفه ام میکند... میخواهم بروم مامانجون فرشته... چرا احتمالا کنسل شود؟... خدا من میدانم زیارت معنی اش دست زدن به ضریح نیست ، من همین الآنش از همین جا دلم را با رخصت تو میتوانم بدهم به تو و آرام بگیرم... اما آن صحن هوایی دارد که خوبان در آن بودند و البته که هستند هنوز... جایی که اگر دل بدهی دلت کارش تمام است... تو می میری... من میخواهم بمیرم خدا... من طاقت ندارم... من و وصال عهدهایی داریم... باید به هم برسیم... اینطوری زودتر برسیم شاید... می پریم در بغل تو بعد می میریم... دارم می میرم ، چرا کنسل است میگذاری آنجا بروم بمیرم؟... هوای اینجا تنگ شده... حال دلم وخیم است... من هوایی شده ام... سفر بهانه ایست برای نزدیک تر شدن ... من در این شهر غریبم خدا... آدمی که عشق بفهمد اینجا پیدا نمیشود یا باید یک عمر بگردی تا چندتایی پیدا شود... من میخواهم بروم... من طاقت ندارم اگر صبر ندهی... من اصلا حالم خوب نیست... من نمیدانم باید چه کار کنم اگر نروم... چطوری بمیرم الله مهربان؟



    + لطفا دعا کنید من بمیرم... درست و به جا بمیرم... ولی در نهایت بگویید اگر خیر است بروم... این خیرهای خدا بدجوری منطقی اند.من راضیم به خواسته های الله...  آن الله مهربانی که همیشه خوب خدایی بوده است ...............

  • نظرات [ ۱ ]
    • شایستـ .ه
    • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۹۵

    قطعا فدا کردن خانواده برای پول را حماقت محض می دانم.جامعه پر از احمق است

    چه می توان گفت به کسی که درک نمی کند که تو فقططططط برای پول درس نمی خوانی و درک نمی کند که تو خیلی خیلی بیشتر از پول دنبال یاد گرفتنی؟

  • نظرات [ ۷ ]
    • شایستـ .ه
    • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۹۵

    کلا سکوت چیز خوبیست :)

    دوست داداشم اسمش آریاست. این آریا خان راه به راه در خانه ما هستند. انقدر زیاد که من موقع ناهار بهش می گویم "آریاااااااا بیا ببین آبلیمو هم که دوست داری میریزم تو سوپتاااا بدو بیااااا" و خیلی هم با آق عرفان دوست هستد. تا چند وقت دیگر ممکن است خانه مان عوض شود و حالا بشنوید مکالمه های این اواخر را :

    آریا : راستی عرفان مدرستو دیگه عوض نکنیا

    عرفان : نه نمیشه اون مدرسه هه بهتره دو سال توش بودم میدونم

    آریا : خب مدرسه ما بوفه داره ها

    عرفان : خب اونم بوفه داره تازه مال اون باحال تره

    این آریا خان با زبان بی زبانی دارد میگوید "نرو دلم تنگ میشود" : ) یک بار هم به مامانش گفته "مامان شماره ی موبایل مامان عرفان را پاک نکنی یک وقت گمشان کنیم" حالا بماند که عرفان خیلی وقت ها تو این فاز ها نیست و دلتنگی و این چیزها تو کارش نیست :/ البته بچه ی احساسی ای هست اما همه چیز را می ریزد توی خودش و تقریبا هیچ بروزی در کار نیست.


    اگر خانه مان عوض شود ...////... ان شاالله که عوض نشود..............

    می دانید از نظر من خانه باید دو ویژگی را حتما داشته باشد "سکوت" و "بی پله بودن یا آسانسوردار بودن (آن هم نه از آن آسانسور هایی که راه به راه خرابند)"

    اما خب مورد دوم را هرچند به سختی بتوانم مدارا کنم (که خداوکیلی در عنفوان جوانی پادردی نشویم خودش خیلییییییست) اما مورد اول خیلی خیلی خیلی سنگین برایم تمام می شود ......

    سکوت ... سکوت ... سکوت .... مگر خانه نباید محل آرامش باشد ، پس چگونه بی سکوت ؟



    * اگر ازدواج فقط این مزیت را داشت که دیگر خیالت راحت بود مال کسی هستی و مدام کسی به چشم سوژه ی ازدواج نگاهت نمیکرد ، از نظر من دلیل کافی ای برای تمایل به ازدواج بود (که البته که این تنها مزیت نیست).


    * وقتی پی ام دخترعمویم را دیدم دقیقا حالی را داشتم که اگر خبر حمله ی داعش به ایران را می شنیدم داشتم . باور نکردنی و عذاب آور . که باز چه فتنه ای ... چه تحقیری ... چه بی شعوری ای را باید تحمل کنم ... چه اهانت به دین و اعتقاداتم ... به چادرم ... به شخصیتم... اما این بار آن پی ام یک عکس بود فقط ... یک عکس از بچگی های من و دخترعمو هایم ... کنار هم ... در آغوش هم ... که بعد از مدت ها نشان دهنده ی پرچم صلحی بود ...

    مامان می گوید دعاهایت اثر کرد ... می گویم دعا وقتی اثر می کند که او بخواهد ... و او هم خواسته ظاهرا اگر رفتارهای دخترعمو هایم دروغ نباشد ...

    در هرحال من نگاه های عاشقانه ات را فراموش نکنم ای کاش الله من .

  • نظرات [ ۸ ]
    • شایستـ .ه
    • سه شنبه ۱۷ اسفند ۹۵

    از حکمت وجود هیچ آدمی غافل نباش

    راستی خدا ... بعضی آدم ها را ... همان هایی که باعث میشوند بیشتر بخواهمت و یادم بیاید جز تو هیییییچ احدی را ندارم و به عجز بیفتم به درگاهت .... آنها را "اتفاقا" از زندگیم نگیر ... آدم های مفیدی اند.

  • نظرات [ ۲ ]
    • شایستـ .ه
    • سه شنبه ۱۷ اسفند ۹۵

    مِن الغریب الی الغریب

    همیشه ناگهانی و بی نظیر مرا غافلگیر می کند. یک جوری که دهنم باز می ماند .... چطور شد؟ چه شد که مرا خواندی؟ چه شد که به دلم اشاره کردی؟ جوابی جز یک لبخند عمیق نیست... باید لبخندهایش را ریخت توی پاکتی و هر روز بو کشید ، سرمه ی چشم کرد و در نهایت برایش مُرد ... دیگر هیچ چیزی و هیچ کسی جز او و مقصدش ارزش مُردن ندارد .



    + خدایا ... تا آن هفته که بوی حال و هوای آنجا را بو بکشم مرا نمیران لطفا ...

    + مریم ... فاطمه ... جوجه .... دارم میام بچه ها .... و دلم میخواد یه دل سیر ببینمتون و یادم نره دوستایی دارم که دیدنشون قلبمو مست میکنه..

  • نظرات [ ۷ ]
    • شایستـ .ه
    • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵

    توی چشمام نوشته "با من دوست میشی؟" چشم خوانی بدی؟

    دو بار تا به حال گفتم و به زبان آوردم . هر دو بار هم پشیمانم کردند . گفتم که "می شود با من دوست شوی؟" حالا  البته یکم شیک و پیک تر و زرق و برقی تر . بار اول طرف خودش را برایم گرفت اما نزدیک دو سالی از شروع آن دوستی می گذرد که تازه یخش باز شده و رفیقم شده و دیگر خودش را نمی گیرد ... هرچند الآن یکی از بهترین دوست هایم است ... بار دوم طرف از درخواستی که کردم گیریپاچ کرد! خوشش آمد اما معذب شد! و البته بدترین جای قضیه اینجا بود که ترحم می کرد چون دوستم نداشت و فکر می کرد محبت دو زاری اش را نکند من ناراحت می شوم. کم کم خودم حالم بهم خورد و ختم آن دوستی را خواندم. جرم من از نگاه آنها ؟ ... صداقت : )

    عهد بسته ام دیگر نگویم.

  • نظرات [ ۲ ]
    • شایستـ .ه
    • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵

    هیچ کس دل من ! هیچ کس

    می خواهم بدانی زمان هایی در زندگیم هست که خواستنت چنان می افروزد که قلبم را به لرزه در می آورد. و افروزشی که من در عمیق ترین قسمت هستی ام مخفی اش می کنم. وقت هایی که وقت آمدنت نبود و نیست. و من آرام در گوش دلم می گویم "وقتش نیست.. نیست... فعلا بنشین سر جایت دل من" بعد دل می رود می نشیند جای همیشگی اش یعنی در یک کنجی از هستی. سرش را می اندازد پایین و با همان حالت می پرسد "حالا چی کار کنیم؟ کی وفتش می شود؟" می گویم "نمی دانم دل من... ولی خدا وعده داده که حاجتمان را به موقع و در سریع ترین وقت ممکن می دهد" دلم سرش را بالا می گیرد و لبخند می زند و می گوید "و چه کسی از او خوش قول تر و راستگو تر؟"

    • شایستـ .ه
    • يكشنبه ۱۵ اسفند ۹۵

    بااااا اینا هرکاری کنیم یاد میگیرن کههه O.O

    کلا از وقتی یادم می آید روی در و دیوار اتاقم پر از برچسب ها و کاغذهایی با جمله های نیروزا و این ها بوده ... منتها هیچ وقت به این فکر نمی کردم که برادر خانمان ناظر بر اعمال ماست! قبل از اینکه آثار را ببینید باید بگویم در جریان باشید که این ها ماژیک وایت بردند و حالا تا یک مقداری را از عقلم استفاده میکنم که کار احمقانه ای روی کمدها و آینه ها نکنم ... مورد داشته ایم دیده اند و نگران شده اند و عقل ما را به سخره گرفته اند :||
     اُف بر آنان :)))

    این
    این
    این
    این

    آخری را اگر کسی خواست بداند آن فلش ها نشانه ی چی اند بگوید توضیح دهم.

    و حالا آثار و نتایج آق عرفان :
    این

    بهش گفتم دوستت دارم خطاب به کیست فرمود "خودم"
    آن bay هم ظاهرا boy بوده و می خواسته اثبات کند پو پسر است !!
    من دیگر صحبتی ندارم و از کادر خارج می شوم.
  • نظرات [ ۳ ]
    • شایستـ .ه
    • يكشنبه ۱۵ اسفند ۹۵

    در حد فهم جرز جان

    * جرز دیوار ؟! جرز دیوار هم آن قدر می فهمد که بعضی ها به دردش نمی خورند . همان هایی که خدا را نمی فهمند . دیگر چه برسد به یک آدم عاقل که می خواهد شریک زندگیش را انتخاب کند .


    * یعنی ... یعنی یک روز بالاخره می رسم به جایی که در دیدار اول با آدم ها توهم شناخت طرف نزند به سرم؟؟ می رسم؟؟؟ آنقدر بزرگ می شوم خداجانم؟؟؟؟


    * نمیدانم دقیقا چم شده ... بچه که می بینم دلم میخواهد بروم بهش بگویم مال من میشی؟؟ میشی؟؟؟؟؟

  • نظرات [ ۳ ]
    • شایستـ .ه
    • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵
    گفت مرا برای خودش ساخته
    از آن وقت به بعد
    همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
    همه جا
    توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...


    + امید است که "آشق" در هدر وب به "عاشق" حقیقی تغییر پیدا کند . هرچه زودتر بهتر .


    * شایسته رو که راه شایسته می رود *
    هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))