به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

چقد این آیه هه خوشگله ^_^

آیا به پرندگانی که بالای سرشان است ، و گاه بال های خود را گسترده و گاه جمع می کنند ، نگاه نکردند؟! جز خداوند رحمان کسی آنها را بر فراز آسمان نگه نمی دارد ، چرا که او به هرچیز بیناست


۱۹ ملک

روز دوم

من با پا کربلا نرفتم اما بارها و بارها منو بردی کربلا و نه در کل طول زندگیم بلکه منظورم فقط تو این یک ماهه
اون آقاهه گفت اعتکاف عین زیارت امام حسین ِعشقه ، این یکی از زیارتامه :) من با اون روضه ی قشنگ خونگی کربلا رفتم و بارها و بارها با لایو اینستاگرام و غیره :) دروغه که من کربلا نرفتم :)
آقاهه می گفت تو اعتکاف پاک و مبرا میشی 💜 تو اعتکاف حالت خیلی خوبه و موقع رفتن خیلی ها گریشون میگیره به خاطر اون حال حتی چون خدا هم نشین توئه ... می فهمی دارم چی میگم؟ آره؟ 💜 توی اعتکاف خدا میگه من بندت میشم!!!!! بگو چی میخوای بهت بدم کوچولوی من 💜

دلم میخواد تموم بشم تو هم نشینیش :)

روحمو آوردم بسابمش با کیسه و سفیدآب ... بعدش ببرمش سونا .... حااااال که اومد و حااااااال که فهمید برمیگردونمش 

روز اول ۲

فهمیدم اشتباهم چی بوده... ببخش... قول میدم دیگه انجام ندم... کمکم کن یادم نره....

یه گناه همه درای عشقتو به روم بسته بود

اونم چه گناه مسخره ای

هرچند عشقت خودشو از درزای درها و به زور به من میرسوند اما...

ممنون که بهم گفتی

ممنون که اینجام

ممنون که تو گند زندگی نمیکنم

روز اول

اول که با عاطفه و پگاه نشستیم عاطفه گفت: هرگونه صحبت مهربانانه با خانومای مسن کنین من میدونم و شما... مخصوصا تو شایسته
من: :| بیشین سرجات
عاطفه: بچه ها اینو نگا. این تسبیحه تنها چیزیه که من واسه جهازم خریدم... سنگ اصله ۷۰ تومن خریدم ^_^
من: پگاه نیگا جهازشم آورده قراره بره با پیرپاتالا عشوه بیاد بگه این خودم و اینم جهازم... پسند کردین تماس حاصل کنین
پگاه: آره بابا یه قالتاقیه
من: عاطفه مگه نگفتی دختر جوون کمه اینجا
عاطفه: بابا اینا کوچیکن ... ما فقط مناسبیم
من: :| :)))) بچه ها من حاضرم نذر کنم اینجا خواستگار پیدا نشه:| :)))))

اینجا... لحظه به لحظه که میگذره بیشتر دلبسته ی فضاش میشم... دلبسته نه یه جورایی درگیر... تنهام... تشنم... از دنیا خستم... و اگه این چند شبو از دست بدم بدجوری باختم
نمیدونم چه غلطی کرده بودم و یادم نیس که انقد از خدا دور شده بودم... باید کاری کنم بازم...
حس کوچیک بودن میکنم وقتی آدمای اینجا رو میبینم
نمیخوام وقتی برگشتم بهتر نشده باشم
یه نماز داشت که ۲۰ دقیقه طول می کشید ولی من بعد از خوندنش اصلا حس خستگی نمیکردم پگاهم همینو میگفت و هر دومون بعدش انقد شارژ شده بودیم و دوتایی نشستیم پای کتاب... اتفاقایی میفته اینجا که اصلا عادی نیست

دنبال چیم اگه دنبال تو نباشم؟ ای کاش تا آخرش زنده بمونم...ولی از درون بمیرم...حیاتی تازه میخوام...من کجام...اصا حالیم هست؟


اطلاعیه

تو پست قبل که گفتم آنها بی احساسند منظورم دقیقا بی احساس ِ بی احساس نیست. اصلا مگر آدم بی احساس مطلق هم داریم؟ منظورم این است که غلیان احساسشان کم است و همان یک ذره را هم تقریبا بروز نمی دهند که البته میدانم این درد مشترک خیلی هاست متاسفانه.


بعد هم اینکه رفقا میخواهم این سه روز از حال و هوای اعتکاف بنویسم اگر کسی به مزاجش خوش نمی آید نخواند. :)

۱ نظر

ولی به چه روز خوبی افتادم :)

و خودم فکر می کنم که یکی از دلایلی که ذره ذره ی وجودم در احساس نمو پیدا کرده و غلت زده فرار از بی احساسی های پدر و مادرم است.

حالا هی بزن دنیا هی بزن به امید آنکه از پا درم بیاوری :) خوش خیالِ پست!

سال 96 انگار حسابی قصد کرده به جانم بیفتد. خیلی اعصاب خوردی می ریزد به جانم. از عید دیدنی ها بگیر تا همین حالا که خیر سرم بار اولم است اعتکاف می روم. اول باید حرف زکیه را نشنیده بگیرم که با طعنه اعتکاف را مسخره می کند و از دهانم درنرود که "یکم شعور داشته باش اعتقادات کسی را مسخره نکن" و دوم باید نروم بپرم به عاطفه که چرا رفته همه جا جار زده ما اعتکاف می رویم. حالا هی رژه بروید روی اعصابم دریغ که رژه رفتن اصلش در ارتش انجام می شود نه روی اعصاب هم نوعانمان...

اما می دانم مامان زهرا و باباعلی مهربان شما پشت منید :) :) و همین آرامم می کند وگرنه که بی پناه ترینم.

نمیدانم چرا اینطوری است که از وقتی بین من و دخترعموهایم سر مسائلی کشمکش شد با اینکه اکثریت دقیقا می دانستند من حق داشتم و دارم اما به شدت آلزایمر می گرفتند. آلزایمر اینکه آنها سال ها چه بدی هایی به من می کردند . یا از من چیزهایی توقع داشتند و دارند که از دخترعموهایم نه. شایسته تو باید ببخشی و وظیفه ات است ، شایسته چطور بی احترامی شان را با احترام پاسخ نمی دهی ، شایسته غلط می کنی بهشان لبخندهای زیاد نزنی و به جایش بی حس جلویشان بنشینی... در کل حرفشان این است که من غلط میکنم اعتراضی بکنم یا شکوه ای بکنم. اصلا حرفشان درست. آدم ِحسابی الگویش را محمد مصطفی می گذارد که حتی به دشمنش هم در حد درست خوبی می کرد. من هم می گویم چشم. ولی آخر عزیزان! حداقل مرا درک کنید. بفهمید چی کشیدم... به زبان بیاورید که حق دارم اما بهتر است سکوت کنم... لااقل وقتی به دخترعمویم سلام می کنم و با بی شعوری جلوی جمع سلامم را بی جواب می گذارد پشتم باشید ، حواستان به دلم باشد ... من هم ظرفیتی دارم بالاخره. توقع زیادیست؟!

کوفتی های لعنتی مریض کن :|

یکی از دوستانم گفت از یک وقتی دیگر از پفک متنفر شده است. یک بار خواب دیده که خواهرش جلویش نشسته و دارد پفک و نان و پنیر می خورد ... صحنه ای به شدت تهوع آور ... و بعد از آن دیگر حالش از همه ی پفک ها بهم می خورد. وقتی گفت هی غبطه خوردم که ایـــــول اگر من هم از این اتفاق ها برایم بیفتد که علاقه به چیپس و پفک در وجودم نفله شود. امروز یک چیپس خریدم و حالم را ریخت بهم. هیچ وقت چیپس ها حالم را اینطوری خراب نکرده بودند. کلی وقت حالم بد بود آن هم درست همان وقتی که برنامه داشتم بنشینم دفترم را بگذارم جلویم و برای خدا نامه بنویسم. بعد که حالم خوب شد به پاکت چیپس نگاه کردم و فکر کردم این موجود بی شرف می خواهد عشق را از من دور کند؟! پاکت را با نفرت توی سطل انداختم.

۵ نظر

خالق عشق

تو که مهربون ترینی ... تو که بی تو مرا بیم نه قطعا فروریختن است ... تو که همیشه هستی ... تو که حتی موقع خوابم چشم ازم برنمیداری ... تو که همیشه آغوشت بازه ... تو که خالق دریایی ... خالق لبخند ... تو که هم معشوقی و هم عاشقی و هم خود عشقی ... بهتر از تو هست مگه برای عاشقی واقعی؟

۳ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا