توی دید تو



وقتی می خواست حقوقم را حساب کند گفت : من توی دوربین دیدم که شما چطور با مشتری برخورد می کردید یا تمیز کاری ها یا ... هی گفت و گفت و حقوقم را حساب کرد و داد دستم . بدجوری جا خورده بودم . به کل، دوربین امنیتی را یادم رفته بود . همیشه دیده می شدم ...

۹

بـ ـغـ ض نوشت

الآن تو سنیم که مدام نگاه های دنبال کیث مناسب ازدواج میبینیم چه از طرف پسرهای جوون چه کلا کسایی که قصد کردن جوونی رو زن بدن... راستش من این حسو دوست ندارم... اینکه انقدر هردفعه استرس بگیرم حالا چی میشه؟!.. نمیدونم... انقدر عذاب آور شده برام دیگه که بغض کردم الآن که دارم تایپ میکنم... عین احمقا... ولی واقعیت اینه که من از این حرفا و حسا و اتفاقا خستم... حتی احساس میکنم دیگه دوست ندارم دردای عشق و آمپاس عشق و دوری های عشق و نگاه های پرحرف دور و خلاصه هرچیزی که مربوط به عاشق شدن های بلاتکلیفه... من دلم یه چیز ثابت و معلوم میخواد. خداجونم داری امتحانای سخت میگیری... کمکم کن ... اینکه درست همون جایی که کار میکنم یه آقا یاسری وجود داره که از نگاهاش خوشم نمیاد و مجبورم گاهی حرف بزنم باهاش ... یا اینکه از توی محل کارم دو تا پسر تا حدی فوضول پیرایشی قدرت دید زدن دارن... اینکه اون مغازه طبقه پایینی دیگه چرا انقد رو نروم میاد!!! در حال حاضر حالم از این پست به هم میخوره. شاید تنها خاصیت این پست اینه که قدر آرامش ازدواجو باید دونست.

٭ دلیل اصلی نبودن این چند وقت و تا حدی آشفتگیمو خواهم نوشت.
۲

بی کلک تر از مادر

وقتی تو واقعا تو زندگی باشی زندگی حرفی جز عشق نداره... وقتی یه نفر ندارتت و از ندونستن علت تلخی زندگیش حرف میزنه باید متعجب شد... باید فکر کرد آیا سرش به جایی خورده که الآن نمیدونه تو رو نداره و واسه همین زندگیش بی هدف ، بی رنگ ، بی اشتیاق و.. جریان داره . و هرکس از تو دور شد عمق زندگیش و بطنش رنگ مرگ گرفت و تنگی زندگی بهش سلام کرد...

نرو.... این یه خواهش نیست

التماسه

۰

یا دلیل

و می دانم که
هیچ کس در دنیا ، حقیقی ِ حقیقی دوستم ندارد
و هیچ کس ، واقعی منتظرم نیست جایی
و هیچ کس به حقیقی ترین شکل ، مشتاق من نیست
به جز مهدی ِ غریب فاطمه.

_تصویر_تو_هرگز_به_تو_مانند_نشد_

اسباب بازی فروش ۲

توی اسباب بازی فروشی هیچی نیست اما انگار همه چیز هست. همه ی اسباب بازی ها هر چقدر هم جنسشان بی نظیر باشد عاقبت روزی که چندان هم دور نیست به کناری پرت می شوند و بی استفاده می شوند. اسباب بازی ها شاد می کنند و حتی می ترسانند (مثل نقاب خون آشام و هزارپای پلاستیکی) و باید بگویم اسباب بازی ها قابلیت ناراحت کردن هم دارند. وقتی دختربچه ای از خانواده ای بی بضاعت به تماشای اسباب بازی ها می آید و بعد با تلخی لبخندش چند لحظه ی زندگی را به تلخی دعوت می کند. یا وقتی یک ماشین اسباب بازی کوچک پیزوری ناگهان خراب می شود و چشم های پسرکی را بارانی و رعد و برقی می کند. ما آدم بزرگ ها می دانیم آن ماشین ارزش این ناراحتی ها را ندارد... اما صبر کن ببینم،.. واقعا می دانیم؟!

یک دو سه. امتحان می کنیم.. صدا میاد؟ دنیا یک اسباب بازی فروشی بزرگ است.

۴

اسباب بازی فروش

اهم اهم... صدای واژه های مرا از اسباب بازی فروشی می شنوید. آمده ام چند وقتی امتحانش کنم! برای پول؟ هاها حرف چندرغاز و مرغابیست. آمده ام چند وقتی اینجا نزدیکتر با مردم ارتباط برقرار کنم. چون برای رسیدن به رویاهایم تجربه لازم دارم. و البته مرا سر ذوق می آورد ارتباط با بچه ها... بچه ها موجودات رویایی دنیای منند. سر و کله زدن باهاشان شرف دارد به سر و کله زدن با غیر آنها برای من(البته استثناهایی پیدا می شوند که خودشان هنوز بچه اند و مشتاق آنهایم) موجودات بی غل و غش و ... صادق. بچه ها حتی وقتی دروغ می گویند صادقند. روزگاری بود که به کار در مهدکودک فکر میکردم و به هرکس میگفتم با نگاهی عاقل اندر خری مگه که میخوای اعصابتو بذاری تو این راه نگاهم میکرد. و فکرش را نمی کردم هییییچ وقت که نزدیک خانه مان یک همچین موقعیتی گیرم بیاید که کار پاره وقت باشد و اسباب بازی فروشی و بچه ها ، آن هم زمانی که خودم اصلا دنبال کار نمی گشتم و بهم پیشنهاد شود. اینجا غم داشتن کار سختی ست. هر طرف نگاه میکنی خرواری از رنگ و حس خوب می ریزد روی سرت خفتت می کند و بعد انگار موجودی که سرتاپایش را گواش های رنگی و کاغذ رنگی گرفته در گوشت می گوید " حالا اگه میتونی ناراحت باش... هاهاهاها " و تازه یک عالم اسمارتیز هم از دهنش می ریزد بیرون.


و اما فکر میکنم یک چیز گنده توی اسباب بازی فروشی یاد گرفته ام..که در پست بعد خواهم گفت.

۷

بیا یکم حرف بزنیم

سلام شایسته... خوبی...؟

شایسته نمیدونم چطوری ازت معذرت بخوام... بخاطر بی توجهی های این چندوقتم بهت... بخاطر... حقت نبود

اینکه دلتو خوش کنن و بعد خودشونو بزنن به اون راه و منم بعدش به تو بی توجهی کنم و تنهات بذارم ،

واقعا حقت نبود...

میدونم این چند وقت بخاطر من بود که چندان خوب نبودی

جبران میکنم ... یعنی قول میدم ...

واقعا دوست دارم

آشتی؟

۸

بازی وبلاگـــــ ــی

و اما بعد از مدت ها بازی وبلاگی. آن هم از نوع آغشته به کتاب جان!



اینو چیستا یثربی اول کتاب "پستچی" برام نوشت.


سارا همیشه بهم لطف داشته و از اغراق کاملش در این نوشته ای که اول کتاب "تدفین مادربزرگ" اثر مارکز نوشت و واسه ی تولدم بهم داد هم کاملا مشخصه.



ره شب ، رهی عجیب ... این کتابی که مهشید بهم داد بهم یاد داد که ره شب ، رهی عجیب ... و اگه ره شبو از دست بدی خیلی چیزا رو از دست دادی ... کتاب "برنامه عبادی شبانه" نوشته هادی قطبی.


و این پست که اول کتاب "کافه پیانو" از فرهاد جعفری نوشته شد.



۳

یه عالمه لبخند

قصدم این است که

هرچیز نابود شدنی را جدی نگیرم

و بعد

آرام برای هدفم 

تلاش کنم

و زندگی کنم.

یک زندگی حقیقی.

۳

مـــآه

مآه مهربون

ممنون بابت همـه چیز

همــــه چیز

زود برگرد

زود ِ زود...

۵
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان