به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

میم پرواز می کند اگر تو بخواهی

بین یک عالمه دود ، بین غبارهای خاکستری ، بین مه غلیظی که انگار از دود گازوئیل تشکیل شده گیر کرده ای ... دست و پا میزنی ... کاری از دستم برنمی آید فعلا جز دعا ... تمام تلاشم را کردم که رها شوی اما ... تو دور می شدی هی ... به ن گفتم بیاید دست هایت را بگیرد سفت فشار بدهد ... دستم توی تهران به تو نمی رسد ... ن قبول کرد ... دلم آرام شد کمی ... وقتی روی کادوی تولدت نوشتم "نزدیک قلبم بمان" ناراحت شدی نه؟ نمی فهمی دیگر ... نمی فهمی ... من هم نمی فهمم که "از من دور باش که اذیتت نکنم" ــَت کجای دنیا را درست می کند ... هیس ... بی خیال رفیق من ... من دچار تو ام ... این حرف ها را به من نزن ... گفتم این راه به ترکستان است نرو ... بارها گفتم ... مستقیم و غیر مستقیم ... دور و نزدیک ... شنیدی؟ ... تا معنی شنیدن چه باشد ... گفتم نگذار سوال هایت روی هم جمع شود برو دنبالش ... خدا مساله ای نیست که توی مخت به سوال هایت درباره اش wait now بدهی ... بهم بگو ضمانتی هست چند ثانیه ی دیگر زنده باشی؟ ... میم عزیزم ... چه خوب که اینجا را نمی خوانی ... راحت میتوانم بگویم حالا که این اواخر هروقت به تو فکر میکنم قلبم پیچش خاصی میگیرد ... و دعا میکنم ... آنجایی که دیگر کاری نمانده که انجام بدهم و منتظر بی بی دی با بی دی بوی خدا می شوم که در اوج تنگنا طلوع می کند و از تمام بی بی دی با بی دی بوها بی نظیر تر..نه نه اصلا قابل مقایسه نیست. یک روز می آیم توی همین وبلاگ می نویسم میم از دست و پا زدن در غبار کنار کشیده ، به شوفاژ تکیه داده و با لبخند کتاب می خواند و در انتظار است کسی که روحش را کامل میکند از سرکار بیاید.

دلم برای آن روزها تنگ شده...زنهار

تا حالایش کلا کم سوتی داده ام اما اگر هم داده ام ناجوووورش را رو کرده ام. البته نمی خواهم یک جوری بگویم که یعنی این ویژگی من است و همچنان دنبالم راه بیفتد تا آخر عمر. نخیر آقا جان :| بفرما خانه تان :| ای بابا نخود آبرویی در دنیا دارم بفرماااا :| مثلا سر کلاس ادبیات که می خواستم درباره ی مولانا کنفرانس بدهم و از قضا یک مشت پسر از نوع خیلی بی جنبه اش بر بر نگاه می کردند و البته جلوی یک استاد مرد که ادعای باجنبگی می کرد و به یکی از بچه ها که گفته بود میخواهم کتاب "بی شعوری" را کنفرانس بدهم اما از بی جنبگی بچه ها می ترسم فرموده بودند "من اصلا اجازه نمیدهم کسی بی جنبه بازی دربیاورد..." ، به جای اینکه بگویم "مولانا چهار فرزند داشت" گفتم "مولانا چها تا بچه پیدا کرده بوده" و خب مخم هم خیلی درگیییر بود و یک قسمتیش خانه بود یک قسمتیش پیش دوستم یک قسمتیش پی گم نکردن مطالب یک قسمتیش پی استرس کنفرانس و این حرفا و به خودم حق می دهم. بعد که این را گفتم خودم چند ثانیه بعد فهمیدم یک خورده ناجور گفتم :| ولی اصصصلا به روی مبارک نیاوردم. رفقا را هم می دیدم که دارند تر تر می خندند و سعی کردم نگاهشان نکنم که یکهو جناب استاد درآمدند که "بعله! ظاهرا مولانا بچه هاشو پیدا کرده بوده ... از گوگلی جایی ..." در آن زمان که سرررخ شده بودم و نمی دانستم بخندم یا آب شوم چه فشاری را متحمل می شدم و بچه ها هم دیگر تر تر خنده های یواششان بلند شد و کلاس رفته بود روی هوا کلا. حالا سوتی منم قابل گذر بود آخه... پس چرااااااااااااااا :| آن هم با همچین استادی... هع چه کسی فکرش را می کرد چند وقت بعد عاشق همین استاد شوم. استادی که تیکه هایی از این دست گاه گاه می انداخت که نمی شد بگویی آدم بی شعوریست اما حرفش را هم میزد!!!!

هیچ وقت آن کنفرانس را فراموش نمی کنم ... راستش را بخواهید وقتی فکر می کنم خجالت می کشم که آن کنفرانس را دادم با حرف هایی که در آن زدم ... و هی می پرسم من بودم؟؟؟ من ؟؟؟؟؟!

از مستی گفتم ... گفتم همه ی آدم ها میل دارند به مست شدن ... حسی شبیه شناور بودن در فضا ... یکجور رهایی ... همه ی ما دوست داریم به فضا برویم یکی از دلایلش می تواند لذت شناور بودن در فضا باشد ... یک خلا ... خلسه ... گفتم این همان چیزی بود که مولانا در عطشش بود ... مولانا از خیلی از فضانوردها یا مستان کاباره بیشتر لذت برد ...

آن وقت ها خیلی تو کف مولانا بودم اما حالا بیشتر تو کف علی َم فاطمه ام ... مولانا گرد پایشان هم نیست

گفتم دیده اید وقتی یک زن و یک مرد عاشق هم می شوند چه احساس وصف ناشدنی ای میان آنهاست ... و گفتنی نیست ... درحالیکه این فقط یعنی پیوستن یک روح کوچک با یک روح کوچک دیگر ... اما چیزی که مولانا می خواست فراتر از این بود ... مولانا روح کوچک خودش را می خواست به روح عظیمی پیوند بزند که لذت این پیوند تقریبا غیر قابل قیاس است با پیوند دو روح کوچک ... مگر اصل معنای عشق بین یک زوج یعنی پیوستن جسم هایشان؟ این لذت عظیم تر برای پیوستن روح هایشان است ... مولانا هم می خواست ته ِ عشق را بچشد ... ته ِ تهش را ...

عشقی که طرف مقابل بی وفایی در مرامش نبوده و نیست ، خسته و دلزده نمی شود و نخواهد شد

معشوقی که تو را لحظه ای فراموش نمی کند ... و هم عاشقی که چرتش نمیبرد وسط حرف هایت ...

کسی که نابود نمی شود



+ و تو اگر مرد باشی در راستای اویی و اگر نه برو پی زندگیت ... اینجا انجمن من و تو نیست.

+ و من هنوز گم شده ام ... می فهمی؟ گم شده ام بین خودم و دنیا ... عشق دست دراز می کند ... جاخالی می دهم ... آنچه محاسن حسین را خونی کرد گم شده من است

۴ نظر

بکوب و دوباره بساز مرا

عشق ... من گم شده ام. بین همه ی دویدن هایم گم شده ام و تو را گم کرده ام. هرچند که تو مدام در حال انداختن خودت در منی. منی که یک روز بخاطر تو ادامه ی زندگی را پذیرفتم. و تو همه ی محرک من شدی. گفتم همه چیز به درک اما از تو ای عشق نتوانستم بگذرم. همه ی آرمان من شدی. گفتم که من از دنیای بی عشق بیزارم. آی عشق قهر نکن با دختری که همه ی قله هایش تویی. من از بی عشقی حالم بیخود است. عشق ... عشق ... تنها عشق می تواند تمام مشکلاتم را حل کند. دیگر گله ای در کار نیست اگر عاشق باشم. درد ها حکم اندروفین پیدا می کنند. زندگی روان می شود. من همه ی این روزها را دارم می دوم ای عشق. می دوم و می دوم ... میرسم اما به زور میرسم ... دیر میرسم ... و این برایم کافی نیست. من تو را می خواهم و بی تو این زندگی آنی نیست که آن ِ من باشد. عشق ... هدف تو بودی ... بخاطر تو دویدم اما تو را گم کردم چرا ... تو باز آمدی در زدی ، نامه فرستادی ، پیغام پسغام کردی اما من خواب بودم ... وقت های سحر گفتی بیا برویم و از دست نده از خواب شیرین تر و گواراتر را ... اما من خواب بودم ای عشق ... چه کار کردم با خودم ... با روزهای بین 17 سالگی تا 21 ام ... چند روزش را عاشق بودم؟ خیلی کم خیلی کم... کافی نبود اصلا ... عشق ! ظلمتُ نفسی ... ای عشق اگر کار شیطان بود که تو را یادم برود خوب ماهر است در کارش ... من همه ی دلیل نفس کشیدنم را گم کردم و بعد هی نفس کشیدم و نفس کشیدم ... آی عشق ... نزدیک تر بیا لطفا ... اینجا سرشار از خفقان خواب است ... که من نمی خواهم خواب باشم ... که این شیرینی خواب ذره ای از لذت داشتن تو نیست ... ای عشق برگرد به چشم هایم ... و بیشتر شو ... و عمیق تر فرو برو لطفا ... من به خودم ظلم کردم ... ای عشق مجازات ِ من چیست؟ می دانم گران است ... فراموشی تو کم حرفی نیست ... اما ای عشق تو که سخاوتمند تر از این حرف هایی و من هم محتاج تر از این حرف ها به تو...

بی تو لبخندهایم کم شده اند ... مخصوصا توی عید ... دردها فشارشان بیشتر شد و من کمردرد گرفتم ... برای کی؟ ... برای تو اما من خواب بودم ... دختر متبسم عاشق زیآد کن مرا ...


۵ نظر

هممممممممممممممممممممممشون؟

+ خب یعنی همه ی اون آدما امشب اشتبا کردن؟

- آره

+ حتی فلانی و فلانی؟

- آره

+ ...

- کارای آدم بزرگا همیشه درست نیس. مغز بعضیا تزیینی هم نیس چون حتی به مغزشون افتخارم نمیکنن ولی به هیکلشون و پولشون و ... چرا

۴ نظر

جا داره بگم اگه رام دادن البته!!

اقوام از عید دیدنی ها انواع و اقسام عکس ها با انواع تیپ ها و عشوه ها را گذاشته اند و من هم کلا در عکس ها موجود نیستم چون «تو که کلا حجاب دوس داری دیگه نمیشه عکستو گذاشت» بعد هر چه به عکس ها نگاه میکنم انگار کلا هیچ وقت وجود نداشتم و یک حس مزخرف خوبی میگیرم :)

+ بهشت که رفتم عکسای خوشگل موشگل میذارم اینستا از خودم از زوایایی که خوشگلترمم میذارم با عشوه تازه:| اونجا امکانات هم خیلی بیشتره با یه دوربین خفنم عکس میگیرم:| چیش!:)))

سحر و عباس :)

عباس سمت راست نشسته و دو متر آن طرف تر سحر . دو تا بچه ی گوگولی شان هم بینشان نشسته اند بازی می کنند .

سحر: عباس گشنته؟

عباس: نه جمال یار کافیه

سحر: یعنی الآن تو فضایی؟

عباس: آره

سحر: خب پس خوبه (و با لبخند تخمه می شکند)


+ سحر که دختردایی مادرم است خیلی دل است. به شدت از بچگی دوستش داشتم و دارم هنوز. سرشار از نمک و شیرینی ست!! عمر عشقشان که می دانم با چنگ و دندان نگهش داشته اند ان شاالله به ابد ... :)

خروس های آخرالزمانند دیگر ...

* خروس ها شما را چه شده؟ در قصه ها خوانده ایم که برای کله های سحر مردم را بیدار می کردید ... برای صلاه صبح ... اما حالا چرا قوقولی هایتان شده است 10 صبح و 3 ظهر و 5 عصر و ...؟ نکند ندا رسیده که "خیلی از این مردم نماز صبح نمی فهمند پس مدام قوقولی کنید بلکه از خواب غفلت بیدار شوند"...


* چقدر از تلفظ "اَلَخ" خوشم می آید !! معنی اش هم یعنی الی آخر ...


* برای عروسی خواهر زنداییم دو سه میلیون پول میوه خالی داده اند :|||||| البته از آن بریز به پاش هاییند که لنگه شان را در هستی از ابتدا تا انتها ندیده ام و احتمالش هست ده قلم میوه گذاشته باشند ... بریز و بپاش واقعا تهوع آور است ... بعد تازه فکر کن از این خرج ها دو دفعه بکنی ، عقد و عروسی ... از نظر من که مسخره است و البته نظر شما محترم . بعد تازه آقای داماد بیشتر به اینجور خرج ها اللخصوص بیخودی ترهایش اصرار دارد باورتان می شود؟!


* همین شوهر خواهر زنداییم که عروسی شان چند روز دیگر است خیلی شبیه توست. وقتی بار اول دیدمش به شدت جا خوردم. بعد فکر کردم خدا انگار قصد کرده امتحان های سخت-سخت بگیرد. و وقتی توی جمع از من سوال پرسید هی خدا خدا کردم که نکند یکهو غش کنم آبروریزی شود. وقتی توی چشمش نگاه می کردم و حرف میزدم حس می کردم معلقم. خلسه. خلا. یک دفعه هم فروشنده ی دکه ی روزنامه فروشی شبیه تو بود و وقتی دیدمش گوشه ی لبم را گاز گرفتم و سرم را انداختم پایین و بقیه پولم را نشمرده گرفتم و گورم را گم کردم. یا مثل آن وقت که فراش مسجد هم...

مادربزرگم درباره ی همین شوهر خواهر زنداییم می گوید "یه نمک خاصی داره آدم دلش میخواد شترق بزنه پس کلش" !!!! مرا میگویی؟ مرده بودم از خنده!! اول اینکه تعجب کرده بودم که چنین حرکتی حتی شوخی اش از مادربزرگ گوگولی و مهربانم بعید بود و هم تو را تصور می کردم با آن همه مانیفست استاد دانشگاهی که مامان بزرگ بزند پس کله ات و....میبینی؟ تو بلدی باعث خنده ی من هم بشوی :)


* امروز کم لبخند زدم هااااا ... اومممم.

این پست برای کسانی که هوس پرواز می زند به قلبشان....

از یک وقتی به بعد اینستاگرام رنگ و لعابش برایم کم رنگ شد به دلایل بسیار ...

اما امان از کاری که این روزها با من می کند

وقتی پیج @karbobala_com تقریبا هرشب لایو می رود و ...

ساعت ۱۰ شب

اول یاد آمدن مهدی تنها باشید لطفا

و بعد شایسته کوچولو را فراموش نکنید....

ای کاش کاری بشه کرد برات پسرعمه :(

یه دیپلم ردی ای که مامانش دکتر ، باباش مهندس. وضع مالی هم پول و پارو. تازگی براش خونه خریدن مامانش اینا. لابد چون اهل کارم نیس پول تو جیبیشم باباش میده حتی بعد ازدواج. به قول مامانش احتمالا یه دختری که بوی پول میشنوه آویزونش میشه. بعد نامبرده تا ۲ ظهر میخوابه زنشم احتمالا همینطور. بعد که پامیشننم زنشم احتمالا آشپزی بلد نیس زنگ میزنن غذا میارن. و در نهایت می میرن. در اوج رفاهی که خیلیا ممکنه آرزو کنن همچین موقعیتیو. در اوج بی تلاشی در اوج مردگی....

۱۲ نظر

پس تو که هیچی نخوردیییی؟؟

راستی راستی چه عجیبیم. کلی تدارک عید میبینیم آجیل ، انواع شیرینی ، شکلات ، گز ، انواع میوه ، چای ... کلی هزینه برمیدارند بعد مهمان که می آید اگر جای دیگری پذیرایی شده جا ندارد شکمش و اگر هم بخواهد جای دیگر هم برود باید شکمش جا داشته باشد بالاخره ... بعد ما هی اصرار اصرار که نخوری یا کم بخوری ناراحت می شوم ... دردمان دقیقا چیست؟ اگر هدف دیدار است که دیدار با یک نوشیدنی هم شدنی ست ... دیداری خوش خاطره یا خفه کردن مهمان و خالی کردن بیهوده ی جیب خودمان ، مساله این است. 


امضا ، یک مهمان که سه جا عید دیدنی رفت و برای اثبات جا نداشتن شکمش کلی انرژی صرف کرد طوریکه گشنش شد و با حالت تسلیم شروع به خوردن کرد.


+ داریم یک کاری میکنیم که تو عید خوراکی میبینیم حس کنیم شلاق میبینیم. بابا آخر آدم باید گشنش باشد خا -_- زوریست مگر؟ استبداد میکنیم چرا؟

۵ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا