ع

و عشق ...

تنها عشق ...

به من دین داد . فکر داد . هدف داد . زندگی داد . و تنها عشق..

  • نظرات [ ۴ ]
    • شایستـ .ه
    • يكشنبه ۱۴ شهریور ۹۵

    حواست هست ؟

    دیروز که دخترخاله ام را برده بودم توی اسباب بازی های پارک به این فکر می کردم که بین اینکه تمام عمرم را توی فاضلاب بخوابم و چند تا بچه ی بد زبان تحویل جامعه بدهم ، اولی را انتخاب می کنم .

  • نظرات [ ۵ ]
    • شایستـ .ه
    • شنبه ۱۳ شهریور ۹۵

    من از تو رویا خواستم و تو واقعیت دادی به من

    روز اول : بیا به خوابم بابا رضا ... دلم برات تنگ شده ...

    روز دوم : نیومدی ... چرا من خوابام بیشتر وقتا یادم میره ؟ بیا به خوابم درحالیکه فراموشت نمی کنم ...

    روز سوم : چرا نمیای .. چرا نمیای ...

    روز چهارم : دوست دارم بابا ... خواهش میکنم بیا ...

    روز پنجم : (مامانم خطاب به من) میای بریم مشهد شایسته ؟




    * دوای دلم ... قصد مشهد آمدنی که برایم هدیه آورده ای ، آمدن برای نزدیکی به تو نیست ... من هر وقت خواستم با تو حرف بزنم می دیدم که کنارم نشسته ای و گوش می دهی ... حرف زدن با تو دلی ست ، مکان خاصی نمی خواهد ... اما ... می خواهم بیایم نزدیک تو چون نیاز دارم به او و به عشق فکر کنم ، دور از هوای شهر ، دور از خیلی ها ... زیر سایه ی تو ... زیر سایه ی تو چمپاتمه بزنم و قلبم را با فاصله ی کمتری بدهم دستت که تو پروازش دهی ... هنوز باورم نیست که دعوتم کرده ای ... هنوز شوکه ام .. الحمدلله رب العالمین ... الرحمن الرحیم

  • نظرات [ ۴ ]
    • شایستـ .ه
    • پنجشنبه ۱۱ شهریور ۹۵

    برایتان استاد های اهل دل آرزو می کنم :)

    همانطور که مسحضرید (!) دانشگاه ها در حال بازگشایی اند ! لطفا ناله نکنید دوستان ! به هرحال اتفاقیست که دارد میفتد!! میخواهم برایتان استاد های کار درست آرزو کنم ... استاد هایی که در ازای وقت گرانی که از شما می گیرند ، واقعا چیزی به شما اضافه کنند ... آمین . لبخند بزنید

  • نظرات [ ۲ ]
    • شایستـ .ه
    • سه شنبه ۹ شهریور ۹۵

    ولی نه ... این فقط ظاهر قضیه بود ... خدا حتما او را بوسیده بود

    راضیه از خانم س پرسید : چطور به خدا اعتماد کنم ؟ من اعتماد ندارم به او ... میدانید چه می گویم ؟ . خانم س آه ظریفی کشید و گفت : نمی دانم ... *او* دست گرفت بالا و گفت : می شود یک چیزی بگویم ؟ این تجربه ی شخصی من است . من وقتی توی کائنات و عالم دقیق می شوم ، وقتی موجودات را با همه پیچیدگی شان می بینم ، وقتی طبیعت و رازهایش مرا به شگفتی می اندازد ، به خالقش فکر میکنم که آیا قابل اعتماد هست ؟ ما به یک دکتر چگونه اعتماد می کنیم که زیر دستش برویم و درمانمان کند ؟ خب چون دکتر درس خوانده و ما به کاری که کرده ایمان داریم ... چطور می شود عظمت آفرینش را دید و به خالقش اعتماد نکرد ؟ من به او اعتماد می کنم ...

    وقتی حرفش تمام شد ، کسی از حرفش استقبال چندانی نکرد . باید بلند می شدم و او را می بوسیدم ... چطور هیچ کس او را بخاطر حرف قشنگش نبوسید ؟

  • نظرات [ ۳ ]
    • شایستـ .ه
    • سه شنبه ۹ شهریور ۹۵

    همین

    آی آدم ها ، شما را به هر کسی که دوستش دارید خیلی ، قسم ، که

    زندگی را ساده بگیرید ....

  • نظرات [ ۳ ]
    • شایستـ .ه
    • دوشنبه ۸ شهریور ۹۵

    می شود با شما حرف بزنم ؟

    به نود درصد آدم ها حس خوبی دارم (بعضی کمتر و بعضی بیش) و به ده درصد بقیه هم بی حسم . البته همیشه اینطوری نبوده ام ... من هم از آدم های عوضی کار زندگی ام متنفر بوده ام ، اما کینه ها فقط کمر مرا خم میکرد و بس ... بگذریم .
    دلم می خواهد به همه آن نود درصد لبخند دوستانه بزنم ... اما نمی شود ... دلم می خواهد با آن نود درصد به صحبت بنشینم و از صحبت هاشان چند شاخه گل به گلخانه ی ذهنم ببرم ... اما نمی شود ... نمی شود با همه ... نمی شود با خیلی ها مهربان بود  طوری که شک نکنند دیوانه ای!! با احتیاط سمت آدم ها می روم ... اما دلم می خواهد زود با همه صمیمی شوم ... اما نمی شود ... قحطی اعتماد آمده ... اما هنوز هم امید هایی هست ...
    فکر میکنم این جنونی که به جانم افتاده و مرا به سمت عشق داشتن به شنیدن حرف آدم ها ی مختلف می کشد از کلاس داستان نویسی می آید ... از روزی که مربی ام گفت باید پای صحبت آدم ها بنشینی ... به مکالمات دقت کنی ... دایره واژگانت را اضافه کنی ... و تجربه هایشان را به تجربه هایت اضافه کنی ، اگر می خواهی نویسنده ی خوبی شوی ...
    ولی حالا بی اختیار و ناخود آگاه علاقه ام به ارتباط زیاد با مردم بیشتر شده بی آنکه به آرزوی نویسندگی ام فکر کنم ...


    * نا گفته نماند که این وسط بحث جنسیت هم هست .. که محدودیت هایی برایم وجود دارند قطعا ...
  • نظرات [ ۴ ]
    • شایستـ .ه
    • يكشنبه ۷ شهریور ۹۵

    اینجا دلم حرف اول را می زند

    همیشه عاشق مهدکودک بوده ام و هستم . اما هرکس از راه رسید و به او گفتم عشق دارم توی مهدکودک کار کنم به گرمی زد توی سرم و گفت خیلییی خری اگر بروی! اعصاب میخواهد در حد لالیگا و امثالش... بعد به خودم نگاه می کردم و فکر می کردم آیا آدم با اعصابی ام ؟ هنوز هم جواب دقیقی ندارم راستش! گاهی خیلی جوش می آورم اما اعصابم بیشتر وقت ها قوی ست ... با این حال نمی دانم چه شد که به کل از مربی مهد شدن دور شدم ... عه نه یادم آمد چرا دور شدم!! بهم گفتند باید مدرک روانشناسی بگیری وگرنه پیشرفت نمی کنی اگر بی مدرک واردش شوی و در حد خدمه می مانی آنجا... خب برایم دلچسب نبود ... من آدم آرمانگرا و بلندپروازی هستم و خیلی ها این را نقطه ضعفم می دانند . بگذریم.

    توی خانواده مادری نوه ی ارشدم و همه ی نوه ها ریزقولی و فسقلی اند . بزرگترینشان کلاس پنجم است . من به مربی مهد خانواده مان معروفم . خودم را ول میکنم بین شان و از یک عالمه حرف های صد من یک غاز خانوادگی مخصوصا مجادله های سیاسی احمقانه و خیلی خاله زنک بازی ها و غیره در می روم . و بهم کلی خوش میگذرد و کیف مییییکنم ... با صداقتشان کیف میکنم . با بوسیدنشان . با دعواهای چند ثانیه ایشان . با خنده هایشان و ساده گرفتن هایشان ...

    امروز برای کاری رفتم توی یک مهدکودک . دلم برای دیوارهایش هم غنج رفت چه برسد به بچه هایی که می آمدند پیش مدیر مهد که از فلانی شکایت کنند و خانم مدیر بهشان میگفت "بدو برو بازی کن اینجا شکایت نداریم" و آنها هم بی مهابا می دویدند و می رفتند و انگار نه انگار فلانی مثلا مدادش را گرفته و پس نمی دهد . دلم پر کشید برای بغل کردن دخترک ریز اندام سبزه رویی که به بلیز سفیدش ور می رفت و زیر چشمی مرا نگاه می کرد و برای تک تک بچه ها ... و برای تاب و سرسره های کوچولویشان و نقاشی های چسبیده به دیوار ....

    بچه ها و دنیایشان برایم خیلی خواستنیییییی اند .


    امروز به یک آموزشگاه نقاشی هم رفتم ... آنجا هم از اول تا آخر پَرپَر زدم ... برای بوم های پر از حرف ... برای لباس های لک افتاده از رنگ و روغن مربی ها ... برای حیاط دلچسب آموزشگاه با پرده ای حصیری ... برای کاسه ها و کوزه های سفالی فیروزه ای و آبی که آماده بودند کسی بیاید از رویشان طرح بردارد ... برای پاستیل گچی و رنگ و روغن و آبرنگ و اکریلیک ... و از همه مهم تر برای حس عجیب و دلچسبی که آنجا بود ، چیزی شبیه یک رهایی خاص و یک پرواز خاص ، نوعی شادی خاص ، حس "من نقاشی می کشم پس هستم" و "من با دنیا با نقاشی حرف می زنم" و "اینجا دلم حرف اول را می زند ...

    و الامان از جادوی افسونگر رنگ ها که دیوانه ام کرده بودند ... هی توی دلم می گفتم چطور دلم آمد نقاشی را رها کنم ؟ چطور این حماقت را به زندگی ام تزریق کرده ام که یک عالمه رنگ بازی نکرده باشم کلییی وقت ؟ چطور ؟ تصمیم گرفتم به زودی به دنیای رنگ ها برگردم با یک لبخند عمیق دلی .

  • نظرات [ ۳ ]
    • شایستـ .ه
    • شنبه ۶ شهریور ۹۵

    شمسم تویی ...

    شمس به مولانا گفت

    عالم بودی ، عارف شدی

    برای عاشق شدن هم نامزد هستی ؟

  • نظرات [ ۴ ]
    • شایستـ .ه
    • جمعه ۵ شهریور ۹۵

    خاله ای که زنک بود !

    واقعا ِ واقعا ِ واقعا حرفای خاله زنکی مرسوم بین خانواده ها واسم تهوع آورند ... حتی یک چیزی فرا تر از تهوع ! خدا ی من ! به حق عظمتت و مهرت یک کاری کن که هیچ وقت درگیر حرف مردم نشوم ... هم من و هم همه ی مردم و آنی که قرار است سهمی از دلم داشته باشد ... باید با او شرط بگذارم ... شرط بگذارم که بیا اصلا به حرف های مزخرف مردم اهمیت ندهیم ... بیا برای خودمان زندگی کنیم ... بیا فقط به این فکر کنیم که چه کاری درست است و همان را انجام دهیم ... من مطمئنم که خدا یار "ما" خواهد بود نه آن هایی که تابع خاله زنک بازی هایند .





    سبز نوشــت و التماس نوشت : الله ــم عجل لولیک الفرج
  • نظرات [ ۲ ]
    • شایستـ .ه
    • سه شنبه ۱۹ مرداد ۹۵
    گفت مرا برای خودش ساخته
    از آن وقت به بعد
    همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
    همه جا
    توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...


    + امید است که "آشق" در هدر وب به "عاشق" حقیقی تغییر پیدا کند . هرچه زودتر بهتر .


    * شایسته رو که راه شایسته می رود *
    هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))