به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

همسایه های نموووونه!!

مدام صدای فریادش می آمد : داناااااا . ولی صدایش را دوست داشتم . زنی میانسال با صدایی زیبا و خاص . همش از دست دانا و بقیه حرص میخورد . از دانااااااا بیشتر از همه . یک وقت هایی هم صدای افتضـــاح پسری که به نظر می آمد 17-18 ساله ی تازه به بلوغ رسیده باشد می آمد . البته اگر بگویم صدای نکره حق مطلب بهتر ادا شده . نه نه صدای نکره ی عربده کش ِ مدام در حال فحش چیزدار دادن ، اینطوری کاملتر گفته ام . و گاهی هم صدای خواندن پسری می آمد که به نظر می رسید 25-26 ساله باشد . تابلو بود که پای شب کوک می نشیند چون همش آهنگ های شب کوک را میخواند . خدایی اش صدایش خوب بود . هر دفعه که میخواند دلم میخواست کله ام را از پنجره بگیرم بیرون و بگویم " خدا وکیلی هر وقت اون داداشت خواست عربده بکشه برو دهنشو بگیر و خودت بخون . والله . ما چه گناهی کردیم همسایه شما شدیم :| "

یک بار موقع کلید انداختن توی در با شنیدن صدای نزدیک زن میانسال فهمیدم که او هم دم در است . جالب بود ! اینکه مدت ها با صدای کسی زندگی کنی و قیافه اش را هیچ وقت نبینی و حالا ناگهان بتوانی ببینیش جالب بود ! با لبخند برگشتم نگاهش کنم که دیدم پشتش به من است و دارد با کسی در خانه حرف می زند . هر چه این پا آن پا کردم حرفش تمام شود و یا کمی سرش را بچرخاند سمتم بی فایده بود .

امروز بعد از اینکه با آن کتابداری که به برج زهرمار میگفت زکی حرف زده بودم و توی اتوبوس به حرف های چند تا دختربچه و مربی قرآنشان گوش داده بودم و توی کلاس حافظ خوانی به عشق عمیق حافظ حسرت خورده بودم ، برگشتم خانه اما هیچ کس نبود و کلیدم هم نبود . هوا سرد . من هم مثل گنجشکی بدبخت در سرما . گوشی ام هم بی شارژ . خلاصه ایستاده بودم که زنی وارد بن بست شد و با لبخندی به اندازه کل صورتش گفت : سلام خوبین ؟ شما حسابداری میخونین ؟ جا خورده بودم ( نمیدانم چرا همان اول اصلا حواسم نبود صدایش چه آشناست ) : سلام ممنون نه

- (لبخندش همچنان به اندازه ی کل صورتش بود) چی میخونین ؟

- بانکداری

- هان یعنی حسابداریم بلدی ؟

- آره یه چیزایی ولی کم

- (کمی خیره شد بعد گفت) من یه پسر دبیرستانی دارم واسه امتحانای جبر و هندسش میخوام یکیو بگیرم باش کار کنه ... شما میتونی ؟

- من ؟ نمیدونم ...

- یا کسی رو سراغ داشته باشی مثلا ..

آمدم چیزی بگویم که دوباره گفت

- دیگه این روزا همه میگیرن از این معلما ... نه که باهوش نباشه آ ... نه خیلیم باهوشه ... تو مدرسه ام درس میخونه نمیدونم چرا توخونه نه ... من یه دخترم دارم کنکور تجربی میخونه ... دخترا راحت درس میخونن ولی این پسرا آدمو جون به سر میکنن واسه درس

توی دلم گفتم عههه! چه جالب دخترم داری؟ صداشو نشنیده بودم تاحالا! خب؟ بگو بازم :))) خلاصه الکی الکی کلی حرف زدیم . وقتی میخواست خداحافظی کند فهمید معطلم و الا بلا که بیا برویم تو تا بیایند . از من انکار از او اصرار . و از آن جایی که در به در دنبال سوژه ی داستان نوشتن بودم و شخصیت های خانه شان برایم جالب شده بود رفتم تو . ما اصلا نمیشناختیمشان فقط داداش 9 ساله ام چن باری با دانااااا ی 10-11 ساله بازی کرده بود . همین . ولی خب واقعا خیلی سردم بود و فکر کردم بروم از آنجا به کسی زنگ بزنم بلکه زود بیایند

خانه شان عجیب بود . چند باری هم از پنجره داخلش را دیده بودم . ولی به خودم گیر داده بودم که "هی شایس آدم باش یه وقت راضی نباشن " . از چند پله رفتیم بالا و به یک اتاق رسیدیم . در را باز کرد و گفت " مهمون داریم " و وقتی با هزار تا ببخشید و مزاحم شدم پایم را گذاشتم تو با اتاق یک دختر کنکوری مواجه شدم که دست پاچه هی معذرت میخواست و تند تند دور و برش را جمع میکرد . از  اینکه آرامشش را بهم زده بودم و در به دری اش برای جمع کردن وسایل را میدیدم معذب شده بودم . هرچه مدام می گفتم بی خیال نمیخواد و فیلان ول کن نبود . کمی که گذشت نشست یخمان کم کم آب شد گفت :

- شما کدوم طبقه این ؟

- دوم

- آهان پس اون اتاقه که شبا چراغش روشنه مال توئه آره ؟

- (خندیدم) آره من خیلی شبا بیدارم !

ولی من از خاطرات خوشم از خانوادشان و سر دردهام تعریف نکرده بودم که فهمیدم بابام آمده و رفتم . اعتراف میکنم دلم میخواست بیشتر بمانم و اهالی آن خانه را تماشا کنم مگر داستانی چیزی ازشان بنویسم :| و حتی با دختره دوست تر شوم !



۴ نظر

به نام ـَت

به نابودی که نشوندیم تا بدونم

همه بود و نبود من تو بودی

بدونم هر چی باشم بی تو هیچم

بدونم فرصت بودن تو بودی

همه دنیا بخواد و تو بگی نه

نخواد و تو بگی آره

تمومه

همین که اول و آخر تو هستی

به محتاج تو ، محتاجی حرومه

 


مثل هیچ کس - خواجه امیری

۲ نظر

فرشته تر

یه دونه خاله دارم . دوسش دارم . خیلیم دارم . وقتی 6 سال پیش بچه دار شد ، اصا یه جور دیگه ای شد . ماه بود ماه تر شد . عین فرشته ها شده بود . مهربون تر . عشق تر . و من دخترخاله دار شدم . یه دخترخاله ای که وقتی به چشماش نگا میکردم همه غمام نمیدونم کدوم گوری می رفتن . اصا انگار میرفتن به دورترین سیاره و در اونجا هم توسط اشعه های فرا ستاره ای پودر و محو می شدند . دیشب فهمیدم خالم حاملس . اول باورم نمیشد . بعد دیگه رو ابرا بودم . آخ جون یه بچه خاله ی دیگه ... یه فرشته ی آسمونی در چهره ی آدم دیگه ... دیشب خالم فرشته تر شده بود . و من اینو قبل از اینکه بفهمم حاملس حس کردم . نمیدونم ، شاید فرشته ها وقتی یکی مامان میشه میان رو سرش اکریلای عشق میریزن ... یا میان عطر گل سرخ خالی میکنن تو قلبشون . نمیدونم ولی چقد خوبه ...

۵ نظر

کف نزنید ناراحت میشم

اسکار خنده دار ترین حرف هفته هم تقدیم میشه به استاد پر ادعای اقتصادم که گفت "اسلام داره تو مملکتمون رعایت میشه"

۵ نظر

برای بشارت و هدایت آمده ام ، کسی هست مرا یاری کند ؟

بسم رب محمد


دیشب حالم گرفته شد . وقتی صدای آتش بازی شنیدم . برای تولد تو بود . رفتم پنجره ها را بستم که کمتر بشنوم . چون فکر کردم به دلت . وقتی می نشینی مردم را نگاه می کنی که هروقت دینی که برایشان آوردی به نفعشان (حالا بماند که نفع از نظر آنها چیست) باشد دین دارند و هر وقت نباشد خودشان را می زنند به کوچه ی چــــــــــــپ ِ فلان جایشان .

بیخیال :) دارم فکر میکنم به حرف هایت ... دلم میخواهد کشفت کنم ... هرچند که تا الآن چیزی که فهمیده ام این است که کشفت اصلا کار آسانی نیست ... ولی میشود به تو نزدیک شد ...

دارم فکر میکنم وقتی که گفتی " فاطمه پاره ی تن من است " یعنی چه ؟ ... اگر که فاطمه تنها پاره ای از تن توست ، تو خود چگونه ای ؟

اگر گفتی " علی نور چشم من است " پس تو ... تو خودت چگونه ای ؟

اگر گفتی " حسین از من است و من از حسینم " ... آنوقت خودت ... خودت چگووونه ای ؟؟...

و چقدر از اهل بیتت گفتی ... و می توان فهمید که همه ی آنها نور واحد تو اند ... و تو ..عجب...عظیمی........

آه :) رضایت را بگو ... او را هم گفتی " پاره ی تن من در خراسان دفن می شود " ...

اینان پاره های تن تو اند .. تو چه عظیمی ...... چه بگویم ....

چقدر نمیشناسمت مرد امین ...

می خواهم خبرهای دردناکی بگویم از امت تو که میدانم بهتر از من میدانی ... ما دین را مثل روپوشی برای کثافتکاری گذاشته ایم ... زیر روپوش قایم شده ایم ... تلخیم و آلوده ... و چه کمند آنان که تو و دینت را می دانند واقعا ... می خوانند واقعا ... و کتاب ها برایشان غریبه هایی خارجی نیستند ... چه کمند آنها که دینت را با قلب حمایت می کنند نه فقط با زبان ......

محمد امین ... روزی آمدی که دنیا باز در سیاهی فرو رفته بود ... امروز هم ، ما آدمیان ، دینت را به گند کشیدیم ... باز کسی را بفرست ... ما شب شده ایم


محمد امین ... خدا تو را نزدیکترین به خود کرد ... یا پیامبرا ... می دانم که می شنود اما ... اینبار تو به گوشش برسان که "دوستش دارم" هرچقدر درد بدهد باز هم ... البته به شرط کمک تو و پاره های تنت ...

میلادت مبارک بر دل هایی که دینت را واقعا شناختند و به شایعه ها اکتفا نکردند و از منابع اصلی ِ آنها را بو کشیدند و گمراه نشدند .



۴ نظر

لازمه بگم زهره نباشید لطفا ؟

به نام خدا.سلام.لطفا با زهره دوست نشید.بعد اگه دیوونه شدید نگید نگفتیا.من باید که وظیفمه که بگم!به هرحال!میدونید کی یادم میکنید؟اون زمون که از یکی از بچه ها ی دانشکده توسط یه استادا خواستگاری میشه بعد زهره میاد با یه لبخند رو لبش بهتون میگه "من اگه ازدواج نکرده بودم فوری جواب مثبت میدادم"

- چرا ؟

+ (درحالیکه ابروهاشو داده بالا) خب موقعیت شغلیش عالیه

- ببین زهره استاد دانشگاهی پول توش نیس فقط اسم داره

+ خب ببین طرف وکیلم هس

- میگما زهره ... شوخی میکنی دیگه ؟ زهره ؟ میدونی تو با یه شغل ازدواج نمیکنی بلکه با یه مرد ازدواج میکنی که از همه چی مهم تر با روح و تفکرش ازدواج میکنی .. ساده نیس .. باید شناخت پیدا شه کلی ...

+ اه تو ام پیچیده میکنی همه چیو

بعد شما در اون لحظه خیلی از من یاد میکنید.چون یاد این میفتید که چقدر احمقید که نشستید با دختری بحث میکنید که یه دوستی در حد "بریم بیرون دور دور" ــَش به یک جلسه خواستگاری کشیده که در طولش فقط پسره شرط گذاشته چادر سرت کن اونم گفته باشه و میوه خوردن و کی لی لی لی.اون زمون یادم میفتید که دوستی با همچین آدمی احمقانس.و تازه زمانیکه یاد این چیزایی که تعریف کردم میفتید و هم یاد اینکه هر روز زهره و شوهرش در حال جنگای بچگانن ، سرتونو میندازین پایین و غصه میخورین در حالیکه دارین به این فکر میکنین که "کاش معجزه ای چیزی شه زندگی ای که این شکلی درست شده با آدمای این شکلیش خراب نشه...شایدم نشه بهتره...نمیدونم" . ولی بهتون توصیه میکنم غصه نخورین کاری از شما ساخته نیست.زهره ها مغزاشون دست اول میمونه تا ابد.هنگام خرید مغز از زهره ها خرید کنید چون مغزاشون نوئه و جنس بنجل نمیندازن بهتون.این پست هم اصا با جنون خاصی نوشته نشده.فقط خواستم بگم با زهره دوست نشید لطفا ولی اگه تازه زهره جزو بهترین کساییه که اطرافتونه و مجبورید باهاش باشید بتون بگم میفهممتون.

تنهایی .. تنهایی... همش تنهایی... دارم تو این تنهاییا هی کرال سینه و میخی میرم . خونه تنها . دانشگا تنها . فقط بین بچه ها تنها نیستم ، پیش ملیکای 12 ساله و عرفان 9 ساله و امیرعلی 8 ساله و فاطمه و بیتای 6 ساله و هلیای 9 ماهه . بقیشو تنهام . البته با خالمم خیلی فرکانسم میخونه ولی بقیشو تنهام . البته بگما... دوستای خوبم زیاد دارم اما کم میبینمشون و همشون رفتن تو گوشیم . با استیکر همو بغل میکنیم . ولی بازم شکر ... البته ... من تنهاییم مث خیلیای دیگه نیست . من جز وقتایی که خر میشم خدا رو مدام حس میکنم . بین من و دلم حایل میشه . باش خیلی فاز میده . اوج فرکانسه . اینکه حسش میکنمم اثبات میکنم و اثباتش اینه که کافیه نگام کنین و میبینین که زنده موندم . اثبات شد .


+ راستی امروز بهاره نیومد .

۲ نظر

حرفای شازده کوچولو رو جدی بگیریم

در قلمستان ، جلسه نقد ادبی داستان


نگار : تو چرا اصا شبیه آدم بزرگا نیستی ؟ آخخخخخ جوووووووووووون یه دیوونه دیگه مث خودم پیدا شد ...

من : هیسسسس نگار ... الآن باید مث آدم بزرگا رفتار کنیم ...

نگار : آها باشه باشه ( و سرشو میکنه تو دفترچش و شروع میکنه به نقاشی های فانتزی کشیدن)




* تنها کشتی بان زندگی منی ... مرا نجات ده از این دریا .. از این طوفان......


۵ نظر

تعبیر رویایم باش

چن روزیه توی مخم همش یه جمله مدام تکرار میشه ... " گاهی دلم برای خودم تنگ می شود " ... حتی یادم نمیاد کجا خوندمش ...

خانم س میگفت ناخودآگاه خیلی پیچیده ست و رازهایی داره ... شاید این پیامیه از ناخودآگاهم به من ... شاید میخواد بگه بهتره بیشتر خودمو دوست داشته باشم یا به خودم اهمیت بدم ... شاید بهتره دلم واسه خودمم تنگ بشه ... شاید بهتره انقدر که به دیگران فکر میکنم به خودمم فکر کنم ...

یه دوره ای هم بود مدام تو گوشم میپیچید که " آنه ! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت ؟ ... آنه میدانی که در هجوم دردها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور زندگیت حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود ؟ " ...


چن شب پیش یه خوابی دیدم که تعبیرش توی کتاب تعبیر خواب " خلاصی از اندوه " بود

تعبیر رویایم باش خدا ..

تعبیر رویایم باش ...





۳ نظر

وَدود

به سلامتی ِ خودم و خودت خدا ...

خودم و خودت ...

فقط خودم و ... خودت.

۳ نظر

جالب بود !

دایی هام نشسته بودن میگفتن وقتی بچه بودم یه جک برام تعریف میکردن منم یه لبخند ملیح میزدم میگفتم "جالب بود" !!!! میگفتن حالا ما خودمونو کشششته بودیم و کلی جنگولک بازی درآورده بودیم ، بعد تو اینطوری :)))))

میگفتن بچه بودی هررررچی بت میگفتیم اصا مهم نبود واست ولی فقط کافی بود بگیم "بی تربیت" دیگههه هیچیییییی ... همچین میزدی زیر گریه نمیشد جمعت کرد ! بدترین فحش بوده از نظرم !

وای چقد خندیدم ! مرسی خدا ..

۲ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا