به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

این پست را برای دلم نوشته ام فقط..

به طور کل بگویم که هیچ وقت خواندن این وب برای هیچ احدی اجبار نبوده و الآن هم :)



دختربچه ای ریز نقش بودم که چند روزی انگار با همه چیز لج کرده بودم و نساز شده بودم . مثلا یکی از کارهایی که کرده بودم شانه نکردن موهایم بود. موهایم پر از گره شده بود و من بی اعتنا به آنها. زنمو دید . آمد گیر داد که بیا موهایت را شانه کنم . نتوانستم لج کنم و بگویم نه چون خیلی ازش حساب میبردم . یک شانه برداشت و افتاد به جان موهای من . انگار نه انگار که یک دختربچه ی کوچولو ام ... انگار نه انگار که جانی توی تن کوچکم نیست ... موهایم را آنقدر سفت می کشید که گمان می کردم هر آن ممکن است مثل عروسک کچل هایم بشوم ... آخ و اوخ هم که میکردم می گفت حقت است! دخترش آمد تو گفت شایسته مگر نمیدانی مامان من تو ساواک بوده؟ و هر هر کنان رفت ... حالا بزرگ شده ام ... امشب وقتی مفاتیح را باز کردم دعای جوشن صغیر آمد . تا به حال نخوانده بودمش . چقدر بی نظیر بود ... تمثیل دردهایم از تو بود زنمو نما . تمثیل اینکه مادرم با وجود اینکه تو به دخترش ظلم کردی به تو محبت کرد و تو جفتک انداختی ... تمثیل حال دل من از تو ... خدا را شکر میکنم که امام کاظم این دعا را برای ما نوشت ...


به نام خداوند بخشنده مهربان

خدایا ! چه بسا دشمنی که شمشیر دشمنی اش را بر من کشید و دم خنجرش را برایم تیز کرد و لبه ی برنده اش را به قصدم مهیا ساخت و زهرهای کشنده اش را برایم درآمیخت و با تیرهای نشانگیرش مرا هدف گرفت و چشم او در مراقبت از من به خواب نرفت و در دل داشت که مرا گرفتار رنج و سختی کند و زهر کشنده ی تلخی اش را به من بچشاند ، در این حالت تو بودی که به ناتوانی ام از تحمل مصائب سنگین و درماندگی ام از انتقام گرفتن از کسی که با من سر جنگ دارد و تنهایی ام در میان مهاجمان و کمین گذاران بسیاری که اندیشه ام نمی رسید چگونه با آنها معامله به مثل کنم ، نگریستــــی و با نیروی خود مرا تایید کردی و با یاری ات تقویتم کردی ، و تیزی او برایم کند کردی ، و با وجود آن همه عده بی یاورش گذاشتی ، و مرا بر او برتری دادی و نیرنگ هایش که به سوی من نشانه رفته بود ، به خودش برگرداندی و نتوانست انتقامش را بگیرد و سوزهای سینه اش خنک نگردید و از سوز خشمش بر من دندان گزید و پشت کرد و گریخت و سپاهیانش در هم شکست پس سپاس تو را ای پروردگار که نیرومندی شکست نا پذیری و بردباری هستی که شتاب نمی کنی ......................



قطعا مصیبتی که به من رسید خیلی خیلی کمتر از مصیبت امام کاظم جان بود اما دلم با خواندن این دعا آرام شد و یاد مهربانی های الله ــم افتادم . ممنون الله مهربان و زیبایم .

عشق را باور میکنم وقتی فاطمه و علی را می بینم

بالاخره یک جایی بهم برخورد میکنیم .. آنجا دیگر هیچ کدام نقابی روی صورت نداریم ...  نه من تظاهر میکنم ندیدمت و نه تو سعی میکنی خودت را از من پنهان کنی ... آن روز که قول می دهیم ... یک عهد ابدی ... آن روز که از خدا تضمین زندگی مان را امضا شده در قلب هایمان نگه می داریم ... آن روز که دست هایت را می گیرم ... آن روز که عشق ، بار دیگر ، در زمین به اثبات می رسد ... آن روز که حرف هایت را به گوش جان میخرم و تو هم حرف های مرا بغل میکنی و میگذاری توی جیبت ... آن روز که حرف های ناگفته سرباز می کنند ... آن روز که حرف ماندن است ... و بعد از آن روز ها و روز ها و روز ها که بارها و بارها به مردم اثبات می شود که عشق یک حقیقت است و هم یک واقعیت ... آن روز که باور عاشقی در بین ما رو نمایی می شود ... آن روز که مردم با دیدن ما امیدوارتر زندگی می کنند ... آن روز که زندگیمان در ضمانت الله است .

۲ نظر

به نام خدایی که ثانیه ای تنهایم نگذاشت

آره زندایی جان تو درست می گویی ... من هیچ هم نیستم ... من ریزم ... خیلی ریز ... ریزتر از چیزی که این مردم می بینند ... زندایی جان برای تو اعداد خیلی مهمند ، مثلا دختر 20 ساله کجا و این حرف ها کجا ، حرف زدن درباره ی فلسفه ی دین ... زندایی جان از نظر تو باید زد توی سر همچین دختری ... اگر می خواهی بزن که من سکوت میکنم و تماشایت میکنم ... و آرزو میکنم که همیشه همین "هیچ" بمانم ... یک هیچ که خودش را در معشوق می بیند ... استقلالی ندارد ... هیچ است و هیچ ... ریز است و ریز و ریز ... من هیچــــم ... به من سلام کن بگو سلام هیــــــــــــچ !

یا حسین

چو برکه ام که مرگ من همان سکون من است

۳ نظر

و مردمی که بدون فکر استهزا می کنند فقط ...

حرف از این بود که قرآن چرا عربیست؟ بین همه حرف ها دست بلند کردم و گفتم "اینکه عربی چقدر کامل هست را دانشگاه هاروارد هم تایید کرده و عنوان کاملترین زبان را بهش داده" چه گفتند ؟ اکثرا مسخره کردند ... که مثلا من دارم شر و ور میگویم و از خودم درآوردم ... یک چیزی درونم دردش گرفت بلند گفتم "منبع حرفم معتبر هست میتوانید تحقیق کنید" ...


نمی دانم شاید هم از روی چادرم قضاوتم کردند و اگر این حرف را یک دختر مانتویی میگفت روی حرفش بیشتر حساب می کردند . مردم خیلی راحت چادری ها را قضاوت می کنند . مثلا شاید فکر کردند چون من چادر سرم است هم یک مذهبی افراطی و هم به شدت سیاسی هستم چون این یک قضاوت اکثریتی بین مردم است . درصورتی که واقعا به این حرف ها نیست ، متوجهید ؟ من دخترانی را میشناسم که چادر سر می کنند اما حتی دین ندارند و فقط بخاطر حس امنیت حجاب را دوست دارند . خیلی از آنهایی که چادر سر می کنند زوری سر می کنند و حتی ممکن است در دل خدا را هم قبول نداشته باشند . و بعضی ممکن است چادر را یک تیپ خاص و جالب ببینند و خیلی چیزها ... استاد ریاضی ام سر کلاس وقتی ماژیک توی جامدادی ام دید گفت برای چی داری و گفتم روی آینه اتاقم چیز می نویسم و بعد درآمد که "میری می نویسی مرگ بر آمریکا؟!" و رفت . چرا این را گفت ؟ چون چادر سرم است و حتی یک بار هم حرف سیاسی نزده بودم و واقعیت این بود که به کل نه از سیاست چیزی می دانم و نه جبهه ای دارم . لطفا وقتی یه چادری دیدید ، از پشت یک عینک ساده بی فیلتر ببینیدش نه از پشت یک عینک پر از فیلترهای قضاوت های لجنی .

۹ نظر

در باب قدم زدن در پاییز


به اینها گفتم با دل من بسازید که می خواهم کل پاییز را قدم بزنم ... یاری ام کنید و با من بیایید ... خب ؟ آنها قبول کردند اما امان از خودم که یادم رفته بود که شتابان نه ... که آهسته باید رفت ... راستش را بخواهید گندش را درآوردم .. یعنی تا جا داشت این هفته خودم را ترکاندم ... هی رفتم هی رفتم ... این شهر هم مگر تمام می شود ؟! ... امروز صبح وقتی بلند شدم سرم گیج می رفت ، صبح نرفتم دانشگاه ، ظهر هم تاب توی خانه ماندن نداشتم و به زور مقویجات مامان پز پا شدم رفتم ... دانشگاه که رسیدم حس کردم فشارم دوباره در حال سقوط است ... نبات و پولکی همچین وقت هایی معجزه می کنند با سرعت نور ... رفتم دم آبدارخانه دانشگاه ، خواستم بگویم پولکی دارید که دیدم دوست یاسر ایستاده آنجا .. شبیه آن آهنگه شده بودم که یه دل میگه برم یه دلم میگه.. :| خلاصه که در حال مستی و هوشیاری درحالیکه یک دستم به چهارچوب در بود که کله پا نشوم پپرسیدم پولکی دارید و دوست یاسر درحالیکه پشتش به من بود گفت "نه نداریم خانوم" . خدا خدا میکردم که نیفتم جایی یهو ، رفتم نشستم توی کلاس به سلامتی خدا را شکر و بچه ها خدا را شکــــــر به دادم رسیدند با انواع قندیجات . هیچی .. همین ... خواستم بگویم داشتم گند قدم زدن های پاییزی را در می آوردم ، شما مثل من نباشید .


* نظرتان راجع به هدر وبلاگ چیست ؟ :دی خداییش از آن نایک های روی کفشم کیف می کنید ؟ :دی یعنی به قدری پیاده روی می کنم که اگر یک روز پیاده روی نکنم ، بی حوصله و کسلم ... بلی خلاصه :)
۱ نظر

ظلم کردی و ظلم جواب دارد

امان از معلم ظالم ، امان از معلم ظالم ، امان از معلم ظالم ، امان از معلم ظالم ....

آمده بود که بفهمد . یاد بگیرد . اما معلمش نیامده بود بفهامند و یاد بدهد . معلم آمده بود کاری انجام دهد و حقوق بگیرد . و بعد هم پز شغلش را بدهد حتی . که همه بدانند چه با سواد است و با شعور !!

۱ نظر

که کمال هم نشین ...

بوی گند از توی رابطه شان بلند شد . شبیه بوی گند کودهای کنار دانشگاه که گاهی می زند به دماغ آدم . نمی دانم انسانیت را به چه قیمتی فروخته بودند .. اصلا فروخته بودند ؟ فکر کنم مفت هم برایشان نمی ارزید ... البته در آن لحظاتی که اشتباه می کردند را می گویم که مفت نمی ارزید ... چون معلوم نیست تا همین الآن از کارشان پشیمان شده اند یا نه و چه بسا از من خیلی آدم های بهتری باشند ... اما خدا را شکر ... هزار مرتبه ... که باز هم این اتفاق برایم افتاد . چه اتفاقی ؟ اینکه خواستم وارد یک رابطه دوستانه بشوم با کسانی ، تلاش هم کردم که بهشان نزدیکتر بشوم ، بهشان مهربانی کردم ... اما نمیشد ... نمیشد که بشود ... حتی خیلی وقت ها آنها هم تمایل به دوستی من داشتند و می خواستند و نمیشد ... به شکل حیرت آوری نمیشد . بعد چندان طول نمی کشید که اتفاقی می افتاد و می فهمیدم آنها به درد دوستی با من و روحیاتم نمی خوردند . مال من نبودند . بعد با بهت به آسمان خیره می شدم و می گفتم چطور یاد حکمتت نیفتادم ؟؟ حالا هم دوباره برایم ثابت شد حکمتش . امروز گند رابطه ای که دلم میخواستش درآمد ... و خدا را شکر میکنم که جزوی از آنها نبودم که ممکن بود یک روز ناخواسته شکل آنها شوم ...

۳ نظر

با بقیه کم حرفم و متبسم ولی خجالتی نه :|

میگفت من واقعا فکر نمیکردم انقدر دختر شوخ و شنگی باشی ... فکر میکردم کم حرفی ... و حتی خجالتی ...

گفتم من فقط با آدم هایی که باهاشان راحتم و میفهممشان شوخ و شنگم :)

لبخند زد و سکوت کرد :)

۶ نظر

اصلا حسین جنس غمش , عشقش ، حرفش ... فرق می کند

بزرگترین دلخوشی این روزهایم نزدیکی محرم است و دیگر هیچ .

۲ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا