به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

خوشا آنان که الله یارشان بی (باباطاهر)

* عزیزان ! به کسانی که شما را استهزا می کنند پشت کنید و لبخند پشت لبخند بریزید توی دلتان ! شما خداوندی دارید که به شکل خفنی انتقام می گیرد . البته به شما پیشنهاد میکنم که ببخشید و گذر کنید که کینه ای دل قشنگتان را به گند نکشد ... والله .


* الله ـــــم ... من اگر دور شدم از تو ... من اگر خر شدم و دور شدم از تو ... تو بکش دستم و به زوووور مرا بکش پیش خودت ... آمین مهربان ترین....


*
با چندین آدم متخصص رشته ام مشورت کرده ام ... و حالا ...

- میخوای چی کار کنی ؟

+ (مطمئنم چشم هایم برق زدند) میخوام برم دنبال رویاهام ...

۷ نظر

کلمه فروش

چیستا یثربی نویسنده است ! و هم روانشناس و کارگردان تئاتر و شاعر و فیلنامه نویس و نمایشنامه نویس !! امروز چیستا را دعوت کرده بودند دانشگاه اصفهان . رفتم با ذوق . چیستا را زنی دیدم که در سر تا سر وجودش هنر ریخته بود . زنی طناز و خوش سخن و بذله گو . زنی که ادبیات از زبانش می ریخت . و در عین حال زنی ساده در درونش دیدم . زنی فروتن . زنی قوی احساس . و زنی که گاهی وراج می شد ( الآن به این فکر کردم که اگر من هم یک روز نویسنده شدم و دختری که عشق نویسندگیست آمد توی وبلاگش نوشت شایسته وراج است چه عکس العملی نشان می دهم :| :)))) به هر حال باید پی این چیزها را به تنم بمالم ! ) و البته خودش به این قضیه تاکید داشت ! و به طور کل او را دوست داشتنی و شیرین دیدم . زنی که خودش بود واقعا . و البته گاهی هم عشوه می ریخت و لوس میکرد خودش را که خوشم نیامد ولی خب قضاوتش نمیکنم چون می دانم همچین آدم هایی در چه شرایطی رشد می کنند ... این واقعیت جامعه است که هنرمندها در محیطی خاص رشد می کنند... بگذریم .

یکی از چیستا پرسید شمابیشتر از همه خودت را چه کاره میدانی بین این همه اسم و رسم ؟ ... حالا بماند که تقریبا سوال غیر اصولی ای بود چون نویسندگی پایه و اساس فیلمنامه و نمایشنامه و اینجور چیزهاست ... چیستا گفت : من کلمه فروشم ! و در اصل نویسندگی اصل من در زندگیست ...

چیستا قبل از شروع منتقدهای کتابش گفت : بزنید له کنیدم ! ... من عاشق نقدم که رشد کنم ...

و اینچنین چیستا بیشتر در دل من جا شد ! این بود انشای من ! :دی


هان راستی ! من نسبت به قلم چیستا دید چندان خوبی نداشتم ... یعنی به قلمش خیلی ایراد می گرفتم و به نظرم چندان اصولی نبود ... یکی از منتقدان هم عقیده با من بود ... اما منتقد دیگر از ظرافت های قلم چیستا گفت و بعد فکر کردم که راسسسس میگوید من به این چیزها دقت نکرده بوم ! ایول ! :} منتقد دومی داشت بیشتر و عمیق تر توضیح میداد که یکهو دختری از وسط جمع بلند گفت "خسته نباشید" !!!! آن بدبخت هم گفت "سلامت باشید..." و بیچاره دیگر ادامه نداد ! انقدر حرصم گرفت ... دختره معلوم بود هیچی از نقد حالیش نیست و صرفا آمده چیستا را ببیند و امضا بگیرد ... البته قبول دارم آن منتقد فن بیان خوبی نداشت اما حرف های درست حسابی میزد و علم خوبی داشت ... واقعا که :|

نکته اخلاقی : بیایید وقتی از چیزی سر در نمی آوریم زبان به دهن بگیریم ...

۴ نظر

راهکار پشه کوک کردن به جای ساعت

وییییز وییییییییییییییز ویییییییییییییییییییییییییز کرد آنقدر که بلند شدم نشستم و کلا خوابم در هفت پادشاه بعدش هم منقرض شد . پشه ی مذکور وقتی بلند شدم نشستم و مطمئن شد خوابم پریده رفت و گووووورش را گم کرد و انگار نه انگار فقط من بودم توی خانه و کس دیگه ای برای ماچیدن وجود نداشت :| دارم فکر میکنم مامور شده بود که فقط مرا بیدار کند :| که تخت گاز نروم تاظهر :| دارم فکر میکنم میشود پشه کوک کرد واسه صبح ها ؟ :|

۶ نظر

من در تو پنهانم.

سرت را بالا بگیر ... تو سربلند دنیای منی ... من تو را با قلبم نمیخواهم بلکه با عقل و قلبم ... بنگر که انگار من و تو را برای هم سرشته اند ... دست هایم را برای دست هایت ... چشم هایم را برای چشم هایت ... رگ هایم را برای رگ هایت ... آرام بیا جلوتر زیر گوشت بگویم ... "حالیا چشم جهانی نگران من و توست" ... سکوت می کنیم ... در برابر افکار اشتباه دیگران ... ما کر شده ایم انگار ... دست هایت را به من بده ... بیا جایی کوچ کنیم که زمین نباشد ... بعد به تو اعتراف کنم که "من در تو پنهانم تو در من" ... چشم حسودان کور ... به نامحرمان نباید حرفی بزنیم جان دلم ... که نگوییم راز آفرینش چیست و کجا ... عشق را هیس .. هیــــس.//

۳ نظر

زنده بودنم هم طبیعی نیست اگر راستش را بخواهید

قضیه مشکوک است ... اینکه می گویند همه ی انسان ها هرشب خواب می بینند اما گاهی ممکن است بخاطر نیاورند و من هیچ خوابی تقریبا در خاطرم نمی ماند مگر چییییییییییییییییییییی بشود ... مثلا دو دفعه میخواستم فلانی را فراموش کنم و هر دو بار که با اراده ای سخت خوابیدم ، خوابش را دیدم و صبح که بلند شدم تمــــــــام اراده ی سرسختانه ام شکسته بود و محو شده بود ... یاد حرف یک دوست افتادم که می گفت "خدا را از شکستن اراده های سخت شناختم" ... خلاصه ک قضیه مشکوک است ... من چه خواب هایی میبینم بیشتر شب ها که به خاطر نمی آورم ؟ ها ؟ نکند می آیی به خوابم و به من دلداری می دهی ... میگویی گول دنیا را نخور یک روز همه چیز تمام می شود ... می گویی نبینم بی لبخند در جمعی ظاهر شوی ... آرام باش ... قضیه مشکوک است چون این همه آرامش و صبوری من طبیعی نیست

۲ نظر

به آدمی که عشق را نمی فهمد می شود گفت آدم ؟

کربلا بمب دارد ها شایسته . کربلا سرد است و تو سرمایی شایسته . کربلا اوباش داردها شایسته . کربلا ممکن است اسکان گیرت نیاید بخوابی توی خیابان شایسته . شلوغ است هااا شایسته . در به دری دارد شایسته . پایت تاول میزند شایسته . امکانات کم و کثیفی زیاد است شایسته . بگذار برای بعد شایسته ... خر نباش شایسته ... آدم باش شایسته ....


این آدم ها خیال می کنند تضمینی وجود دارد که سال دیگر و حتی ماهی دیگر و حتی روزهایی دیگر زنده باشم .



* اگر فکر کرده اید که راهی ام ، نه ، یک عالمه مانع ریخته اند جلوی پایم این آدم ها..........

مگر که یار گوشه چشمی کند وگرنه که من با این آدم ها به کربلا نمی رسم.......

دعا کنید دوست ها ... من هم دعا میکنم از ته دل برای همه تان..... جدی میگویم

۴ نظر

یاد باد ... یادت به باد ؟

کتاب میخواندم . کتابی که برای خواندنش کلی ذوق داشتم . کلی انگیزه . تا به یک جایی رسیدم که بیتی از حافظ بود :

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید / دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

یادت افتاد ؟ همان بیتی که برایم ایمیل کردی ... و من با تک تک بیت هایی که فرستاده بودی مردم و زنده شدم ... اصلا مور مور می شوم وقتی به لحظاتی فکر میکنم که ایمیل باز شده بود و داشتم میخواندم ... من گفتم نفست حق است می دانمت ... تو گفتی او مدد کرد و نفس حق بر تو زدم و زنده شدی ...

آخ ...

دیگر گمان میکنی توانستم کتابم را بخوانم ؟ ... چشم هایم روی کلمات اما کدام فهم و درک ؟ ... کتاب را بستم ... بی خیالش شدم . دیدی ؟ نفس حقت جواب عکس داد ... مگر خود تو نبودی که جوش کتاب نخواندن آدم ها را میزدی ؟ حالا کجایی ببینی مرا از آن کتاب محروم کردی ؟ اصلا تو به این چیزها فکر هم میکنی مگر ؟ چیه ؟ بهم نمی آید شکایت کنم ؟ اما میکنم ... من آدم له شدن نیستم ، فریاد حق میکشم ... خیال کردی کی هستی ؟ له شدنم تماشایی بود ؟ لعنت به چشمی که از دیدن له شدنم لذت ببرد ... و خدا چه حکمتش زیباست که نگذاشت له شدنم را ببینی ... اصلا تو چه میدانی له شدن چیست ؟ اصلا تو مگر می شنوی ؟ تو کری ...

بعضی وقت ها موجود خبیثی در درونم میزد بالا توی گوشم میخواند که : میخواهی برویم آبرویش را ببریم ؟ میخواهی برویم جلوی دانشجوهایش یکی بخوابانیم توی گوشش ؟ میخواهی ؟ ها ؟ ها ؟؟ حقش است ! نیست ؟ حق داشت چراغ سبز نشان بدهد و بعد له شوی ؟ حق نداشت ... برویم ؟

بعد من موجود خبیث درونم را میگفتم : چقدر خبیثی تو ! بتمرگ ! باید آزاده تر از این حرف ها باشیم ... دیگر حرفش را هم نزن

و موجود خبیث گورش را گم میکرد اما هر چند روز یکبار برمیگشت و رجز میخواند . رجز هایی که از داغ دلم سر میزدند و پریشان و مست بودند و لایعقل و دیوانه و البته غمگین ِ غمگین ...

با دلی بی حس و حال رفتم سراغ دیوان لسان الغیب ... نیاز به غیب داشتم و به حرف های بی مثالش ... :


یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود          رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود

یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می گشت          معجز عیسویت در لب شکرخا بود

یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس        جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت         وین دل سوخته پروانه ی نا پروا بود

یاد باد آنکه در آن بزمگه خلق و ادب       آنکه او خنده ی مستانه زدی صهبا بود

یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی       در میان من و لعل تو حکایت ها بود



دیدی ؟ دیدی چطور همه چیز را این حافظ روی دایره ریخت..

۴ نظر

خامنه ای و مجاهدین و کلینتون و موسوی و غیره

بهم حلوا تعارف کرد . نگاهم کرد با لبخند . گفت : عضو بسیج هستی ؟ زنی بود چهل ساله . ابروهایم کمی رفت توی هم ، از درونم هم موجودیتی شروع به جبهه گرفتن کرد : نه

- دوس داری عضو بسیج ما بشی ؟

لبخند مهربانش اجازه نداد بیشتر اخم کنم

+ اطلاعاتی ندارم و علاقه ای ندارم ..


دوری من از سیاست قصه ای دراز دارد . من توی خانه ای بزرگ شدم که پدرم با کمی اطلاعات زیر و بم سیاست را به فحش می کشید هر روز و مادرم با اطلاعاتی در حد صفر به شدت سنگ سیاست به سینه میزد . سیاست مملکت خودمان البته . من سیاست را موجودیتی میدیدم که آدم ها را از هم دور می کند . باعث می شود آدم ها به هم توهین کنند ، از هم دور شوند ... من با نفرت از سیاست بزرگ شدم ... با تهوع از سیاست ..

آدم های احمق از نظر من آدم های سیاسی بودند و بس ...

اما ... بزرگ شده ام ... جامعه به من اشتباه سیاست را یاد داد و درستش این است که بگویم هیچ کس دقیقا به من یاد نداد سیاست چیست ... و چرا هست ..

تصویری که برای من ساخته بودند اشتباه بود . این را حالا می فهمم . حالا که کمی بزرگ شده ام . حالا که فهمیده ام باید از اوضاع اطرافم باخبر باشم ... باید زمانم را بدانم ...

به استادم گفتم آیا سیاست و جبهه داشتن حتما لازم است ؟ گفت نه نیست

اما حرفش را قبول ندارم ... لازم است ...

مهم ترین چیزی که در این مورد همیشه حواسم بهش هست این است که عدالت مطلق در حکومت غیر معصوم وجود ندارد .

اما باید دید چه کسانی به این عدالت نزدیک ترند ... باید کمکشان کرد ... رسم انسانیت این است ...

من ... هنوز هم با اینکه کمی به سیاست نزدیک شده ام این اواخر معتدم هیچی از سیاست نمیدانم ... حالا که میخواهم بدانم اما کار آسانی نیست ... مثلا هم خارجی ببینی و هم ایران و بعد با عقلت برداشت کنی حوصله میخواهد و حتی علم ... من علم ندارم ... آدم عالمش را هم تقریبا ندارم ... و اصلا نمیدانم کدام سایت ها را باید بخوانم ... چه کار باید کرد ؟

من همیشه از خدا که سوال میپرسم ، جاده را به من نشان می دهد ... و قطعا این بار هم ... بسم الله ... حقیقت کجاست ؟

۱۱ نظر

مامان تو واقعی ای چقدر

راستی مامان ! من میدانم چقدر حواست به دلم است ... آن هم درست زمانی که خیلی ها قصد له کردن دلم را دارند ... مامان ... قول می دهی وقتی خواب بودم بیایی و موهایم را ناز کنی و بروی ؟

ای وای از آن روز که به سخن بیایند در محشر ...

امشب بعد از مدت ها چند قلوپ نوشابه رفتم بالا ! اولش هیچ حسی نداشتم ولی یهو معده ام شروع گرفت به درد گرفتن ، سرفه ام گرفته بود و از طرفی حس خفگی برای چند ثانیه !!! بعد خندیدم گفتم معده ام تعجب کرده لابد !

و آنچه در درون بدنم می گذشت :

گلو : وا ! این نوشابست ؟؟

معده : عه عه عه ! فکر کردم دیگر مغز دارد درست کار می کند و دستوراتش سفت و سخت شده ... زهی خیال باطل

روده : همه اش تقصیر دل است ... باز کار دستمان داد ...






۵ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا