اگه بابایی بشم ، باباییم میشی.. بابایی میای...

بابایی جونم ... چقد اینطور صدا کردنت واسم قشنگه ... چقدر دلم میخواست همیشه اینطوری صدات کنم ... تو که میدونی من هیچ وقت یه بابایی واقعی نداشتم ... اونم تازه به خوبی تو ...

بابایی دنیا سرده ... میرم زیر پتو که گرم شم ولی بازم سرده ... اگه تو قلبمو گرم نمیکردی الآن یخ بسته بودم و بعدش ...

بابایی دلم خیلی میخوادت ... میدونم من خودم یکی از اون دلایلیم که هنوز نیومدی ... بابایی خودت بهتر میدونی من چقدر ضعیفم ... دستمو بگیر باباجونم ...

بابایی ... اون نرگسیای تو گلفروشی نزدیک خونمون یه عالمه داد و بیداد راه انداخته بودن ولی مردم صداشونو نمیشنیدن ... دلم میخواست برم بخرمشون و با هم بشینیم واسه نبودنت گریه کنیم ولی پولام تموم شده بود و فقط رد شدم ... بابایی ... اینجا بیش از اندازه سرده ...

راستی بابایی من نمیدونستم تا تو نخوای بارون نمیاد ! دیروز تو اون کتابه خوندم و ذوق کردم و کیف کردم ... آخه تا حالا همه ی بارونا دقیقا به موقع بودن ... و تو بی نظیری بابا ...

نه فقط واسه رخصت بارونا ... که واسه صبرت ... که بخاطر مظلومیت عمیقت ...

که بخاطر لبخندت که زندم نگه داشته ... وگرنه که این دنیا اونقدر داغون هست که تمایلم به زندگی ته بکشه اما بحث تو که میاد وسط کن فیکون میشه همه چیز ...

بابایی اون دفترچه هه که برداشتم و توش دردایی رو نوشتم که با اومدنت تموم میشه که "جنگ" فقط یه بخششه داره پر میشه و در عجبم که از این همه درد دفترچم خاکستر نشده چرا ...

بابا بیا .. یتیمی خیلی دردناکه

۱

داداچیم = برادر کوچک من

برادرک ! هیچ میدانی زندگی بدون تو یک چیز گنده ای کم داشت ؟ وقتی بزرگ تر شدی و عقلت کشید به تو می گویم که خواهرت هرکاری می توانست کرد که خوشحالتر زندگی کنی . و به مژه های بلندت وفادار بود ! و خواهرت فهمید تو چرا به او می گویی "شاسی بلند" !!! و خواهرت خیلی می خندید وقتی مامان موقعی که این را می گفتی می گفت " عرفان مراقب حرف زدنت باش " و حتی مامانجون که با اینکه معنای شاسی بلند را هم نمی دانست می گفت " آخه آدم با خواهرش اینطوری حرف میزنه ؟؟ " و من می دانستم توی قلب کوچولوی بزرگ تو چیزی جز این نبود که چون هم من و هم شاسی بلند های خفن را دوست داشتی به من می گفتی شاسی بلند ... که این وسط فقط پای تشابه "شا" بین اول شایسته و شاسی بلند نیست ! و حتی من قدم مثل شاسی بلند ها هم بلند نیست !

خوبی اش این است که وقتی الآن غر غر می کنی که شاسی بلند می خواهم (!!) من فوری می گویم تو که داری !!!!!! و تو می گویی " سوارتم میشه بشم ؟؟" حالا انگار تا حالا خرسواری نگرفته ای از من :/ و من می گویم " آآآآآره " و تو می خندی و غرغر هایت ته می کشد . و دلبر کوچک منی وقتی برایت کتاب می خوانم و با ذوق صدایم را ضبط می کنی . یا حتی وقتی برایم شاخ می گذاری .

یاد آن روزهایم در هفشده سالگی میفتم که هر بدبختی ای می کشیدم که باور کنند خواهر برادر می خواهم . از زیر باران دعا کردن بگیر تا توی تلفن پیغام گیر خانه ی دایی ها پیغام گذاشتن مبنی بر اینکه انقدر مخ مامان مرا نزنید که بچه نیاورد برایم ... اوووو ... تو چه میدانی ...... تو چه می دانی عروسک قشنگ من .

و یادم باشد بگویم بهت که چقدر حرص دادی که بوس نمیدادی یا به زور میدادی با اینکه توی دلت غنج می رفت :/ اه . و امان از دست کشیدن به موهایت که عشق من است ... تازه ! تو چه می دانی که میخواهم یکی از شرایط ازدواجم را این بگذارم که فلانی برای تو برادری کند و برایت تا حد امکان کم نگذارد هیچ وقت .

آه . مرسی الله به خاطر این موجود مژه بلند فوق العاده ام .



۲

آرومم

- عه قلبت کو ؟

* دادمش رفت

- دادیش رفت ؟؟ به کی؟ آی آی شیطون ! نگفته بودی ! رو کن بینیم ...!

* به خدا

- خدا ؟؟! یعنی چی ؟!

* دادمش به صاحبش رفت ... چیشو نمیفهمی؟ من طاقت اون حجم از دلتنگی رو نداشتم ... دادمش به خودش

- قبول کرد ؟

* تو یه درصد فکر کن که قبول نکنه . :)

۲

میخوام تو باشم نه خودم

هنوز آروم نگرفتم خدا ... میدونم چمه .. و انگار عاجزترین آدم روی زمین شدم ... دستمو بگیر ... خستم از خودم ...

۲

سودای شهرت و دیده شدن

اعتراف میکنم دوس دارم مشهور باشم . نه بخاطر ظاهر و تیپ . نه بخاطر اینکه عکسام تو اینترنت پخش باشه و دست هر کس و ناکسی باشه . نه بخاطر اینکه ملت هی بیان زیر پستای اینستاگرامم هرچی از بچگی تا حالا یاد گرفتنو بنویسن . اصا چیزی که من میخوام اینی نیس که بین مردمان امروزی اتفاق بیفته ... دوس دارم بشناسنم به عنوان دختری که فلان کار درست رو کرد یا عملی انجام داد که تاثیر خوب زیادی رو بقیه گذاشت یا کسی که با کار خوبی که کرد به بقیه هم اون کارو یاد داد ... حتی دوس دارم ازم تعریف کنن اما به شرطی که دکمه ی "غرور" وجودم کاملا غیر فعال باشه ... و اصا چیزی که من میخوام تو زمین غیر ممکنه . ولی تو آسمون نه ... اون شهرتی که من دوسش دارم شهرتیه که افرادی تو رو به شهرت میرسونن و بینشون مشهوری که لایقن ... به شدت با فهم و شعورن ... و توی آسمون ، اونجایی که آدما شبیه خود واقعیشونن ... یعنی شبیه همون کارایی که انجام دادن ... و زیبایی اینه که اعمال بهتری داشته باشی ، اونجا ، اونجا که چیزی به اسم غرور هم وجود نداره ، اونجا دوس دارم مشهور باشم ....

۳

انا نادم

به بابام گفت نباید انقد شکایت کنی ، خب حالا خونمون فروش نرفت و فیلان نشد و اینا همش حکمته حتما ... مگه غیر اینه که تا الآنش خدا همیشه به موقع به دادمون رسیده و هوا رو داشته ؟ ... خوب بود الآن پول باید میذاشتیم کنار واسه دوا درمون و بیمارستان ؟ ... ولی زیاد به حرفم بها نداد ... چیزی از اون موقع نگذشته که به شدت و طولانی ، بدجوری سرما خورده ... جوری که ناله میکنه ها ناااله ... یکم بعدش چشم مامانم اوضاش ریخت به هم ... رفت دکتر گفت چشمات داره پیوندشون باز میشه از اون عملی که کرده بودی و الآن مجبوره روزی سه نوبت سه جور قطره که دردم دارن به چشمش بزنه و تازه اگه خدا رحم کنه و خوب بشه و عمل لازم نشه ...منم که پَیروز اومدم اینجا گفتم چم شده !! منم زیر چشم چپم باد کرده ناگهانی ... و این همه ی ماجرا نیست ! چون دیشب تا حالا گلودردم گرفتم و صدام حسابی داغون شده و تاااااااااااازه امروز صبح که پا شدم دیدم پلک چشم راستمم باد کرده !!!!!!!!!! اونم چه باااد کردنی ! اصا قابل مقایسه نیست با اون یکی چشمم ! یعنی یه موجود خنده داری شدم که نگو !! در حال حاضر فقط داداشم سالمه که خدا رو شکـــــــــــــــــــــــــــــر هزار مرتبه -_-


من خیلی به گذشته فکر میکنم همیشه ... بارها روزا و اتفاقات گذشته و نتیجشون تو امروزم رو مقایسه کردم ... نه که حسرت بخورم فقط ... نه هدفم اینه که اشتباهامو تکرار نکنم .... من هرچی تو گذشتم می گردم پیدا نمیکنم اتفاقی رو که یه روز از دستش شاکی بوده باشم و امروز نفهمیده باشم حکمتش چی بوده و چه فایده ای داشته ! باور کنید خیلی آدم غرغرو و شاکی ای هم بودم ! همشم می ریختم سر خدا ! ولی واقعا همش بهم اثبات شده تا حالا ...


من اگه همه ی دنیا بدمو بخوان باور می کنم ، اما اگه خدا بدم رو بخواد عمرا باور نمی کنم ... خدایی که عدلش قابل تصور نیست و تازه خودش گفته رحمتم بر غضبم پیشی گرفته ... همچین خدایی امکان نداره کاری کنه که اشتباه باشه .... حالا هرچند من تا یه زمانی نفهمم ... من حق ندارم خودمو عالم به همه چی بدونم ... حقیقت اینه که یه انسان مغز کوچولوی محدودم که خیلی چیزا رو نمیفهمه ...


اعتراف می کنم که درسته خودم اینا رو به بابام گفته بودم ولی در عمل پاهای خودم لرزیده بود ... این اواخر از اوضاعم راضی نبودم کاملا ... از یه سری مسائل شخصی ... از دلم ... از اینکه اسمم تو عتبات دانشجویی در نیومده ... حتی میدونم این نشونه این نیست که امام حسین باهام قهره زبونم لااااال چون یه جورایی با اتفاقات بهم ثابت کرده ... فقط نکتش اینه که حکمتی داره که من متوجهش نیستم و نباید ادعای عقل کلی بکنم ... باید راضی باشم ... و یادم نره خدا همیشه آن تایمه ... آن تایم .

۱

مدت ها پیش گفتمش

و قلبم ...

و قلبم را گفتمش در عقلم بتپد ...

تا ابد

...

۱

ص ب و ر ی

دکلمه کردیم . دکلمه کردن را دوست می داریم . متن از آهنگ "صبوری" روزبه نعمت الله ـی می باشد . همین دیگر !


دریافت


آهنگ صبوری


۳

نکنه یکی اومده تو خواب کتکم زده:| ماشک هم نیست

به نام خدا.سلام.شب خوابیدم صبح پاشدم دیدم پای چشم چپم باد کرده.دردم میکنه تازه.الآن صورتم نامتقارنه! آی ام زی زی گولو آسی پاسی دراکولا تا به تا ... فردام میرم دانشگا حالا همه میپرسن هی چی شده چی شده.دارم فکر میکنم یه برگه با سوزن بزنم به چادرم بنویسم روش : منم نمیدونم به خدا

۵

زندگی سفر است و بی همسفر ، کجا خوش باشد ؟

مربی داستان نویسیم موضوع داده بود "تنهایی زنانه" . همه غمگین نوشته بودند . همه از تلخی های تنهایی نوشته بودند . مثلا مهسا داستانی نوشته بود که انگار دختر داستان (که در واقع خودش بود) در گردابی فرو رفته بود و مدام در تلاش نجات دادن خودش بود . مدام دست و پا میزد و غرق تر می شد ... فضایی وهم انگیز و تلخ و قطعا پر از غم . مهسا وقتی مربیم گفت "مگر تنهایی فقط غم انگیز است ؟" گفت "قطعا" مربیم مخالف بود . جدایی از اینکه مربیم زنی بیزار از ازدواج است ، راست می گفت . تنهایی شیرینی هایی دارد . یعنی می توان شیرین دیدش . می دانید ؟ از نظر من تنهایی یک نفر هر چقدر هم شیرین باشد ، ته تهش غم دارد . یک غمی که نمی توانی از خیرش بگذری ... یا خیلی سخت می توانی ... غمی که کهنه نمی شود ...

اصلا کدام آدمی برای تنهایی خلق شده ؟ با قاطعیت می گویم که هیچ کس . هیچ کس . قطعا برای هرکسی (جز مسیح (ع) ) همدمی وجود دارد . از بی عرضگی ما و بدگمانی هایمان به زندگیست که تنهایی را بغل کرده ایم . شاید هم هنوز وقتش نرسیده .

وقتی در خانه می خواستم درباره ی تنهایی داستان بنویسم ، دفترم سفید مانده بود . یعنی هی می خواستم بنویسم و هی نمی نوشتم . یعنی تنهایی را خوب چشیده بودم ولی دلم نمی کشید بنویسم از آن ... شاید فرار می کردم ... از عمق تنهایی ام ..

بارها گفته ام و باز خسته نمی شوم از گفتن اینکه "چقدر زندگی ام فرق کرد از وقتی که توی چاه تنهایی ام ، هجوم حضور خدا را حس کردم " چه اهمیتی دارد که اصلا بعضی فکر کنند فقط یک کلیشه است . ولی من با همین کلیشه از نگاه بعضی ها ، انگیزه ی ادامه دادن پیدا کردم .

خدا هست ولی خود خدا آمده حفره ای در وجودمان گذاشته که جز با انسانی دیگر پر شدنی نیست . اصلا به نظر من زندگی یک مسیر یک نفره نیست . زندگی یک نفره زندگی حقیقی نیست . اوج هایش اوج اصلی نیست . شیرینی هایش واقعی نیست ... و آدم هایی که تنهایی تا ابد را انتخاب می کنند قید یک چیزهای اساسی ای را می زنند . ته تهش هم غمی دارند که پوشاندنی نیست .

یک چیز دیگری هم هست . . . خیلی فرق است بین تنهایی و خلوت با خود . خلوت با خود لازم است . خیلی هم . اصلا این خلوت با خود های گاه به گاه بدجوری آدم را می سازد ... ولی با تنهایی ، عالمی فرق دارد .

دفترم پر شده بود از نقاشی ها ی قلب شکلی و خط خطی های عجیب ... هنوز نمی توانستم یکی از روزهای تنهایی ام را به تصویر بکشم ... یا یکی از شب هایش را ... اصلا مگر با آن همه عظمت شدنی بود ؟ چاره ای نبود . باید زور میزدم بخشی اش را بنویسم و بدانم آخرش هم حق کامل مطلب ادا نشده .

۷
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان