به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

میخوام تو باشم نه خودم

هنوز آروم نگرفتم خدا ... میدونم چمه .. و انگار عاجزترین آدم روی زمین شدم ... دستمو بگیر ... خستم از خودم ...

۲ نظر

سودای شهرت و دیده شدن

اعتراف میکنم دوس دارم مشهور باشم . نه بخاطر ظاهر و تیپ . نه بخاطر اینکه عکسام تو اینترنت پخش باشه و دست هر کس و ناکسی باشه . نه بخاطر اینکه ملت هی بیان زیر پستای اینستاگرامم هرچی از بچگی تا حالا یاد گرفتنو بنویسن . اصا چیزی که من میخوام اینی نیس که بین مردمان امروزی اتفاق بیفته ... دوس دارم بشناسنم به عنوان دختری که فلان کار درست رو کرد یا عملی انجام داد که تاثیر خوب زیادی رو بقیه گذاشت یا کسی که با کار خوبی که کرد به بقیه هم اون کارو یاد داد ... حتی دوس دارم ازم تعریف کنن اما به شرطی که دکمه ی "غرور" وجودم کاملا غیر فعال باشه ... و اصا چیزی که من میخوام تو زمین غیر ممکنه . ولی تو آسمون نه ... اون شهرتی که من دوسش دارم شهرتیه که افرادی تو رو به شهرت میرسونن و بینشون مشهوری که لایقن ... به شدت با فهم و شعورن ... و توی آسمون ، اونجایی که آدما شبیه خود واقعیشونن ... یعنی شبیه همون کارایی که انجام دادن ... و زیبایی اینه که اعمال بهتری داشته باشی ، اونجا ، اونجا که چیزی به اسم غرور هم وجود نداره ، اونجا دوس دارم مشهور باشم ....

۳ نظر

انا نادم

به بابام گفت نباید انقد شکایت کنی ، خب حالا خونمون فروش نرفت و فیلان نشد و اینا همش حکمته حتما ... مگه غیر اینه که تا الآنش خدا همیشه به موقع به دادمون رسیده و هوا رو داشته ؟ ... خوب بود الآن پول باید میذاشتیم کنار واسه دوا درمون و بیمارستان ؟ ... ولی زیاد به حرفم بها نداد ... چیزی از اون موقع نگذشته که به شدت و طولانی ، بدجوری سرما خورده ... جوری که ناله میکنه ها ناااله ... یکم بعدش چشم مامانم اوضاش ریخت به هم ... رفت دکتر گفت چشمات داره پیوندشون باز میشه از اون عملی که کرده بودی و الآن مجبوره روزی سه نوبت سه جور قطره که دردم دارن به چشمش بزنه و تازه اگه خدا رحم کنه و خوب بشه و عمل لازم نشه ...منم که پَیروز اومدم اینجا گفتم چم شده !! منم زیر چشم چپم باد کرده ناگهانی ... و این همه ی ماجرا نیست ! چون دیشب تا حالا گلودردم گرفتم و صدام حسابی داغون شده و تاااااااااااازه امروز صبح که پا شدم دیدم پلک چشم راستمم باد کرده !!!!!!!!!! اونم چه باااد کردنی ! اصا قابل مقایسه نیست با اون یکی چشمم ! یعنی یه موجود خنده داری شدم که نگو !! در حال حاضر فقط داداشم سالمه که خدا رو شکـــــــــــــــــــــــــــــر هزار مرتبه -_-


من خیلی به گذشته فکر میکنم همیشه ... بارها روزا و اتفاقات گذشته و نتیجشون تو امروزم رو مقایسه کردم ... نه که حسرت بخورم فقط ... نه هدفم اینه که اشتباهامو تکرار نکنم .... من هرچی تو گذشتم می گردم پیدا نمیکنم اتفاقی رو که یه روز از دستش شاکی بوده باشم و امروز نفهمیده باشم حکمتش چی بوده و چه فایده ای داشته ! باور کنید خیلی آدم غرغرو و شاکی ای هم بودم ! همشم می ریختم سر خدا ! ولی واقعا همش بهم اثبات شده تا حالا ...


من اگه همه ی دنیا بدمو بخوان باور می کنم ، اما اگه خدا بدم رو بخواد عمرا باور نمی کنم ... خدایی که عدلش قابل تصور نیست و تازه خودش گفته رحمتم بر غضبم پیشی گرفته ... همچین خدایی امکان نداره کاری کنه که اشتباه باشه .... حالا هرچند من تا یه زمانی نفهمم ... من حق ندارم خودمو عالم به همه چی بدونم ... حقیقت اینه که یه انسان مغز کوچولوی محدودم که خیلی چیزا رو نمیفهمه ...


اعتراف می کنم که درسته خودم اینا رو به بابام گفته بودم ولی در عمل پاهای خودم لرزیده بود ... این اواخر از اوضاعم راضی نبودم کاملا ... از یه سری مسائل شخصی ... از دلم ... از اینکه اسمم تو عتبات دانشجویی در نیومده ... حتی میدونم این نشونه این نیست که امام حسین باهام قهره زبونم لااااال چون یه جورایی با اتفاقات بهم ثابت کرده ... فقط نکتش اینه که حکمتی داره که من متوجهش نیستم و نباید ادعای عقل کلی بکنم ... باید راضی باشم ... و یادم نره خدا همیشه آن تایمه ... آن تایم .

۱ نظر

مدت ها پیش گفتمش

و قلبم ...

و قلبم را گفتمش در عقلم بتپد ...

تا ابد

...

۱ نظر

ص ب و ر ی

دکلمه کردیم . دکلمه کردن را دوست می داریم . متن از آهنگ "صبوری" روزبه نعمت الله ـی می باشد . همین دیگر !


دریافت


آهنگ صبوری


۳ نظر

نکنه یکی اومده تو خواب کتکم زده:| ماشک هم نیست

به نام خدا.سلام.شب خوابیدم صبح پاشدم دیدم پای چشم چپم باد کرده.دردم میکنه تازه.الآن صورتم نامتقارنه! آی ام زی زی گولو آسی پاسی دراکولا تا به تا ... فردام میرم دانشگا حالا همه میپرسن هی چی شده چی شده.دارم فکر میکنم یه برگه با سوزن بزنم به چادرم بنویسم روش : منم نمیدونم به خدا

۵ نظر

زندگی سفر است و بی همسفر ، کجا خوش باشد ؟

مربی داستان نویسیم موضوع داده بود "تنهایی زنانه" . همه غمگین نوشته بودند . همه از تلخی های تنهایی نوشته بودند . مثلا مهسا داستانی نوشته بود که انگار دختر داستان (که در واقع خودش بود) در گردابی فرو رفته بود و مدام در تلاش نجات دادن خودش بود . مدام دست و پا میزد و غرق تر می شد ... فضایی وهم انگیز و تلخ و قطعا پر از غم . مهسا وقتی مربیم گفت "مگر تنهایی فقط غم انگیز است ؟" گفت "قطعا" مربیم مخالف بود . جدایی از اینکه مربیم زنی بیزار از ازدواج است ، راست می گفت . تنهایی شیرینی هایی دارد . یعنی می توان شیرین دیدش . می دانید ؟ از نظر من تنهایی یک نفر هر چقدر هم شیرین باشد ، ته تهش غم دارد . یک غمی که نمی توانی از خیرش بگذری ... یا خیلی سخت می توانی ... غمی که کهنه نمی شود ...

اصلا کدام آدمی برای تنهایی خلق شده ؟ با قاطعیت می گویم که هیچ کس . هیچ کس . قطعا برای هرکسی (جز مسیح (ع) ) همدمی وجود دارد . از بی عرضگی ما و بدگمانی هایمان به زندگیست که تنهایی را بغل کرده ایم . شاید هم هنوز وقتش نرسیده .

وقتی در خانه می خواستم درباره ی تنهایی داستان بنویسم ، دفترم سفید مانده بود . یعنی هی می خواستم بنویسم و هی نمی نوشتم . یعنی تنهایی را خوب چشیده بودم ولی دلم نمی کشید بنویسم از آن ... شاید فرار می کردم ... از عمق تنهایی ام ..

بارها گفته ام و باز خسته نمی شوم از گفتن اینکه "چقدر زندگی ام فرق کرد از وقتی که توی چاه تنهایی ام ، هجوم حضور خدا را حس کردم " چه اهمیتی دارد که اصلا بعضی فکر کنند فقط یک کلیشه است . ولی من با همین کلیشه از نگاه بعضی ها ، انگیزه ی ادامه دادن پیدا کردم .

خدا هست ولی خود خدا آمده حفره ای در وجودمان گذاشته که جز با انسانی دیگر پر شدنی نیست . اصلا به نظر من زندگی یک مسیر یک نفره نیست . زندگی یک نفره زندگی حقیقی نیست . اوج هایش اوج اصلی نیست . شیرینی هایش واقعی نیست ... و آدم هایی که تنهایی تا ابد را انتخاب می کنند قید یک چیزهای اساسی ای را می زنند . ته تهش هم غمی دارند که پوشاندنی نیست .

یک چیز دیگری هم هست . . . خیلی فرق است بین تنهایی و خلوت با خود . خلوت با خود لازم است . خیلی هم . اصلا این خلوت با خود های گاه به گاه بدجوری آدم را می سازد ... ولی با تنهایی ، عالمی فرق دارد .

دفترم پر شده بود از نقاشی ها ی قلب شکلی و خط خطی های عجیب ... هنوز نمی توانستم یکی از روزهای تنهایی ام را به تصویر بکشم ... یا یکی از شب هایش را ... اصلا مگر با آن همه عظمت شدنی بود ؟ چاره ای نبود . باید زور میزدم بخشی اش را بنویسم و بدانم آخرش هم حق کامل مطلب ادا نشده .

۷ نظر

داستانه ... جدی نگیرید ... مثل من که جدی نگرفتم

من سرم را بالا کردم و با غیض به چشم هایت خیره شدم . تو جا خوردی . توی  چشم هایم خبر خاصی که تو دنبالش بودی نبود . یک چیزهای دیگری بود . می خواستم که دیگر چیزی نگویم سر کلاست اما اینجا دیگر حرف از چیزی که بین من و تو بود نبود و حالا می دانستم اگر بلند نشوم و از حقی که می دانمش دفاع نکنم این سی چهل دانشجو احتمال خیلی بیشتری هست که چرندیاتت را باور کنند . و استدلالشان برای باور حرف هایت این است که " استاد داشگاه است مثلا هااا " و دیگر مهم نیست که بروند پی حرف هایت ببینند آیا حقیقت را لقمه کرده ای در دهانشان یا اینکه... ؟

یادت هست چقدر کیف میکردم که تو استادمی ؟ خب معلوم است که یادت نیست چون اصلا به رویم نمی آوردم . همش پیش خودم می گفتم این یارو معلوم است آدم سطحی ای نیست . این یارو میتواند زندگی یادم بدهد بیشتر از یک مشت جمله ی حفظی . این یارو خرش می رود توی تفکر و استعداد . ولی خرت نرفت . رفت ها ... اما لنگ زنان رفت . و من این را دیر فهمیدم یارو ، اما خدا را شکر که فهمیدم .

ببین جدایی از همه ی چرت و پرت هایت که سر کلاس می گفتی و وقتی حرف می زدم که چرند می گویی به فلان دلیل و تو کلا میزدی تو کار کر شدن ، انسانیت برایت ارزش داشت اما مشکل من این بود که عملی در کار نبود . من هیچ وقت دنبال ضایع کردنت نبودم با اینکه می توانستم . خودت هم می دانستی که بچه پررو نیستم که بخواهی سر جایم بنشانی ام و تو هم می توانستی و نکردی . می خواهم بگویم آن روز که سر کلاس بحث کردیم و بگی نگی کم آوردی ، آن لحظه نه ، ولی بعد فهمیدم کمی خورد شدی . عجب فلاکتی کشیدم وقتی فهمیدم . همش توی دلم خدا خدا میکردم که خدا ببخشش و رحمت بریز روی سرش مگر این عذاب وجدان بخوابد . و خوابید . بعد از آنکه یک روز کامل خدا خدا کردم .

تو یک جور خاصی دیوانه بودی و من یک جور خاص دیگری . هر دیوانه ای مثل دیوانه ی دیگری نیست . دیوانه ها هدف هایی دارند در زندگی و به آن سو دیوانگی می کنند . سوی دیوانگی من و تو زاویه 361 درجه ای داشت . بنابراین نه تو مال من بودی و نه من مال تو . فکر نکنی بخاطر دختر دو ساله ات میگویم ها . البته اصلا کلا فکر نکن که هیچ وقت تو را به عنوان مرد رویاهایم توی مخم دیدم . تو فقط یک استاد کاردرست بودی برایم که بعد گند این دیدگاهم به تو درآمد و تمام ... تمام شدی . اما خیلی چیزها یادم دادی . یاد گرفتم که شناخت آدم ها آسان نیست و هم یک سری مسائل دیگر درباره ی دیوانگی .

وقتی با اعصاب خوردی گفتی ما فقط اختلاف سلیقه داریم دندان گزیدم که بلند نشوم میزت را بکوبم توی سرت بگویم " فرق من و تو این است که من میخواهم واقع بین باشم و تو می خواهی بدبین باشی ... آب ما توی یک جوب نمی رود "

۲ نظر

شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان*

لطفا سفت سفت تو آغوشت بگیرش ... یه جوری که هرچیم از روی خریت دست و پا زد که از آغوشت بیاد بیرون تو نذاری ... آروم در گوشش لالایی عاشقونه بخون ... یادش بیار چقدر دوسش داری ... لطفا ... لطفا مهربون ترین ... آخه اون یار منه ... نذار فکر کنه پیشش نیستی ... دستاشو سفت بگیر بگو با هم میریم تا تهش ... تا تهش پیشتم


*حافظ

۳ نظر

همین نزدیک ها .. بویت کشیدم ای شنوای دلم

خود ِ خودش بود . بهاره ! من جدا از بقیه ی دوستام گیر افتادم بین اون همه جمعیت و یهو بهاره رو دیدم ! انگار که قرار بود ببینمش . انگار که برنامه ریزی شده بود . بهاره وقتی منو دید خندید . گفت دوس داشتم ببینمت ! منم خندیدم . یه لبخند آروم روی صورتم ولی یه لبخند خیلییی عمیق توی دلم که در عین سکوت اتفاق افتاد . و مطمئنم چشمامم میخندیدن . مخصوصا وقتی بهاره گفت " یه چیزی بگم ؟ از اون روز که دیدمت همش دلم میخواست باهات دوست بشم ! " خلاصه همه چی عین فیلما اتفاق افتاد . یه فیلم با یه فیلنامه ی خیلی خوب . وقت اذان ، آروم چشماشو بست و دعا کرد . میدونی من ریا رو خیلی زود میفهمم اما بهاره اهلش نبود . نمیدونم چرا ولی وقتی توی بارون داشتیم میرفتیم سوار اتوبوس بشیم بهش گفتم " من عاشق قدم زدن تو بارونم " بدون اینکه یاد حرفای دوستام تو دانشگا بیفتم که از بارون و حالش تقریبا تو بی خبرین و ... این واسم خیلی دردناکه . حتی نمیخواستم به یاد حرفاشون بیفتم . و انگار میدونستم که بهاره قراره با یه لحن بهاری بگه " آره بارون اصا یه چیز دیگس " وقت رفتن شمارمو بهش دادم و ازش قول گرفتم که حتما بهم پی ام بده . موقع تئاترم کلی خندیدیم با هم . بهش گفته بودم بهم اعتماد کنه و این تئاتر از اون آبکیا نیست . وقتیم اون پسر ریشوهه هی پشت سرمون مسخره بازی درمیاورد دوتایی بهش گفتیم دندون به دهن بگیره بفهمیم کنسرته داره چی میخونه و فهمیدم از اون آدمای خشک مذهب و خجالتی ِ بیخودی هم نیست . اون اول که بهش سلام کردم اول فامیلیمو پرسید و انگار اونم ناراحت بوده که چرا هیچ نشونی ای از من نداشته به جز یه تسبیح رنگی رنگی و یه اسم و یه چهره ! منم بهش گفتم تو وبلاگم راجع بهش نوشتم :))) گفت چی نوشتی و واسش تعریف کردم ! مطمئنم اونم توی دانشگا احساس غریبی میکرد ...


پست مربوط به بهاره

۲ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا