به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

چیزی جز افتادن از چشمای تو منو از بالا نمیزنه زمین

بسم رب تو


کوچکتر از آنم که بخواهم برایت نامه ای بنویسم. باور کن دست هایم از خجالت نا ندارند. میدانم باورم میکنی ... و قطعه ای از خدای منی ... همان که لحظه ای از باورم دست برنداشت. امام حسین جانم ... راستش من خیلی کوچکم ... اما یک یک دنده ی امیدوارم. امیدوار به اینکه دختری را که سال ها از عشق و غم تو دور بود و حتی آن را به استهزا کشید ، بپذیری .. خودم میدانم چقدر رویم زیاد شده از وقتی مهربانی ات را قدری درک کرده ام ...

مولای من .. این دختربچه حتی یک بار هم بوی حرم نچشیده ... و نفهمیده اینکه می گویند زیارت حرم شما به گونه ایست که انگار به زیارت خدا در عرش رفته ای یعنی چه ... یا پیاده روی توی صحرا به قصد مقصدی چون عشق چه بلایی سر دل آدم می آورد ... یا من نمی دانم خیلی چیزهای دیگر را ......

آقای من ... من که جز شماها کسی را ندارم

حالا فرض کن شما ها هم مرا نخواهید

آن وقت است که خواهم شکست ... بدجوری خواهم شکست .

۳ نظر

و آه نام دیگر خداست

دیگه بسه

دیگه بسه انتظار

ابر رحمت به سر دنیا ببار

شب تاره

شب تاره

شب تار


 آسمون

خورشیدو بردار و بیار ...


/محمد اصفهانی




مگر صبر من نا محدود است ؟ مگر ظرفیتم تا بی نهایت است ؟ ... نه نیست ... غم او تا آستانه ی ظرف وجودم بالا آمده ... دردش به عصب های دستم زده بود ... و امروز هم به قفسه ی سینه ام ... گمانم نقطه بعدی دقیقا وسط قلبم باشد ...

ای آه من ! مثل همیشه ، اما این بار شدید تر ، برس به داد بنده ات .... آمین ای دادرس



 * می گفت تا واقعا نخواهیمش ، نمی آید ...

۲ نظر

بیا کمی از او حرف بزنیم

تو دقیقا همان بوی برگ های رزماری هستی که توی شامه ام می پیچد و نفسش می کشم ... تو همان ذرات نور خورشیدی وقتی از سرمای زمستان با دست های باز به تو پناه می آورم ... تو همان اشکی زمانی که از مردم خسته ام ... تو همان خنده های دختربچه ی پنج ساله ای که از شکلک بازی های باباش به ریسه افتاده ... تو همان خنکای چمن های پارکی وقتی پسر جوانی بعد از یک روز خستگی رویشان دراز می کشد و بازدم عمیقی می کشد ... تو همان نبات خوشرنگ سوغاتی خاله ای ... و تو همان مهربانی زن ناشناس به پسری هستی که توی اتوبوس آدامس می فروشد ... تو همان دلهره ی عشق در دل های عاشقان پاکدل دور از همی ... تو همان چشم های مادری وقتی شب خواستگاری دخترش خوابش نمی برد ... تو همان لب های به سخن آمده از اعتراض به ظلم کسی هستی ... تو دست های زنی نازایی وقتی موهای پسر یتیمی را نوازش می کند ... تو رخنه ی تنهایی ای توی دل مردی با قلبی شکسته ... تو آیه های قرآنی هستی که توی دست های دانشمندی واقعیتشان اثبات علمی شده ... تو شوق با هم بودن دختر جوانی هستی که توی ماشین نشسته و منتظر است که یارش با دو بستنی کنارش برگردد ... تو ذوق کفش های نوی پسربچه ی کلاس اولی ای در اول مهر ... تو پیراهن چهارخانه ی مردی عاشقی که دور از عشقش به نامه نوشتن(ایمیل نوشتن!!) مشغول است ... تو طعم شیرین توت های نوبری ... تو همان بارانی ... و همان دشت پر از نرگس ... تو شاپرک خاتم کاری شده ای ...و زنبوری که به دنبال شهد گلی ست ... تو دست های امیدواری هستی که به تایپ آرزوهایشان توی لپ تاپ مشغول است ...


* این همه هستی و فقط این همه نیستی


۵ نظر

قحطی آدمیزاد

بهم می گوید :تو تنها کسی ای که توی این دانشگاه باهاش حس نزدیکی میکنم .

و این در حالی ست که طبق شناختی که توی این یک سال از دور و وری هایم توی دانشگاه به دست آورده ام ، او آدم درست تری ست از خیلی لحاظ ها. بعد ، درست در زمان هایی که به او نیاز داشتم ، تنهایم گذاشت و جالب قضیه آن جاییست که هنوز پای حرفش هست.

۱ نظر

ولی کاش زودتر بهم گفته بود

همیشه یکی از گوش های شنوای من بود. یعنی یک جورایی مشاورم. چند باری شده بود که وقتی برایش قضیه ای را تعریف میکردم و فلش بک میزدم به یک قضیه دیگر که قبلا برایش گفته بودم ، می گفت کدام را می گویی؟ چی؟ کجا ؟ هی هرچی من میگفتم بابا فلان قضیه دیگر! که انقدر راجع بهش بحث هم کردیم ... و او می گفت که هیچی یادش نیست و من هی حرص میخوردم که دوباره باید یکی از مشکلاتم را از اول برایش تعریف کنم با همه ی سختی های یادآوری اش تا اینکه یک روز یک اعتراف کرد "شایسته من حافظه ی خیلی ضعیفی دارم بخاطر همین هست که خیلی حرف هایت یادم نمی ماند" بهت زده شدم . به این فکر کردم که در تمام مدتی که برایش حرف میزدم شبیه این بوده که با دیواری حرف میزدم و تنها فرقش این بوده که دیوار سر تکان نمی دهد که او این کار را میکرد .

شاید این ویژگی اش یک نقطه ی مثبتش باشد چون می تواند جالب باشد که آدم هی مشکلاتش را فراموش کند . او یکی از ریلکس ترین آدم های زندگیم است . دارم فکر میکنم چه شخصیت پردازی خوبی می توانم باهاش انجام دهم . این خاصیت آدم های عشق داستان نویسی ست که از مشکلاتشان سوژه می کشند بیرون!!!!

۴ نظر

ت

تنهایی ام عمیق است ... تنهایی ای که کسی کمینش را نگذاشته انگار ... تنهایی ای که مگر این آدم هایی که می آیند و ادعا میکنند میفهمندش ؟  ... تنهایی ای که خدا تهش را میبیند و می فهمدش ... و او تنها راه برهم زدنش را می داند ... تنهایی ام خیلی خیلی عمیق نه اما خیلی عمیق شده ..

مامان پیری مهربان

من هم مثل خیلی های دیگر از عرب ها دل خوشی نداشتم . همه اش فکر می کردم بیشترشان آدم های درستی نیستند ... آ آ ! ولی داشتم زود قضاوت میکردم که . توی محرم مجلسی رفتم که میزبان زنی عرب بود که پنجاه سال است که ساکن ایرانند ... زنی خوش برخورد و خوش پوش و هم چنین اطرافیانش ... تقریبا هیچ تفاوتی بین آنها و ایرانی ها پیدا نکردم و همش فکر میکردم چقدر نژادپرستی چیز مزخرفی ست .

یکی از روضه خوان ها زن پیری بود که به شخصیتش علاقه مند شدم . آنقدر خاکی که وقتی میخواست برود برای اینکه دچار غرور نشود که روضه خوانی کرده و از بقیه بالاتر است با چند نفری دست میداد و دست روی سینه ادای احترام به همه میکرد . یک بار هم به من دست داد . دستم را برخلاف بقیه در دست نگه داشت و گفت : "جوانی دختر جان ... جوانی ... قدر بدان" . اسمش را گذاشته ام مامان پیری مهربان . زنی عرب و فروتن و بی عقده که عاشق حسین است .

۸ نظر

استرسای این شکلی:/

بعضی پسرا میگن خیلی تو لحظه ای که میخوان از کسی خواستگاری کنن سختی میکشن و واقعا کار مشکلیه و فیلان ... اما واقعا فکر میکنن که دختر تو اون لحظه به راحتی نفس میکشه و هول و استرسی نداره؟ نه واقعا همه اینطوری فکر میکنن؟ این یه نمونه ای که به چشم اتفاق افتاده رو میگم ، تازه اینجا مادر پسره بوده نه خود پسره و تازه پشت تلفن نه رو در رو ... اگه خود پسره بود و رو در رو که دیگه هیچی -_-

- بله ؟

- سلام

- سلام بفرمایین؟

- عه ببخشید ... منزل خانوم فیلان ؟

- بله بفرمایین

- خودشون هستن ؟

- نه نیستن من دخترشونم

- عه ... اونوخ کی میان ؟

- شب هستنشون ... میخواین اسمتونو بگین بگم باهاتون تماس بگیرن

- نه ... آخه ... نمیشه ... واسه امر خیر تماس گرفتم ... از طرف خانوم فولانی ... حالا چه ساعتی هستن؟

( حالا دختره خواهر دیگه ای نداره پس قطعا خواستگاری از خودشه و موقعیت جوریه که مادر پسره قصد خواستگاری از خود دختره رو هم نداره اما با این حال سخته وضعیت... و دختره در اینجا نه میتونه بگه اشتبا گرفتین و قطع کنه نه میتونه بره تو سوراخ قایم شه از خجالت و استرس گرفته حالا چی کار کنه )

- (با صدای آرومتر) عه .. 9 هستن

- آهان ... خیلی ممنون ... پس من تماس میگیرم ساعت 9

- خواهش میکنم خدافظ.

- قربون شما ! خدافظتون !


هرچند باید دختر بود تا دقیقا منظور این پستو درک کرد :| ولی در کل ایششششششششششش به پسرایی که فک میکنن فقط خودشون تو این قضیه سختشونه و تمام.

۳ نظر

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم ...

از بچگی همش دلم میخواسته یه متنی شعری چیزی بخونم بعد صدامو ضبط کنم ... به شدت علاقه داشتم در حدی که گاهی به گویندگی فکر میکردم بعدم به خودم طعنه میزدم که نهههه بابا بی خیال .

این کتاب کلیدهای بهشت ها (مفاتیح الجنان) یه دعاهای پر مفهموم و سنگین و قشنگی داره که واقعا تو کفشون میمونم ... یه جاهاییش از غزلای مولانا هم قشنگ تره.. حالا دعای "سیفی صغیر" رو خوندم  و خوشم اومد ... صدامو ضبط کردم که وسطش یه تپق گنده هم هست که از اونجایی که حسش نبود برگردم از اول بخونم سعی کنید بی خیال شده و نشنیده گرفته ! تشکر !

لینک


۶ نظر

بیمار

گلاره ، دوست خیالی من ... گوشت را بیاور نزدیک میخواهم رازی به تو بگویم ... راز که چه عرض کنم ، کلیدی مهم است در زندگی ات ... گلاره یاد بگیر که همیشه بین خیل عظیمی از بیماران روحی در حال زندگی هستی ... بیماران بسیاری که ظاهری کاملا سالم و غلط انداز دارند و تو از واقعیت خبر نداری ... روانشناسان اکثرا فکر می کنند بیماری روحی یعنی اسکیزوفرنی و افسردگی و عقده حقارت و فلان ... اما از بیماری های مهم تری غافلند ... دروغ ... حسادت ... غرور ... ظلم ... کینه ... تمسخر ... گلاره ما بین بیماران زندگی می کنیم ... و چه بسا که خودمان هم جزو آنها باشیم ... گلاره باید خودمان را درمان کنیم اگر بیماریم ... همش مراقب باشیم مریض نشویم ... متوجهی ؟

گلاره با بیمار باید چه رفتاری داشت ؟ آفرین اول از همه باید به چشم بیمار به او نگاه کرد ... وقتی یکی به تو حسادت کرد اول دلت برایش بسوزد گلاره ، خب ؟ بعد فکر کن آیا می توانی کمکش کنی درمان شود ... پزشکی دارویی چیزی سراغ داری ؟ گلاره همچین وقت هایی برو سراغ طلاهایی که از دهان علی (ع) ریخته توی نهج البلاغه و کلام باقی امام های جان ... برو سراغ قرآن ... که دین عجب دوای عجیب و قوی ایست ...

گلاره ؟ چرا متعجبی ؟ حواست با من است ؟ گلاره مراقب باش بیمار نشوی ...

۶ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا