اسباب بازی فروشی

تا کمی قبل اسباب بازی فروش بودم
ولی استعفا دادم
چون دنیا به اندازه ی کافی پر از اسباب بازی هست.
اینجا احساسات شخصی ام را نمی نویسم. چون اینجا را هم محرم دل می خواند هم نامحرم.

این عکس عمویم است. خانواده اش خیلی وقت است که دیگر سراغش را نمیگیرند و عکسش لای آت و آشغال های زیر تخت مادربزرگ است. هیچ چیز از خانواده اش شبیه خانواده ی شهید هایی که همه جا نشان میدهند نیست. ۲۱ سالش بود اما در ۲۱ سالگی یک سردار بود نه یک سرباز ساده. چشمانش عسلی بود. قرار بود با دخترعمویش که مدت ها هم را دوست داشتند ازدواج کند. برای کنکور خواند و مهندسی دانشگاه اهواز آورد اما وقتی جواب کنکور آمد خودش رفته بود. از نظر استاد اقتصاد من که قاطعانه حرف میزد عموی من هیچ وقت کشته نشد. استاد اقتصاد من میگفت ما توهم توطئه و دشمنی بیگانه داریم. ما مدت هاست در توهمیم. برداشت من از حرف هایش خواب بودن تمام آن هشت سال جنگ بود. صدامی وجود نداشت. ما هیچ وقت بمباران را تجربه نکردیم. و ترس در زیرزمین . وقتی بزرگ شدم عمو دیگر نبود. من یک آدم متوهمم متوجهید؟ ۲۱ سالم شده و به عمو فکر میکنم که در ۲۱ سالگیش آسمان را فتح کرد و من در برابر استادم ایستادم و بقیه گفتند تو حق نداری با استادت مخالفت کنی.

ا

۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۴:۴۹
روزی خور

بحث کردن یک جور ورزش است. ورزش مخ. البتـــه که بحث داریم تا بحث. هر بحثی بحث نیست. وقتی طرف می نشیند جلویت و تمام تلاشش این است که حرفش را حتی در ناحقی به کرسی بنشاند و در هر صورت عقیده اش پیروز میدان باشد بحث نیست. این آدم اصلا چه می فهمد گفت و گو و dicuss چیست. بحث یعنی می خواهم حقیقت را بفهمم. حتی اگر از جنبه یا جوانبی به ضـــــــررم باشد. یا بیا نظراتمان را بریزیم روی دایره تا بیشتر بفهمیم و فکر کنیم. تا اگر یکی از ما خطا می رود بفهمد. تا راه را درست تر از قبل برویم. بعضی آدم ها هیچ جوره نمی توانند پایه ی یک بحث درست باشند مثل آنهایی که به هیچ وجه حاضر نیستند غرورشان ذره ای گرد بگیرد ... و چقدر سخت است یافت آدم های با انصاف ِ طالب ِ صرف ِ حقیقت. یکی از مزحک ترین های آدم های غیر بحثی هم آنهایی هستند که به خاطر اینکه سن تو کمتر از خودشان است حرفت را هیچ هم حساب نمی کنند.

۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۱
روزی خور

چه عجیبیم. کلی تدارک عید میبینیم آجیل ، انواع شیرینی ، شکلات ، گز ، انواع میوه ، چای ... کلی هزینه برمیدارند بعد مهمان که می آید اگر جای دیگری پذیرایی شده جا ندارد شکمش و اگر هم بخواهد جای دیگر هم برود باید شکمش جا داشته باشد بالاخره ... بعد ما هی اصرار اصرار که نخوری یا کم بخوری ناراحت می شوم ... دردمان دقیقا چیست؟ اگر هدف دیدار است که دیدار با یک نوشیدنی هم شدنی ست ... دیداری خوش خاطره یا خفه کردن مهمان و خالی کردن بیهوده ی جیب خودمان ، مساله این است. 


امضا ، یک مهمان که سه جا عید دیدنی رفت و برای اثبات جا نداشتن شکمش کلی انرژی صرف کرد طوریکه گشنش شد و با حالت تسلیم شروع به خوردن کرد.


+ داریم یک کاری میکنیم که تو عید خوراکی میبینیم حس کنیم شلاق میبینیم.

۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۵۶
روزی خور