پیر شدند با هم

این پیرزن و پیرمردای ِ عاشق ، اللخصوص گوگولیاشون ، اینا یه عالمه امید و چیز میزای خوب میریزن تو دل آدم .

۷

من که رویامو شستم پهن کردم رو بند بعد فهمیدم که این که رویا نبود دیوونه ...

زندگی که رویا نیست . واقعیه . ولی راستشو اگه بخوام بت بگم رویاست . منتها هرکسی نمیتونه ببینه واقعیتشو . خیال کردی چشم برزخی چیه ؟ همونه دیگه خره! چقد مردم خرن که نمیفهمن ... مثلا وقتی بهجت طی الارضی میکرده که حالا تازه تو فیزیک اثبات شده ، اون از خفن ترین آدمای تو والت دیزنی هم رویایی تره ... رویا ها رو بیشتر دیده ... بهجت بهشت رو نمیخواست ... خودشو میخواست ... اون دیگه ... خدا.. ولی میدونست تو بهشت بزرگترین چیزی که بهت میدن یا بهت میده خودشه ... واسه همین رویایی شد ... خیلی رویایی ... مهربون شد ... به یتیما کمک میکرد ... توی عرفان حل شد ... اونقدر بزرگ شد که گفتن هروقت خواستی چشماتو ببندی و پا به بی نهایت بذاری خودت بگو ... رخصت بده تا ببریمت ... آیت الله بهجت از رویایی تریناس ...

اون زمان ... که بهشت رو نشون چشمای کور ما بدن ... اون وقت تازه میفهمیم رویا یعنی چی ... می فهمیم اینکه هر اونچه تصور کنی در اختیارته یعنی چی ... یعنی خیلی احمقی اگه این پوسته ی نازک و زود تموم شدنی دنیا رو باور کنی و فقط ببینیش و بهش قانع باشی ...

میدونی .. من خیلی آدم آرمان خواهیم ... خیلی زیاد ... همیشه بودم ... حتی از اون روزی که گوشواره های طلامو اون مرد زبون باز با یه شکلات از گوشم درآورد ... من عاشق گوشواره هام بودم ... ولی اون داشت چیز بهتری به من میداد در عوضشون ... شکلات !!!؟ نه "مهربونی" دیوونه ... دیوونه ای دیگه ... دیوونه میشیم ما گاهی ، اینا رو نمیفهمیم ...

میبینی ؟ کافی نیست ... خونه ی بالاشهر و ویلا و یه مرد خوشتیپ پولدار کمه ... کافی نیست ... حالمو بهم میزنه حتی ... حالمو بهم میزنه وقتی به این فکر میکنم که منو داره از عظیم ترین رویاهام دور میکنه ...

همه ی درد ما اینه که رویای واقعی رو نفهمیدیم بچه . قرآن روی طاقچه خاک میخورد ... چن نفر که کنجکاور بودن رفتن برش داشتن ببینن چیه ... چه جور افسانه ایه ؟؟ ... ولی خشکشون زد ... قرآن اگه افسانه ی یک دیوانس پس چرا اون موقع میدونسته که سیاره ها شناورن ... یا از کجا میدونسته دقیقا در بدن لقاح چه میکنه با سلول ها ... اینا که یکی دو تا هم نیستن که از حرفای ژول ورنم خفن ترن .. پس چرا هیشکی به ما نگفت خدا وجود داره ؟؟؟؟

غربیا بودن ... ما بهشون میگیم خارجی ... اروپا رو رویا برداشته حالیمون نیس ... بعضیا که رویا رو نمیفهمن دارن میترسن حالیمون نیس ... اسلام رو چشیدن ... بعد اظهار میکنن آیا خوشحالتر از ما هم هست ؟


☝خب ! بسه بسه ! حالا این خدایی که میگی اگه انقد قدرت داره چرا دنیا رو نجات نمیده ؟؟! نمیبینی داریم تو کثافت دست و پا میزنیم ؟؟ برو به یکی اینا رو بگو که بشه مغزشو شست و شو داد شایسته ی احمق !


اگه اجازه بدی میگم ! اگه بخوای بدونی میگم ! اگه هر دروغی رو باور نکنی و بری دنبال ذات ِ اسلام و پیداش کنی بهت میگم .. اگه حرف هر آدم و شیخی رو راحت نپذیری و دنبال حقیقت باشی بهت میگم ! اگه بو بکشی حقیقت رو ، میگم ...


من یه دخترم . دختری که بهم میگن امل . چون طبق خواسته ی خودم روسری سر کردم و حتی یه چارقد روش . کیا میگن امل ؟ خیلیا ... مثلا نزدیکترین آدمای زندگیم که وقتی میشینن تو هواپیمای آنتالیا تا زنا روسریشونو در میارن میگن هاااااای ... روسری سرم کردم که آزاد باشم لعنتی . من یه تیکه گوشت نیستم آدمم . اونقدری حالیت نمیشه که این شاید ظاهرا فقط یه چادر باشه ولی بال پرواز منه . مینبرمه ... سمت ... رویاهام ..


بی خیال ... بعضیا نمیفهمن ... کاریش میشه کرد ؟ آره میشه ...

من الآن تو تنورم ... داغه ... گذاشتنم که این تو بپزم ... میخوام بپزم که بعد برم یه تکونی به این دنیا بدم ...


☝ تو خیلی احمقی که فکر میکنی میتونی تغییری تو دنیا بدی ... دنیا همین کوفتیه که هس .


اشتباهت همینه . آدم رویایی ای نیستی . به رویا اعتقاد نداری ... حالا هرچقدرم آیه ی قرآن برات بیارن باز انقدر خودخواهی که خودتو میزنی به اون راه .


توی مسجد نشسته . با اخم تسبیح میندازه بالا . زیر لب " اللهم عجل لولیک الفرج " . بعد از نمازش میشینه راجع به فلان زن تو گوش بغلیش غیبت میکنه و بینشم میگه " من اینا رو جلو خودشم میگم " .


تو چه میفهمی رویا چیه ؟ تو چه میفهمی بطن چیه ؟ درون چیه ؟ روح چیه ؟ چه میفهمی که زیباترین چیزها با چشمایی که الآن داری قابل دیدن نیست ... میخوام چشمامو بندازم دور .. میخوام عاشق شم ...


مهدویت این تسبیح بالا انداختن تو نیست . مهدی همونیه که تو همون قرآنی که خاک خورد تو خونت ازش حرف زده شده .. و اطمینان دارم که اکثرمون یک دور هم با تامل نخوندیمش ... همون قرآنی که از کتاب ژول ورنم خفن نره ... از مارکز  و چخوف ... از همینگوی و داستایوفسکی ...


دستاتو میبینی ؟ منتظرن فرمان بدی که کاری کنن .. که مهدی بیاد ... تو موجود خارق العاده ای هستی به اسم انسان ... خودت با اوووون همه ادعات هنوز نتونستی به طور کامل همون مغز کوچولوتو کشف کنی راز هاشو ... :) دیوونه :)


دیوونه نشو .. مهدی منتظر رویایی شدن منه..... خستم از خفقان بی رویا بودن . خستم . پاشو این بساط بی مهدی بودنو جمع کن بزنیم به رویا

۴

به هرحال خواستم در جریان باشین چقد دوستون داره

ظهر اومدم یه پست نوشتم راجع به حال پریشون و عجیبم تو این روزا و رفتارای عجیب تر خودم!! از قاطی پاتی بودن دلم و مخم و درسام و دستام و خنده هام... بعدش خوابم برد چون  25 ساعت بود نخوابیده بودم . حالا پاشدم دیدم اصا پسته ارسال نشده . اصا یادم نمیاد چرا ارسال نکردم . یعنی الآن دارم فکر میکنم خدا خیلی دوستون داشته که پسته نیس!! چون مث من از وضعیت موجودم خل میشدین. احتمالا بعد که نوشتمش خدا یه فرشته فرستاده و بش گفته " برو نازی نازیش کن تا خوابش ببره لپ تاپشم خاموش کن!!! "  و اونم به خوبی انجام وظیفه کرده.
۲

و شما را جز خدا هیچ سرپرست و یاوری نیست

وقتی سرپرست دل ِکوچولو و لرزون من تویی ، چه باک از مشت و لگدای زندگی . . .

به تو سوگند...که به جز تو..........نقطه سر خط

یه دسته از آدما رو حدود یه سالیه کشف کردم . این گونه ی نادر دوس دارن عاشق بشن و عاشق باشن ، چون حس عمیق عشق رو بدجور خواهانن . یه وخ فکر نکنین اینا عاشق شدن که حال یکی دیگه رو بهتر کنن یا دست کسی رو بگیرن که همراه یه نفر دیگه دنیا رو سفر کنن یا غم اون غم خودشون باشه شادیشون شادی اون و این حرفا ... اینا حس کردن خود "عشق" رو به تنهایی دوس دارن . خیلی دوس دارن . از نظرشون اینکه معشوق در چه حالیه تا 99 درصد بی اهمیت هست . یه وخ فک نکنین اینا خودخواه یا روان پریشنا . نه !! اینا از نظر من خنده دارن ! خنده دااااااااااار :))))))))))))



میلاد درخشانی

۶

حسب حالی برای نوشته شدن نه خوانده شدن . چشم هایتان را آزار ندهید2

یه دفه فک کردم کاش یه بار یهو یه چیزیم بشه که غش کنم ... اونم دقیقا وسط سالن دانشکده ... یه جوری بشه که مجبور بشن ببرنم بیمارستان. و از اونجایی که تقریبا هر وقت دارم راه میرم تو دانشگاه دوست یاسر هم داره از چند متریم رد میشه درحالیکه مثللللا به شکل نامحسوسی زیر نظر داره و گاهی لبخندای عمیقی هم تحویلم میده و منم تا حد توان خودمو میزنم به اوووون راه ، اولین کسی که میبینه غش کردم اونه !!! بعد اول میزنگه اورژانس بعدشم به احتمال صدو پنجاه درصد زنگ میزنه یاسر . میرم بیمارستان . وقتی از حالت بیهوشی درمیام هیچکس بالا سرم نیست . یه دسته گل با رزای سفید بالای سرم تو گلدونه . یه دفه یاسر میاد تو ، درحالیکه پیشونیش عرق کرده و موهاش یکم ژولیدس میگه : سلام خانوم ک .. بهترید الآن ؟

- سلام .. نمیدونم ... سرگیجه دارم ...

- ... من تماس گرفتم با والدینتون بیان ... امیدوارم هرچه زودتر بهبود پیدا کنین ... اون گل مال شماس ... با اجازه

انگار میخواس هرچه زودتر وضعمو بفهمه و گورشو گم کنه بره ..

تو دلم به قانونی که "فحش انرژی منفیش برمیگرده به خود آدم و نباید فحش بدم" تف میفرستم و تا جا داره فحش نثارش میکنم ... بعدم سرمو میکنم زیر بالشت و میزنم زیر گریه !!! مامانم میاد هی میپرسه چی شده چی شده جاییت درد میکنه ؟ و من هیچی نمیگم و فقط زار میزنم !!!! مامانم هی با استرس میگه دکتر که گفت حالت خوبه ... و من بلند بلند جوری که صدام بیرون از اتاقم میرسه میگم " این دکترا هیچی نمی فهمن ... حتی در این حد نمیفهمن که قلب آدمم باید چک آپ کنن ببینن سالمه یا نه ... شایدم از نظرشون قلب جر خورده یعنی سالمه "


!!!!!



حسب حالی برای نوشته شدن نه خوانده شدن . چشم هایتان را آزار ندهید

خب از کجا بگم ؟ اینکه در طول امروز هی میگرفت ول میکرد ... میییگرفتااا ... دلتنگیو میگم ... چن باری حس کردم نکنه این تهش باشه ... نکنه از دلتنگی خفه شم ... دردش زد به مغز استخونم ... کسی چه میفهمه چی میگم تا تجربه نکرده باشه .... امروز .. امروز ِ رنج آور ... اگه فاطمه (دخی خاله چی) نمیومد خونمون الآن تضمینی نبود که اینجا باشم. صبح اومد بالای سرم . خواب بودم . دستای کوچولوی خنکشو کشید به گونم : آجی شایسته ؟ آجی شایسته ؟ .... فاطمه...... بوسیدمش و ریز ریزی ذوق کرد . فاطمه چن باری فرشته ی نجات زندگی من بوده . لقبشو گذاشتم "هدیه ی سفارشی از خدا"

ولی می گرفت ... عجیب می گرفت ... دلتنگی ِ پر زور ... امونمو بریده بود ... چن باری دستمو گذاشتم رو صورتم که فاطمه نبینتم ... میدونستم رنجی که میکشم از حالت چهرمم مشخصه. حرفای دوستم میومد تو مخم "لیاقتتو نداشت...دس بردار" ... حرفای مربی داستانم "شایسته مردا راحت میتونن خواستگاری کنن" پس اون فیلمایی که دیدم و مردایی که سختشون بود چی ؟ بعد حرفای موجودی از درونم "همه ی فیلما رو از رو واقعیت نمیسازن ... الکی بوده شاید ..." پس اون جمله ای که خوندم که قلبمو مث یه کاغذ خیس مچاله کرد چی : هرچقدر علاقه عمیق تر باشه ابرازش سخت تره ... موجود درونم " چرنده ... چرند.. "

اه دست بردارید ... من میدونم دوسم داره ... "پس چرا جلو نیومد ؟ " ... " اه شایسته یه بار دیگه اسمشو بیاری میزنم فکتو میارم پایینا " ... " من نمی فهمم تو از چی این یارو خوشت اومده ... واقعا بهتر از این واسه تو هس ... "

حرف دهنتو بفهما..تو حق نداری راجع بش اینطوری حرف بزنی

" تو روانی ای بابا ... روااانی .... "

بعدشم چی میگی تو آخه ؟ مگه من کیم ؟ من هیچی نیستم ... چرا یا انقد میزنیم تو سر آدما که له میشن یا ازشون بت میسازیم ... من هیچی نیستم ... هیچی ... به خدا هیچی .. چرا مرجان فکر میکنه باید بگرده واسه من یکیو پیدا کنه که خیلی لیاقتمو داشته باشه ... دس بردارین ... مگه من چی خواستم از این دنیا ... :((

" ببین به هر حال من نمیدونم ... دیگه اسمی از این یارو جلوی من نمیاری ... "

"اخرش که چی ؟ "

" بی خیال شایسته ... لطفا بی خیال ... یک سال پاش واستادی ... اومدنی اگه بود اومده بود .. "

من خسته تر این حرفام رفیق ..

فاطمه لیوان شیرو ریخت روی فرش ... فک کنم قراره بوش بمونه ... ولی کاش نمونه ... درحالیکه دارم فرشو ابر ریکایی می کشم تو دلم میگم

راه نشون بده خدا .. بزن خلاصم کن

عنوان نداره

می بینی ؟ امشب ستاره ها خیلی قشنگن ... مثل دل تو ... دل تو که دلم میخوادش ... یه سمت آسمون ولی ابره ... ابرای توسی ... مثل دل من که واسه نبودنت ابره ... میدونم یه روز به این روزا می خندیم ... من و تو دوتایی ...

آخه آدم باید صبور باشه ... نباید افسار احساسشو ول کنه تو هوا که بیچارش کنه ... باید صبور باشه ... صبور ... غصه نخور دیوونه کی دیده که شب بمونه ....

راستی .. بسیار خوبان دیده ام اما تو چیز دیگری

:)

وقتی دخترک برای کسی که دلش را آزرده بود دعا کرد ، فلانی جلو آمد ، جلوتر ... گفت : آنقدر عطر خوب گرفته ای که میخواهم از نزدیکترین جای ممکن استشمامت کنم

۲

سوال : تا کجا می توانیم مهربانی را به لجن بکشیم؟

یکی از به اصطلاح رفقایم که با من احساس رقابت درسی می کند (حالا بماند که چقدر از این اتفاق حالم بهم میخورد) از وقتی فهمیده میخواهم مدرک معادل بگیرم و دمم را بگذارم روی کولم و بروم دنبال رویاهایم ، مهربان تر شده و دوست تر . بعد از امتحان هم با استرس نمی آید بپرسد چه کردم یا قبل از امتحان با کنکاش توی چشم ها و رفتارم بفهمد آمادگی ام چقدر است .

۴
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان