و عجیبه که نمی ترکم ...

توی سینم پر از حرفاییه که خیلی سخت آدم شنیدنشونو پیدا می کنم .

چرا اینجا؟ چرا بالاتر نه؟

همیشه وقتی جلوی آینه وایمیسم ناخود آگاه لبخند میزنم :) . . . توی آینه گذشته رو میبینم ... توی آینه آینده رو میبینم ... حال رو هم می بینم ... گذشته ای که پامو رو تجربه هاش گذاشتم و قدم بلند شد و توی حال ایستادم و دستام پی طناب های امیدین که بگیرم و خودمو بکشم بالاتر تا به یه آینده ی قشنگ تر برسم .



"درون آینه ی رو به رو چه می بینی ؟

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی ؟

تویی برابر تو چشم در برابر چشم

در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی ؟

تو هم شراب ِ خودی هم شراب خواره ی خود

سوای خون دلت در سبو چه می بینی ؟"


حسین منزوی

۳

اگر انسان کم است خودم انسان شوم ای کاش . . .

رفته بودم کتاب بگیرم . تو یه جایی که معدن خرید و فروش و معاوضه ی کتابه . جایی که اکثر فروشنده هاش به وضوح دروغ میگن ... به وضوح قالتاق بازی درمیارن و قبحشم براشون ریخته ... که وقتی میفهمه دنبال یه کتابی هستی که فقط خودش داره و دیگه گیر نمیاری قیمتو میکشه بالا ، بعد که بهش میگی "من میدونم قیمتش این نیست و شما داری نجومی میگی آخه انصاف چی میشه؟" ابروهاشو بالا میندازه و روشو میکنه اونور انگار که چیزی نشنیده ... تهشم میگه نمیخوای برو یه جا دیگه ... و میدونه راهی نیست . جایی که توش اگه شلوغی جمعیت حواستو پرت نکنه و به حقیقت اتفاقایی که اونجا میفته فکر کنی دلت میگیره ...


خبرنگار واحد مرکزی خبر ، آخرالزمان ، اصفهان

۰

مدال بدییییییییییییییییییییییییید

به نظر من به اینایی که با پول یه جورایی می جنگن تا به علایقشون نزدیکتر شن و حاضرن پول زیاد رو از زندگی خط بزنن واسه رسیدن به آرمان های انسانی و اتفاقات خوب ...
اینایی که به یه زندگی معمولی از نظر مادی قانعن ...
به این دسته باید مـــــــــــــدال افتخـــــــــــــــار داد .

۱

یکی از آچار فرانسه های خدا

اوست . او همه کس من است . او همانیست که درد پشت درد ، هوار هوار ، روی سرم می ریزد که روحم را خالص کند ... که مرا بزرگ و بزرگ و بزرگتر کند ... بعد یکجوری مرا می خنداند پشت هم که همه ی غم هایم ، بی کم و کاست ، می دوند به لانه شان در نا کجا آباد ... اوست ..

امشب محمدرضا علیمردانی فوق العاده وسیله ی او بود برای این خنده ها

الحمدلله خدای محمدرضا علیمردانی ها .




* عشق یعنی همین کارهایش .. می توان عاشقش نشد ؟ ... عاشق چنین الله ای . . .
۳

هشیار باش ! آگاه باش ! حالا گیو می عه فایو !!

امروز یه صحنه ی تلخ و شیرین دیدم . ماشین آتش نشانی از اداره خارج شد . خیابون خیلی شلوغی بود و گیر کرده بود . همه ی آدمایی که به چشمم میخوردند با نگرانی به سمت ماشین نگاه می کردند .


هشیاری آدما میتونه روزای خوب تری رو آغاز کنه .

۰

بر همه ببار خداجانم .. فقیرتیم

سلام آرامش قشنگ ... سلام خدای مهربونم ... سلام حال و هوایی که آرزوشو داشتم همیشه ... سلام ..


:)

۵

حقیقت ضمیر ها

من دیگه چیه بابا ؟؟! ما خوبه ... تو خوبه ... وقتی باشی و بشه بهت گفت تو خوبه ... نه که نباشی و هی توی دست نوشته ها پر از او باشه ... الله مهربونم ... تو تویی و همینه که عالیه ... او رو هم تو ی من کن لطفا ... تو بشه ... که هی بگم "تو چی دوست داری؟" "تو هم میخوای؟" "تو حالت خوبه؟" " تو چه خوبه که هستی..." یا اصا "چرا تو درداتو با من شریک نمیشی؟" ...

شاید به این همه امیدی که توی دلم هست و لبخندم و چشم هایم نمی آید

به هرکس می گویم روزی افسردگی را چشیده ام ، در کمترین سن ها به پوچی رسیده ام ، بارها به خودکشی فکر کرده ام اما موفق نشده ام ، قیافه اش دیدنی می شود . شاخ های نامرئی اش از سرش می زنند بیرون . چند لحظه ای هم برای هضم چیزی که گفته ام و رجوع به باورشان سکوت می کنند . بعد من در حالی که دارم توی چشم های گرد شده شان نگاه می کنم می گویم : پس به من نگو از درد بی خبرم .


+ بعضی ها هم اول باید دهانشان را آب بکشند بعد بگویند "عشق" (نویسنده در حال درآوردن ادای آن بعضی ها)

۴

شایسته ی عجیب در دی ماه عجیب

+ امروز !! من امروز فکر میکردم 28 امه و پا شدم رفتم دانشگا امتحان بدم :||||| نگو 27 ام بود :||||||||| یعنی باورم نمیشه همچین کاری کردم !! هنوز تو کف خودمم !!!! یادمه تو دبیرستان که پیش میومد کسی امتحاناشو جا به جا بخونه یا مواردی مثل اینا همش به خودم میگفتم "آخه چطووور ممکنه آدم همچین اشتباهی بکنه؟؟" :))))))))))) هیچی دیگه ! همین .. :|


+ در حال حاضر که در حال تایپم همسایه ی خوش صدایمان شروع به خواندن کرد :)))


+ اوایل امتحانای همین ترم که خیلی رو چک کردن کارت دانشجویی واسه راه دادن سر جلسه حساسن کارتمو نبرده بودم ... وقتی رسیدم دم در دیدم یه مراقبا وایساده دم در و به شدددت داره با یه پسره برخورد میکنه که کارت نیاورده "آخه خجالت نمی کشی؟؟ یکم نظم داشته باش.. چرا انقد بی خیال و فیلااانی و فووولان و ... " آخرشم فرستادش بره کارتشو بیاره!! آب دهان خویشتن را قورت دادم ! در نهان با خود گفتم "مرگ یه بار شیون یه بار ... توکل بر تو ای الله ... یه غلطی کردم حالا :| خودت یه کاریش کن لطفا :||| تشکر... " رفتم جلو با جسارت عجیبی گفتم "من کارت نیاوردم" یکم تو چشمام خیره شد و در حرکتی ناگهانی گفت "برو تو " !!!!!!!!!!!! یعنیاااااا .. اصا یه وضی ... دیگه حالم وصف شدنی نبود بعدش :))))) باز هم این الله ... هعی جان دل :)


+ امروز بعد اینکه با کوله باری از شرمساری و ضایع شدگی و خنده برگشتم خونه با خودم تصمیم گرفتم امروزو گند نزنم بش ! آخه من تو دی ماه واقعا گند زدم :| قرار بود کلی کتاب بخونم کلی کار بکنم ... :| ولی در عوض هی فقط فکر و خیال کردم و به مقدار مناسب غصه خوردم :| خلااااصه ... گفتم یه برنامه ریزی ای چیزیم بکنم که یادم افتاد مامانم الآن حالش خوب نیست و کارای خونه واجب تره ... و "زن خانه دار و مهر پرور درونم" زد بیرون و ترکووووندم اصا :)))))) جل الخالق :))))) این چن وقت هی میزنه بیرون و باید ببینینش اصا :))))) دیدنیه ...!!


+ چقدر قدرت داری ای الله ... و چقدر من ضعیفم رو به رویت ای الله ... و چقدر میترسم از نداشتنت ... از ن د ا ش ت ن ت .... ای الله ـی که رحمتت بر غضبت غلبه یافته ... رحم کن ... رحم کن ... قدرتی جز تو نیست ..


+ نیست ...


+ من یه دیوونم وقتشه عاقل شم :| تو ته خوبی حق بده عاشق شم :| عمرمو گشتم تا که تو پیدا شی :| هیچی نمیفهمم فقط میخوام باشی :|

از صب تالا شووونصد دفعه تو مخم ریپیت شده این آهنگ سامی بیگی که اصا یادم نیس کی آخرین بار گوش دادم بس که قدیمیه و سلیقه موسیقیم عوض شده از اون موقع تا حالا حتی!!


+ یه بارم تو همین امتحانای ترم وقتی داشتم می رفتم سر جلسه کیفمم داشتم با خودم میبردم !!!!! یعنی هی راه به راه حماسه ای جدید تو این دی ماه به پا کردم :| بعد دوست یاسر داد زد "خانوووم کیفتون!!" میخواستم بش بگم "راستی چن وقت پیش ذکر خیرتون تو وبم بود" :| ولی فقط گفتم " عه ببخشید" و کیفم و گذاشتم و برگشتم داخل :)))


+ خدای قشنگ ... دستمو بگیر ببر هرجا دلت میخواد

۴
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان