به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

ناکجا آباد

بعد از خوندن دوباره ی اون ایمیلا دوباره حالم ریخته به هم ... یه وقتایی که میام اینجا میگم نمیخوام فعلا بنویسم ، بیشتر وقتا واسه اینه که نیام چیزای عاشقانه بنویسم و به زخمم چنگ بزنم ... که هم حال خودمو خرابتر کنم و هم شما ... اصلا حالم خوب نیست ... توی هچلی گیر افتادم که جز خدا کسی نمیتونه منو بکشه بیرون  ... تنهایی داره گلومو خفه میکنه و همه ی زوری که بهم میزنه واسه اینه که فریاد میکنه تو گوشم "به جرم کدوم گناه در عشق دارم تاوان این عشق رو میدم؟" و اینطوری بیشتر گلومو خفت میکنه ... همش با خودم کلنجار میرم که برم بهش بگم حلالش نمیکنم ... ولی به خودم میگم تو هیچ وقت  همچین غلطی نمیکنی ... حالم اصلا خوب نیست ... و دلم میخواد برم از دیاری که به جرم بی گناهی داره گلومو پاره میکنه ... میخوام برم اما نمیشه ...

خدا به فریادم برس ... من خوب نیستم


فقط میخوام یه چیزی بگم بهتون

درسته که عشق یه جورایی دست خود آدم نیست ، اما اگه یه روز حس کردید دارید کم کم عاشق میشید ، بزنید تو سر خودتون و به هر زوری هست جلوی خودتونو بگیرید حتی اگه سخت باشه ، بعد پای عقل رو به مدت زیادی (نه مث من که فقط دو ماه با عقلم نگاه کردم) بکشید وسط و اجازه بدید زمان طرف مقابل رو بهتون بیشتر ثابت کنه ...

و اگه دخترید خیلی خیلی خیلی مطمئن بشید که اونم شما رو دوست داره و بعد به قلبتون اجازه ی تاختن بدید ...

همین .

نه همین نه .. برای حال دلم دعا کنید رفقا .. خوب نیستم

۶ نظر

عنوان نداریم اما یه دل پر حرف داریم و گوش مخاطب خاصی نداریم

توی اون کتابه نوشته بود چشم هاش در عین معصومیت وحشی بود و پدر آدمو در می آورد . راس میگه چشمای تو هم همینطوری مستاصل کرد منو . و من تا مدت ها نمیخواستم بپذیرم که مستاصلم . چون سخت بود . چون دل رنج کشیده رو به طوفانی جدید سپردن سخت بود . بارون اومد . اون روزی که باور کردم عاشق شدم . اصفهان بعد مدت ها بارونی شد . دلم خیلی وقت بود اتفاق اعجاب انگیزی توش نیفتاده بود . مثلا اوج اتفاقش دوری از رفیق صمیمیش بود . من و اصفهان هر دو شاهد اعجاب دنیا بودیم . 




وقتی به پسرای کلاس میخواست بفهمونه آروم بگیرن ، چشم غره که میرفت ، میترسیدم ازش . وقتی برمیگشت سمت من چشماش مثل چشمای یه بره ی رام بود . نگاه هاش رام اما پرسشگر ... "تو هم تو دلت چیزی هست؟" ... 

۴ نظر

سجده نکرد به انسان عاشق

میدانی شیطان خیلی بلاها سر ما آدم ها آورد . گناه هایمان را ریز به ما نشان داد و خوبی هایمان را درشت . زشتی خیلی چیزها را برایمان ریخت و حتی گلکاری شده نشانمان دادشان . اما به نظرم یکی از بزرگترین غلط های اضافی اش این بود که عشق را در نظر ما فرضی نزدیک به محال کرد . به آدم ها نگاه کنید ... مگر چند درصد آدم ها اعتقاد به عشق در زندگی دارند ؟ و تداومش و نمردن عشق ؟ ... خیلی کم .. خیلی .... انگشت شماری ... گول خوردیم . چشممان را بستیم و گول خوردیم . و آن عوضی لعنت شده ی متکبر خیلی باهوش خوب میدانست و می داند که عشق می تواند دنیا را زیر و رو کند ... می تواند آدمی را از این رو به آن رو کند ... می تواند چه معجزه ها بکند ... می دانست و می داند . شما را نمی دانم اما من  قصد ندارم پوزه اش را به خاک نمالم . . سخت است اما شدنی



* دلم برات تنگ شده . دوست دارم . خیلی وقتا برات دعا میکنم میدونم دعام بهت میرسه

دوست ؟

عکس دسکتاپمو دوست ! شما هم دوست ؟ ^_^


۱۰ نظر

تخخخخخ کن

* غرورش را ... غرورش را ... که توی صورتم تف کرد ... تخ کردم ... تخ کردم ... انگار که تلخی ته خیار را تخ کنم تا کاملا از دهانم مزه اش برود ...


* یک کاسه عسل انگار ریخته بود توی چشم هایش و به من تعارفی میزد که میخواهی بچشی ؟ طعم عسل محبتم را ؟ ... چند لحظه بهت زده مانده بودم ... یادم آمد که نباید رفتار غیر طبیعی ای نشان بدهم که بفهمد میدانم ... لبخند بی حسی به پاس قدردانی زدم و از او تشکر کردم که به من پیشنهاد کرد فلان برنامه را برای رسیدن به نویسندگی دانلود کنم ... نفوذ نا پذیر بودم ... عین سنگ .../


* تو با قیافه های مصنوعی دختر های اطرافت خوش باش و من با دل ساده ام و غم درونش ...


* گفتم شیوا خدا روزی رسونه ... روزی که فقط آب و غذا نیست ... دل هم روزی داره ..


* زمستان مرا عاشقتر می کند از پاییز ... نمیدانم چرا شاید چون در زمستان بیشتر در پی گرما هستم ... گرمای عشق ... من بی عشق یخ میزنم.


* میدانی در زمستان چی میچسبد ؟ دوتایی به شوفاژ تکیه داده باشیم ... پتو روی پاهایمان ... ماگ داغ دستمان ... و تو ساکت گوش کنی به زمزمه های من از آهنگی که نمیدانم از کدام قسمت قلبم به اختراع درآمده!!!

۱ نظر

خواااااب ... فقط خواب ؟

خوابشو دیدم . برای بار سوم . بار اول عزم کردم فراموشش کنم . با بی خیالی تو آینه نگاه کردم و گفتم اون اهمیتی نداره . اون دیگه . یاسر . خوابیدم . خوابشو دیدم . صبح پریشون بودم . بار دوم یه لیوان آب سر کشیدم درحالیکه به قلبم فکر میکردم که باید بهش احترام بذارم . آروم بودم . با لبخند خوابیدم و به زندگی بی اون فکر کردم . اون دیگه . یاسر . خوابشو دیدم . پریدم از خواب ... با غمی مبهم توی آینه نگاه کردم و پرسیدم چرا ؟ چرا دوباره ؟ . چند شب پیش ... آره ... آره دوباره ..

این دفعه میخوام خوابمو تعریف کنم . در مکانی حالت باغ تالار یاسر قرار بود کلاس برگزار کنه ... یادم نیست به اراده ی خودم یا به اجبار رفتم ... ولی به گمونم به اراده ی خودم رفتم ... ولی تصمیم گرفتم یه جوری استتار کنم که منو نشناسه ... کلاه و شال سرم کردم ... شالو یه جوری رو صورتم پیچوندم که فقط چشمام پیدا بود ... با استرس اونجا رسیدم ... دم در ایستاده بود و به بقیه سلام میکرد ... ولی معلوم بود داره دنبال کسی میگرده ... خودمو پشت دوستم قایم کردم ... نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم رومو بکنم اون طرف و حتی برگردم ... که یهو صدا زد منو !!! "عه خانم ک ! شمایید ؟ فکر نمیکردم بیاید ... خوشحالم که اینجایید ..." من فقط چشمام پیدا بود!!!!! منو پیدا کرده بود !!!!! قیافش مبهوت و در عین حال مشتاق بود ... منم لبخند زدم و بدون هیچ حرفی وارد باغ شدم ... و دنبالم اومد ... و خوابم تموم شد ...

چیزی که منو به تعجب میندازه اینه که توی خوابم دقییییقا خودش بود ! همه چیزش ! عکس العملش ! حتی لفظ قلم حرف زدنش ! ... یعنی برام خیلی عجیبه که این همه واقعی بودنش زاییده ی ذهنم بوده باشه ... میدونم شاید فکر کنین که این فکرم دیوونگیه که حس میکنم خود خودش بود که اومد توی خوابم قدم زد ... حس میکنم که فقط یه تجسم از یاسر نبود ... خودش بود..





تو

ببین خدای با عظمت و کبیر ! من اون دختر شونزده ساله نیستم دیگه که شب ها بالشم از اشک خیس باشه که یک کلام "اگه هیچی بهم ندادی چرا یه پدر و مادر خوب بهم ندادی؟ مگه چی میشد؟ این همه دوستام چه پدر و مادرایی که ندارن... مگه چه گناهی کردم؟" و اشک پشت اشک ...

من حالا جلوی تو سینه سپر میکنم میگم "مرسی" اونم یه مرسی ای که هیچ وقت حق مطلبو ادا نمیکنه ...

تو ای کبیر ! پدری به من دادی که حاضر نشد بخاطر عوضی های توی شهرداری که تو کثافت زندگی میکنن و حق مردمو از آب راحت تر میخورن اونجا بمونه و همرنگشون بشه ... حاضر نشد خیلی کارا بکنه ... بخاطر اینکه از کثافت بدش میومد ... همین ... من الآن میتونستم یه چیز تو مایه های دختر شاه پریون باشم از لحاظ مالی .. اما حالا نیستم ...

مادری که تقریبا هر روز توی محل کارش بهش پیشنهاد رشوه میشه ... رشوه برای اینکه نوبت مردمو جا به جا کنه ... حق مردمو بخوره بره بالا ... ولی حاضر نیست .. به هیچ وجه ... حتی اگه دعوا راه بیفته و یه زن تنها یه طرف و لشکری از آدمای بی انصاف یه طرف دیگه ...

پدری که علنا زنی فاحشه بهش پیشنهاد میده ... درحالیکه بابای من کاملا امکانات هم داشته ... (البته من اینو اتفاقی فهمیدم نه که بخواد جار بزنه)

پدر و مادر من بی عیب نیستن .. اما حالا که دیگه یه دختر شونزده ساله نیستم و چشمم به واقعیت ها باز شده ... حالا که با سلول سلولم لمس کردم آدمیت چقدرررررررر گرونه تو کره ی زمین ، میفهمم که خدا یکی از بهترین پدر و مادرای دنیا رو بهم داده ...

و من هیچی تو چنته ندارم جز یه مشت شرمندگی ... یه سجده ی شکر خالی ... دربرابر همه نعمتاش ... و بهت زده موندن تو عظمتش

۴ نظر

من خوبم خدا ...

* سحر یه دختر پسریو نشونم داد گفت : بهم میان نه ؟ گفتم : آره... گفت : بعضیا رو دیدی اصا انقد بهم میان آدم دلش میخواد بره باهاشون دست بده و صمیمانه تبریک بگه ! گفتم : آره اصا دلت میخواد بری بشون بگی "مرسی که همو دوس دارین!" خیلی انرژی مثبت میدن به آدم .. اصا نور بالا میزنن که خیلی باهم مَچن...


* دیروز سر کلاس من یه چیزیو گفتم بعد بچه ها مخصوصا پسرا یه جوری هار هااااار زدن زیر خنده انگار که مهران غفوریان داره استند آپ کمدی اجرا میکنه :| بعد تازه حرفم اشتباهم نبود خود استادمم گفت ولی اونا از یه زاویه ی اشتباه به حرفم نگا کرده بودن :| ... کلا این چن روز برخوردای مسخره زیاد میبینم :|| یه بارم دم مسجد شجره دانشگا اصفهان کوفتی داشتم کفشامو میپوشیدم پسره اومد گفت : مردونه اینوره ؟ بعد منم نمیدونم چرا شنیدم کتابخونه اینوره :| گفتم نخیر نیس :| گفت پس چرا نوشته مردونه ؟ گفتم : اینجا نیس... گفتین کتابخونه دیگه؟ گفت : نه گفتم مسجد مردونش اینوره ؟ گفتم : آهان ببخشید من اشتباه شنیدم بله همینه ... بعد یه پوزخند مسخره گنده ای زد و روشو کرد اونور و رفت :| ینی خودش تا حالا چیزیو اشتبا نشنیده بود :|| .. هیچی خلاصه .. واسه خودم جالب بود گفتم شاید واسه شما ام جالب باشه :/


* اگه مردم عشقو به مسخره میگیرن یا اسم حماقت و کثافت کاریاشونو میذارن عشق ، من نباید هیچ وقت دیدم رو به حقیقت عشق سیاه کنم ... عشق مقدس است و عاشق اهل خیانت نیست.....


* فک کنم یه چند وقت اینجا ننویسم بهتر باشه..


* عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید :/

۴ نظر

پژمردگی

خدا .. دلم میخواد بیام تو بغلت ... بهت بگم خدا تو میدونی من بی تقصیر بودم .. من هیچ وقت از اینکه دل جماعتی برام بلرزه کیف نکردم ... زجرم کشیدم خدا.. خدا من نمیخواستم اینطوری شه ..اصا این چارقد مشکی هم شاهده... اه ... چرا چرت میگم دیگه شاهدی نیاز نیس .. تو مثل همیشه درک میکنی ... میدونی.. تو همشو میدونی.. تو همونی که تو سخت ترین شرایط دخترکتو بغل کردی و آروم کردی.. تو همونی..من کجا برم جز تو...دیروز وقتی رفتارای عجیب فلانی رو دیدم مدام از خودم پرسیدم یعنی من اشتباهی کردم.. بعد وجدانم هی میزد تو سرم میگفت بشین سرجات تقصیر تو نبود.. خدا دیروز از فشار عصبی پاهام رعشه گرفته بودن..دوباره قلبم درد گرفت..خیلی خسته بود..همش تو دلم میگفتم خستم..خسته تر از اینکه کسی دلمو به بازی بگیره..خسته تر از ترسیدن..حسرت کشیدن..خدا دیروز تاحالا خشک شدم..من گل نیستم اما یه جور بدی پژمرده شدم..میدونم تو میدونی...همش با خودم میگم مگه من چی کار کرده بودم که اینطوری شد..خدا اگه بغلم نکنی میمیرم..خدا این یه سال حسرت کشیدن واسه ظرفیتم کافی بود خودت بهتر میدونی...من چه خرم که اینا رو میگم...خدا من نمیخواستم اینطوری شه تو خودت میدونی..خدا منو از این غربت نجات بده..دوست دارم و جز تو دلیلی برای نفس کشیدن ندارم. امضا.شایسته کوچولوی بی پناه جز تو پناه ندار

say hello again to the world

نیمه های شب بود. داشتم درس میخواندم. گرسنه شدم و دو تا تخم مرغ را گذاشتم آب پز شوند . خیلی خوابم گرفته بود ولی اصلا خوابم نمیبرد با اینکه کل شب را بیدار بودم ... حتی چشم هایم روی هم میرفت اما هوشیاری ام از دست نمیرفت ... خلاصه بیدار ماندم و رفتم سراغ تخم مرغ ها . در کمال تعجب گاز خاموش شده بود و احتمالا ده دقیقه ای را خاموش بود . بوی گاز آشپزخانه را تقریبا برداشته بود و من اگر خوابم میبرد ، با وجود گرفتن تمام درز و دورز های خانه به بهانه سرما چیزی طول نمی کشید که هم خانواده ام و هم خودم به خواب ابدی برویم . اسمش را بگذارید تقدیر ، شانس یا هرررچه دوست دارید اما من این اتفاق را جمله ای از طرف اللّه میبینم :


بمان ... میخواهم بمانی ... هنوز بمانی و زندگی را نفس بکشی شایسته ...


و تمام شدن همه چیز برایش هیچ دشواری ای نداشت .

۳ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا