و اکسیژن بهانه است

اگه دوستم نداشته باشی می میرم خدا .

  • نظرات [ ۱ ]
    • شایستـ .ه
    • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵

    بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

    سرم داشت سوت می کشید . نمی دانستم دشمنان علی را لعن کنم یا آدم هایی که با بلند کردن صدای ضبط توی خیابان که یعنی ما ارواح عمه مان علی را دوست داریم ، آرامش را از مردم می گیرند و احتمال قریب به یقین چند نفر را هم از علی و دینش بیزار می کنند .

    واقعا زجر آور بود ... تازه مولودی ای که گذاشته بودند شبیه تم آهنگ های راک شده بود .



    * ای مرد رازهای نهج البلاغه ... ای کوه صبر ... ای عاشق .... دعا کن اشتباه نرویم . یا علی ، انتخابت از سمت خدا مبارکمان 3>....

  • نظرات [ ۱ ]
    • شایستـ .ه
    • سه شنبه ۳۰ شهریور ۹۵

    و به آنهایی که اولی را انتخاب می کردند می گفت آدم هایی که راه سخت را انتخاب می کنند همیشه

    نکته اش اینجا بود که او بین حقیقت و چیزی که خودش دوست داشت حقیقت باشد ، دومی را انتخاب میکرد

  • نظرات [ ۱ ]
    • شایستـ .ه
    • دوشنبه ۲۹ شهریور ۹۵

    شهر بیچاره

    این شهر امشب هم من و تو را کم داشت ... کم داشتمان برای رج زدن پیاده رو هایش و حرف زدن درباره همه چیز و هیچ چیز ...

  • نظرات [ ۱ ]
    • شایستـ .ه
    • دوشنبه ۲۹ شهریور ۹۵

    شلوغیم آرزوست

    چقدر شلوغ بودن سرم چیز خوبی ست ... واقعا شلوغی را به علافی مطلق و استراحت مطلق ترجیح می دهم

  • نظرات [ ۱ ]
    • شایستـ .ه
    • دوشنبه ۲۹ شهریور ۹۵

    قلب هایی که ریخت کف آشپزخانه

    مشهد که بودیم یک قیام درست و حسابی علیه "نوشابه" ی ملعون به انجام رساندم . قیامی عظیم به پا کردم . اولین کاری که کردم این بود که خودم با اه و پیف نوشابه ام را عوض کردم و دوغ گرفتم . روز اول طرفدار نداشتم . روز دوم همین کار را کردم و مامان بزرگم از من تبعیت کرد . روز سوم هی از مضرات نوشابه گفتم و تاکید کردم که "بفرمایید آشغال" اما بی نتیجه بود . روز چهارم که دوغ هم تمام شده بود و همه مجبور به نوشابه بودند ، با عصبانیتی شوخی گونه (!) نوشابه را کوبیدم کنار بشقابم و "اه" غلیظی گفتم و بدون هیچ حرفی شروع کردم به خوردن . که خاله ام به شکل ناگهانی ای گفت "اه" و نوشابه را کوبید کنار بشقابش . بعدش داداشچی ام هم کرد . و مامان بزرگ هم مسالمت آمیز و ریلکسانه نوشابه را با خنده گذاشت کنار . من نیز سر از پا نمی شناختم و با خاله ام گیو می فایو مشتی انجام میدادیم که مامانم با خنده قلوپی نوشابه رفت بالا :| روز پنجم به مامانم گفتم "نوشابه ی پدرسوخته خودش ارزان است اما دوا درمانش گران و گران و گران ... محض رضای خدا یک فایده نوشابه برای بدنت را بگو که بگویم چه خوب که به آب ترجیحش می دهی" بعد کله اش را کرد آن طرف و من هم چنان ادامه دادم " البته نوشابه جان می دهد به باز کردن راه فاضلاب" و لبخندی عظیم بر لبانم نشست و مامان هم همچنان تظاهر میکرد نشنیده . وقتی برگشتیم اصفهان در اقدامی یکهویی جلوی من شیشه نوشابه را خالی کرد توی فاضلاب و من در حالیکه ماتم برده بود و نمی دانستم پرواز کنم یا طی الارض نگاهش میکردم و از چشم هایم قلب می ریخت کف آشپزخانه .

  • نظرات [ ۶ ]
    • شایستـ .ه
    • شنبه ۲۷ شهریور ۹۵

    او باد می شد می رفت تو موهام

    از یک وقتی به بعد نسیم و باد برایم اتفاقات معمولی ای نبودند . وقتی باد می آمد و نسیم می آمد حس می کردم خدا آمده ، دست می کشد به موهایم ،  صورتم را ناز می کند ، می بوسد ، آغوش می کشد ... گاهی که توی روزمرگی ها گم می شدم ، نسیمی می آمد میخورد به صورتم و یادم می افتاد که دوستش داشته باشم ... به او فکر کنم ..

  • نظرات [ ۵ ]
    • شایستـ .ه
    • پنجشنبه ۱۸ شهریور ۹۵

    ولی عکس مرگو دور نمی کرد

    من : محیا چه خبر ؟

    محیا : هیچ وقت از یه خبرنگار نپرس چه خبر شایسته ! :)))

    من : باشه :)))))))


    هفته بعد

    من : محیا چه خبر ؟ :)))))))))))

    محیا : خره دس رو دلم نذار امروز صبح فهمیدم یه همکارام فوت کرده ... اصا هنوز شوکم ...

    من : عه ... ناراحت شدم .. خدا بیامرزه ...

    راضیه : آدم از یه دیقه دیگه ی خودشم خبر نداره واقعا ... بیاین یه عکس بگیریم روز آخریه ...

  • نظرات [ ۴ ]
    • شایستـ .ه
    • پنجشنبه ۱۸ شهریور ۹۵

    این تابستان

    خدایی اش تابستان پر ملاتی بود ... فکر نمی کردم انقدر خوب باشد . کوله ای پر از تجربه روی دوشم و توی مخم کتاب ها و سخنرانی های معرکه و اتفاقات خوب رژه رفتند . و چه خوش رژه ای ! نمیخواهم بنشینم کتاب ها را بشمارم که خیال برم دارد خیلی حالیم است . توهم الکی ... اه اه ...

    فقط خدا را شکر ...

    امیدوارم پاییز هم پر ملات باشد . حتی بهتر از تابستان ! البته که اگر خدایم کمکم کند می شود حتی اگر مشغله ها بیشتر شوند . من آماده ام ! پاییز بیا ... شاد هم بیا ... سلام !

  • نظرات [ ۲ ]
    • شایستـ .ه
    • چهارشنبه ۱۷ شهریور ۹۵

    هستم ؟

    به رویا گفتم به نظر من یک دوست بی معرفت نبودنش بهتر از بودنش است که هرچندوقت یک بار آزارت دهد ... گفت نه اینطور نیست . ولی من هنوز نظرم همان است . حالا بماند که خودم دوست های بی معرفتی داشته ام و دارم که نمیتوانم بی خیالشان بشوم ... به خیلی دلایل . بعد به تو فکر کردم امام غریبم . ما بی معرفت باشیم و آزارت دهیم اصلا خوب نیست ... خوب نیست که فقط بلد باشیم ناله کنیم که بیا بیا و بیا بعد هیچ عملی توی کار نباشد . اصلا غم انگیز است . دلم میخواهد که یک بی معرفت حراف نباشم برایت ... و امان از مهربانی تو که بی معرفت ها را دور نمی ریزی با اینکه آزارت می دهند ...


    تو عمل مرا می خواهی نه شعربافی خالی را ...


    به دوست هام گفتم نمیگذرد این چند روز ... من واقعا بی تابم برای مشهد و خیلی دیر میگذرد ... یکی شان گفت میدانی ما باید این شکلی منتظر امام زمان باشیم ، هستیم ؟

  • نظرات [ ۲ ]
    • شایستـ .ه
    • چهارشنبه ۱۷ شهریور ۹۵
    گفت مرا برای خودش ساخته
    از آن وقت به بعد
    همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
    همه جا
    توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...


    + امید است که "آشق" در هدر وب به "عاشق" حقیقی تغییر پیدا کند . هرچه زودتر بهتر .


    * شایسته رو که راه شایسته می رود *
    هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))