hard but no pain

یه نفر بهم یه بار گفت که من همش راه های سختو انتخاب می کنم . حالا که برمیگردم عقب میبینم خیلی وقتا اینطوری بوده ... ولی این قضیه چیزی نبود که واسش برنامه ریزی کرده باشم . من همیشه سعی کردم درست ترین راه رو انتخاب کنم و بیشتر وقتا این راه سخت بود . ولی نمیخواستم به این فکر کنم که این راه سخته یا نه و مهم نبود واسم . آره انگاری من آدم روزای سختم . دیگه به خودم عادت کردم . ولی ایول که همیشه چیزایی که تو راه سخت به دست آوردم خیلی شیرین مزه بودن ... خیلی زیاد ...

انگار که تازه تو این روزا بزرگتر شدم . انگار که قد کشید دلم .... انگار .....

آره من این سختی رو دوست دارم اما انتخابم سختی نیست

راه هایی که خدا میذاشت و میذاره جلوی پام ، خیلی وقتا همین راه سختان ...

ولی سختیشون با دلدادگی به خودش پشت نقابی از آسونی مخفی می شد و میشه .

تو شاید فکر کنی من آدم روزای سختم اما نه ..... واقعیتش اینه که دلدادگی به او منو آدم روزای آسونی کرد که تو سخت میبینیشون .

شطرنجی کن منو ای دوربین امنیتی چک کن :|

* چه حسی پیدا میکنین اگه تو یه مکان خلوت و تنهایی یاد یه چیزی میوفتین و کلی میخندین بعد یهو دوربین امنیتیو میبینین ؟ :|


* از این به بعد منو appropriate صدا کنین معنیش شایستس -_-


* بچه که بودم مامانم شب 22 بهمن میفرستادم رو پشت بوم میگفت برو بگو الله اکبر ... ولی هیچ وقت نمیگفت الله اکبر یعنی چی ... یا چرا شب 22 بهمن باید گفت ... یا خیلی چیزای دیگه ... یا وقتی بزرگ شدم نگفت بهم انقلاب چیه ... چون خودشم واقعیت اینا رو نمی دونست

نگفت ببین دخترجون الله اکبر یعنی خدا از همه بزرگتره ... فقط باید از اون ترسید ...اون از منم که مادرتمم مهربونتره ... نمیتونیم درک کنیم چقدر ... حالا به عظمت اون مهربونی فکر کن و بگو الله اکبر ...

بحثم صحت انقلاب نیست الآن .... من اصولا با هر چیزی که ازش علم نداشته باشیم و پیرویش کنیم یعنی بی پایه و مبنا قبول و حمایتش کنیم مشکل دارم ... با کسایی که اینطورین ...

و چیزی را که به آن علم نداری دنبال مکن ......... 36 اسراء


۲

قافیه ی منو ندیدی ؟

یادته عمه جون ؟ بچه بودم بهم میگفتن شایسته ی وارسته ! چون قافیه هاش به هم میخوند ... ولی عمه من به خودم ظلم کردم ... قافیم عملی نشد
راستی عمه جونم ... وقتایی که بهاره تو دانشگاه نیست و تنهام یا مجبورم به خیلی از حرفای بیخود زهره گوش بدم یا زیرچشمی های سحرو تحمل کنم یا سوهان روح های دیگه ، من غصه نمیخورم ، میرم پیش درخت زیتونای دانشگاه یا پیش اون گل صورتیا ... بعد آروم آروم زیر لب زمزمه میکنم و یواشکی میخونم و باهاشون حرف میزنم ، دیگه دوستامن اونا عمه ... چقد خوبه که اونا رو بهم داده خدا ...


Gand life

بعضیا تو گند زندگی میکنن . گندایی که خودشون ساختن . صبح تا شب بین یه عالمه دود و اعصاب خوردی سگ دو میزنه واسه یه لقمه نون ، شب که میاد خونه در حالیکه خیره به اخبار شبکه یکه چایشو هورت میکشه و بچش که میخواد نشونش بده امروز چه کاردستی ای ساخته رو طرد میکنه و چند بار میگه که ساکت بشه ... به عنوان سالاد اضافه چند باریم سرش عربده میزنه حرفی رو که میتونه با کلام آروم بگه ... بعد از اخبار سرش میره تو گوشیش ... زنش هم اونور خونه تو گوشیشه ... بچش هم بعد نوشتن مشقاش میخوابه و تو خواب صدای نالش از دیدن خواب بد بلند میشه ... خواب بدی که بخاطر فشار عصبی اومده سراغش ... یه بچه ی ده ساله .... اوج قضیه نماز خوندناشه ... مثل نوک زدن کلاغ به زمین .



 

مهربان ترین ...

التماس که زندگی هایمان را از گندی خلاص کن

و نجاتمان بده از لجن هایی که خودمان را در آنها غرق کرده ایم . چون تو مهربان ترین مهربانانی که مهرش قابل درک نیست .. پس اجابتمان کن ... آمین

چراغشم علم باشه

بیا یه خونه بسازیم از صبر . در و پنجره هاش بوی نرگس بده . روی میزش گل یاس میذارم . توی باغچش گل محمدی بکار لطفا . بیا زندگی کنیم تو این خونه . هر وقت که اومدم به این خونه نتیجه گرفتم . بیا توش نمازی بخونیم و با گل های خونه یک صدا شیم . ما بگیم و گل بشنویم . خونمونو بزرگ کنیم ... این خونه نباید کوچیک باشه ... باید توش مجال پرسه زدن باشه ... مجال حرف از عشق زدن ... دویدن ... بیا بسازیمش ... عشق واقعی توی همین خونه جون میگیره .

ماشینمون عقل باشه که باهاش برسیم به خونه ... لباسمون از جنس رآه باشه ... حرفامون رآهی ..

یه دوستام می گفت تو باید از این وضعیت استفاده یا سواستفاده کنی

متاسفم و متاسفم و متاسفم و متاسفم و ..................... و متاسفم

واسه جامعه ای که جایگاه مهندسینش از متخصصین علوم انسانی بالاتره ... و متخصصین انسانی تا حدود زیادی نادیده گرفته میشن ...

مثل این میمونه که بگیم برگ ها و میوه های یک درخت از تنه و ریشه ی اون مهم ترن و حتی میشه تنه و ریشه رو نا دیده گرفت تا حد زیادی ...

متاسفم ... و بازم متاسفم .



+ فریاد بزنیم ... فریاد ها نیرو دارند ... نیرو ها روی هم جمع میشن ... عاقبت جایی به انفجار میرسن ... و اونجایی که لازمه رو ویران میکنن .

تشکر نامه

نمیدونم ... نمیدونم چه کار خوبی کردم که در ازاش به من رفقایی مثل حدیث و خیلیای دیگه دادی که تو سخت ترین شرایط کنارم مثل کوه وایسادن ... هرچی میگردم کاری رو پیدا نمیکنم که پاداشش اونا باشن ... حقا که مهربون ترینی .. حقا که با درک ترینی ... چیزی ندارم که بگم که لایقت باشه


و حمد و ستایش برای پروردگاری ست که پاک است

اهالی پرواز ... چه عنوان شعاری ای شد ... ولی چه کنم که پرواز همه ی رویایم است ...

بانو امین ! امروز توی سالن مطالعه ای هم اسم شما ثبت نام کردم ... حس خیلی خوبی دارم ... سالن دنجیست و خلوت ولی اصل حس خوبم بخاطر شماست ... بانوی بزرگوار ... من که مشتاق چشیدن حالات شمایم ... بوییدن کتاب هایتان ... مکاشفه های نفسگیر ... و عجیب ... خیلی عجیب ..... عاشق مقبره ی خلاقانه و قشنگتانم ... که واقعا فوق العاده است ... و بوی عرفان شما از آنجا کم نمی شود ...

بانوی عزیز ... برایم دعا کنید ... که برسم ... به آنچه که باید ... به آنچه که شایسته ترین برای زندگیم است ...

تازه اول راهم ... پر از شورم ... و عین خیالم نیست که کسی یا کسانی قصد خفه کردن شورم را داشته باشند ... من خدا را دارم و دیگر هیچ ندارم و من کافیم برای رفتن ...

بانو ... سلام به شما و اهداف و رویاهایتان ....




* مقبره ی بانو امین در تخت فولاد اصفهان با طراحی منحصر به فرد "بانوی محجبه"


+ خانم کتابدار تا فامیلیم را دید گفت "با فلانی و فلانی نسبت داری ؟" تلخ خندیدم "آره دخترعموهامن" گفت "واقعا؟؟" چن لحظه ای درحالیکه خیره به تیپم بود چشم هایش تنگ و گشاد شد و گفت "تو چادری .. اونا اینطورییی ..." حق داشت تعجب کند . فرق من و دختر عموهایم فقط در یک چادر داشتن و نداشتن نیست . ما دنیایمان از زمین تا آسمان فرقش است . تفاوت هایی فاحش . این اواخر هم به دلایل مسخره ای با من قطع رابطه کردند . از نظر آنها ریزم .. خیلی ریز ....
یک لحظه هول برم داشت "هنوزم میان اینجا؟" خندید و آرام زیر لب گفت "نه خدا رو شکر..." خنده ی مصنوعی ای کردم و گفتم "چرا؟ دوسشون نداشتین؟" گفت "بحث دوس داشتن نیست..." دیگر چیزی نپرسیدم . نخواستم بپرسم . نخواستم ادامه دهم . همین که فهمید با آنها نسبتی دارم برای رفتن آبرویم (البته مطمئن نیستم آبرویم رفته باشد) کافی بود ... وقتی به این فکر میکنم که احتمالا آنها اهالی این کتابخانه را هم به ریشخند و تحقیر کشیده اند که آنها خدا را شکر می کنند که دیگر آنان نمی آیند اینجا چیزی توی دلم فرو می ریزد .



+ من می خواهم آرامش باشد .. تمام و کمال ... عشق باشد .... تمام و کمال ..... دیگر هیچ نمی خواهم .



+ از اونجایی که اکثرا کامنت خصوصی میذارن منم کلا کامنتارو میبندم دور همی راحت باشیم :| :))) کامنتی گوشه ی وب هست .

دمی با داداش متفکر و عشق

+ برام نقاشی میکشی ؟
- چی بکشم ؟
+ این لک لکه رو بکش
- باشه ... عرفان من خیلی دوس دارم پرواز کنم
+ خب برو سوار هواپیما شو
- نه اینطوری ! خودم پرواز کنم
+ خب دعا کن خدا بال بهت بده
- آره دعا میکنم تو بهشت بهم بال بده
+ خب دعا کن الآن بهت بده
- نه اینجا حال نمیده ... اونجا بزرگتره ...

- عرفان خیلی خوشگلن لک لکا نه ؟
+ هوم
- خدا چقد قشنگ نقاشی کرده
+ :)
- نقاشیَم نکرده اینا نفس می کشن زننندن .. نمیشه حتی گفت مجسمه سازی ِ خوب
+ :))


بال هایت را کجا جا گذاشته ای ؟ اینجا هم می شود پرید و به قفسی ِ دنیا طعنه زد .





۳

ن مثل اشتراک من و تو به معجزه یِ ن و ش ت ن

گفتم بنویس . گفت نمی توانم . گفت خشکیده ام . دستم برای نوشتن خکشیده . یک سال است . گفتم بنویس نجات پیدا کنی . گفت نمی توانم . اصلا از چه بنویسم ؟ دلم نمی کشد . چه کنم ؟ گفتم تصور کن وارد بهشت شدی . فکر کن آنجا چطوری است ... چه میخواهی ... بنویسش . گفت من خیال پرداز نیستم . هر چند که خیال نیست و عین واقعیت است ولی دیدم برای کسی که فقط روزانه نویسی ساده میکرده و یک سال است همان کار را هم نمی کند خواسته ی سنگینی ست . گفتم آرزوهایت را بنویس . مثلا آرامش ... مثلا رفع مشکلت ... گفت چه ساده بیان میکنی . گفت نمی توانم . دیگر اصراری نکردم . تلاشم را کرده بودم ...

امشب پی ام داد که می خواهد بنویسد . دوباره شروع کند . به حرف هایم فکر کرده ... گفت می خواهد با نوشتن سبک شود . حس قشنگی دارم ... الحمدلله

نوشتن همیشه برایم شیرین ترین هاست . به معجزه اش یقین دارم . بارها فکر کرده ام که اگر نوشتن نبود چقدر مزخرف بود . نوشتن ... نوشتن ِ شیرین...

ن و القلم و ما یسطرون . . .


+ اگر همه ی رسالت و حکمت از رفتن به آن دانشگاه این بوده باشد که حال بهاره را بهتر کنم (که البته فقط این نیست) من به این وضع راضیم . مگر خوب کردن حال یک آدم کم چیزیست ؟! همانطور که بد کردن حال یک آدم کم چیزی نیست ....

۱
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان