به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

ای وای از آن روز که به سخن بیایند در محشر ...

امشب بعد از مدت ها چند قلوپ نوشابه رفتم بالا ! اولش هیچ حسی نداشتم ولی یهو معده ام شروع گرفت به درد گرفتن ، سرفه ام گرفته بود و از طرفی حس خفگی برای چند ثانیه !!! بعد خندیدم گفتم معده ام تعجب کرده لابد !

و آنچه در درون بدنم می گذشت :

گلو : وا ! این نوشابست ؟؟

معده : عه عه عه ! فکر کردم دیگر مغز دارد درست کار می کند و دستوراتش سفت و سخت شده ... زهی خیال باطل

روده : همه اش تقصیر دل است ... باز کار دستمان داد ...






۵ نظر

ازش بپرسند مامانت چی کاره ست ؟ بگوید گلفروش و نویسنده !

بچه ها ! بهتان گفته بودم آرزو دارم گلفروش بشوم ؟ خب حالا می گویم ! بچه ها من آرزو دارم گلفروش بشوم ! البته اگر خدایم هم در این اتفاق لبخند بزند ! یک بار به یکی از دوست هایم گفتم این را و او گفت لابد برای عکس های اینستاگرامی !! اول فکر کردم اشتباه شنیدم ! دوم فکر کردم من چرا با او دوستم اصلا ! سوم فکر کردم بی خیال و حرفش را نشنیده گرفته و خندیدم و گفتم نههههه بابااااا واسه اینکه هی آن تو نفس بکشم بین گل ها ! البته مسائل دیگری هم هست مثل اینکه هر روز به قشنگی هایی که خالقم آفریده نگاه کنم هی ! و هم دیدار مدام آدم های خوشحال و حتی عاشق ، هر روز و هر روز ... ولی این حرف ها قابل درک برای دوستم نبودند :| جالب است بدانید نامبرده از بهترین هم دانشگاهی هایم است که می توانم بگویم به اندازه ی خیلی های دیگر آدم سطحی ای نیست ! هاها :| واقعا اینستاگرام و حواشیش خیلی از نظرم سطح پایینند مگر گاهی ... بگذریم .
بچه هااااا ... من دوست دارم گلفروش بشوم ... دوست دارم مدام با کاکتوس ها و رز ها حرف بزنم ...
آه ... دست بردارید ! نگویید شما صدایشان را نمی شنوید ! نه من از شما بلاگرهای عزیز از این توقع ها ندارم ! :) واااای چقدررررر خووووبند ... اگر این آرزویم برآورده نشد هم توی خانه ام را پر از گل می کنم ... پررررررر ... خدایم پول بده کمی لطفا ! تشکر ! واقعا چقدر خوب است که اکثرا قیمت خاصی ندارند ! ارزان و پر فایده ... موجودات بی نظیریند این گیاهان ... ای به قربان فوتوسنتزهایشان ! ای به قربان رنگ و وارنگی های بی نظیرشان ! ای به قربان ترکیب های جالبشان ! بوهایشان ! لطافت و تیزی هایشان ! آرام بودنشان ! اکسیژن دادنشان ..........

آه ای موجودات بی نظیر ! دوستتان دارم ! ماچ به خالقتان ! امیدوارم یک روز یا گلفروش و باغبان خانگی بشوم یا باغبان خانگی !


من درختچه ام راستی ! یک درختچه ی باغبان خانگی و گلفروش بشوم یا درختچه ی باغبان خانگی !


* این پست با هیجان نوشته شد  ... هیجانی خاص !

۶ نظر

صدایت

اگر بودی می پرسیدم حافظ را بیشتر دوست داری یا مولوی را ؟ میگفتم بیا بعضی چرندیات خیام را باور نکنیم ... بیا بنشینیم و آخرین حرف های سهراب را بخوانیم ... نه هرجایی بنشینیم ... در گلستانه بنشینیم ... بیا از آسمان حرف بزنیم ... اینکه چه محشریست ... بیا از این حرف بزنیم که دنیا را جای بهتری کنیم برای زندگی ... بیا حسرتی اگر هست بریزیم توی زباله دان هستی ... بگویم مدیونی اگر هر روز برایم شعر نخوانی ... اصلا تو و این همه سکوت کجا ؟ ... می شنوی جان دلم ؟ .. گفته بودم که سکوت را دوست دارم اما بخاطر تضاد با صدای ماشین ها و آهن پاره ها گفتم ... نه بخاطر صدای تو ...

دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد

دارم تمرین صبر می کنم .


میدانی خدا ؟ من میدانم تو خیلی هوایم را داری . این را بارها اثبات کردی . و میدانم آه از ته دل که می کشم صدایش را خیلی بلند می شنوی ... میدانم تو روی من حساسی . میدانم بی دلیل کاری نمیکنی . میدانم حواست خیلیییی هست که من جز تو کسی را ندارم ... میدانم حتی اگر از تو بگذرم از من نمیگذری ... میدانم آن چیزی که بین ماست از عشق بیشتر است ... خوب میدانم . صبر میکنم نه بخاطر اینکه کار دیگری نمیشود کرد بلکه چون تو این را از من میخواهی . صبر میکنم چون به حکمت هایت اعتقاد دارم . صبر می کنم و مثل گذشته دربرابر ظلم آه نمی کشم ... چون به چشم دیدم که دو تا از آه های مرا چطور توی فرق سر طرف زدی ... بعد افسوس خوردم که کاش آدم آزادتری بودم آن موقع که اگر ظلم عمیقی دیدم فقط راهم را جدا کنم و رد شوم و حتی لبخند هم بزنم ... نه که آه بکشم ... چون دیدم با چه عظمتی هوایم را داشتی خدا . برای همین هم بود که سر قضیه ی یاسر تا همین الآن با همه قوا جلوی خودم را گرفتم که آه نکشم . چون میدانستم بدجوری کله پا میشود . چون همش به خودم میگفتم مگر دوستش نداری پس آه نکش که زمین بخورد ... این را نمیگویم که بگویم آدم بزرگیم . نه بلکه به یقین رسیدم که آه از ته دل مظلوم ، ظالم را خرد میکند چون به خدایی اعتقاد دارم که ناظر ِ عاقل ِ عادل است .


دارم تمرین آزادگی بیشتری می کنم .




یاری ام ده الله مقتدر .

۲ نظر

جمعه شد..دوباره جمعه شد...

صبح شده. من زنده ام. این یک معجزه است. و تازه ندارمت و هنوز زنده ام. این دیگر یک معجزه ی عظیم است.

۳ نظر

زار زاااااااار

خب داشت حرف زور میزد ... امان از این استاد های از دماغ فیل افتاده ... من هم آدم ساکت نشستن در برابر زور نیستم ... بحث سن ازدواج بود ... تاکید داشت که ازدواج فقط در سن پایین ... بلند شدم گفتم خب نمیشود قضیه را انقدر ساده گرفت ... سن یک عدد است ... یک وقت یکی 35 سالش است اما اصلا نمی داند ازدواج یعنی چه ... باید جوانب را سنجید و آگاهانه عمل کرد نه فقط به سن اکتفا کرد ... بعد آن قسمتش که میخواستم بفهمانم خیلی ها اصلا نمی فهمند ازدواج برای چیست گفتم "مثلا بعضی ها توی بیست سالگی هیچی نمی فهمند از ازدواج و فکر میکنند خیلی باحال است و می پرند ازدواج می کنند و دو سال بعد طلاق " بعد آخر کلاس نشسته بودم و صدای استاد را واضح نمی شنیدم و فقط دیدم یک چیزی گفت و کلاس رفت روی هوا ... من هم ناخودآگاه از جو کلاس خنده ام گرفت بعد گفتم چی استاد ؟ با خنده گفت "میگن باحاله و میرن ازدواج میکنن؟ " گفتم خب آره دیگه واقعیت خیلی از آدم ها همین است ....

بعد فکر کردم بدبخت ها کجایش خنده دار است ؟! باید بنشینیم دور هم زار زار به حال خودمان گریه کنیم ... می خندید ؟؟

۵ نظر

گفت هنوز با نخ هایی به زمین وصلی

میروم جلوی پنجره ی درندشت می ایستم ... پرده را کنار میزنم و روی نوک پا می ایستم ... دست هایم را مثل دو بال باز می کنم به سان پرنده ای که قصد عزیمت کرده ... نفس می کشم ... و دوباره ... و باز هم ... چشمم گیر میکند به پرنده ای که روی بام همسایه می نشیند ... انگار که نغمه ای از درون می شنوم : تو رهایی میخواهی مگرنه؟ پس چرا اسیری؟ ... می روم می نشینم ، هنوز نگاه غم بارم به پرنده است

۴ نظر

توی شعرش گفت تا گلو می خورده ام

آن چنان مست میخواند ... که گمان میبردم کی و کجا ... آنقدر نوشیده از دست حسین ... و چه کرده ... که مستی چنین هوشیار است این مداح

هع! من کجایم و تو کجایی ای مرد

۰ نظر

بی نــــهایت

* می دانید ؟ او بدجوری دوباره مرا لرزاند ... اگر بخواهم شکر رحمتی که به من کرد را به جا بیاورم ، یعنی از همین الآن تا لحظه ای که محشر به پا می شود بنشینم یک گوشه و بدون وقفه بگویم : ممنون خدا ... ، نمی توانم شکرش را به جا بیاورم .......



* شایسته به لطف پروردگارش درباره ی نماز و واقعه عاشورا کم نخوانده است کتاب و مقاله و مطلب . اما حالا شایسته کوچولو میخواهد به شما بگوید که خیلی چیزها می داند راجع به این دو بحث اما انگار هیچ چیز نمی داند ... هیـــــــچ چیز ... آنقدر که عظیمند ... آنقدر که وسیعند ... آنقدر که..
۵ نظر

والله ما ام با این فکرا و قضاوتامون -_-

یکی از استادهایم که مرد جوانیست یک بار سر کلاس داشت راجع به انتخابات و این چیزها حرف میزد و نود درصد بچه ها هم خواب بودند و گوش نمیدادند طبق معمول . بعد یک دفعه استاد به من اشاره کرد گفت : مثلا فکر کنید من و این خانم نامزد شدیم ... بعد همه ی بچه هایی که خواب بودند و گوش نمیدادند با چشم هایی ورقلمبیده برگشتند سمت من . حالا منظور استاد چه بود ؟ "نامزد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا" !!!

بعضی ها هم که گوش میدادند و منظور استاد را فهمیده بودند بعد از کلاس کم لطفی نکردند و به من گفتند ما به تو رای نمیدهیم :))) *


یک دفعه هم رفتم از همان استاد درباره ی تغییر رشته به ادبیات و نویسندگی و این حرف ها بپرسم که بین حرف ها حرف اقتصادی و مالی شد و میخواست مرا متقاعد کند که ادبیات نان و آب نمی شود !! و هرچه می گفتم می دانم می دانم باز تاکید داشت که آب و نان ندارد اصلا و بی خیال شوم ! بعد به دانشجوهای اطرافش یک دفعه گفت : یک دقیقه لطفا بروید صحبت خصوصی داریم ما ... بعد همه ی دانشجوها مخصوصا پسرها با نگاه های عجیب و غریب عقب می رفتند و ما را می کاویدند ! که مثلا یک استاد مرد با یک دانشجوی دختر چه کار خصوصی ای می تواند داشته باشد ؟؟ بعد استاد به من گفت که : ببین تو یک روز بالاخره ازدواج می کنی و مشکلات اقتصادی زیاد است و فیلان و به فکر آینده باش ... (حالا البته بماند که اول فکر کردم وا این استاده از کجا فهمیده من مجردم :| روی پیشانیم نوشته؟ :| بعد هم اصلا یک وقت دلم بخواهد هیچ وقت ازدواج نکنم ... و الله ... ) خلاصه که راحت قضاوت میشد کرد یک مساله ی کاملا ساده را !


* تازه من شبش هم رفته بودم توی فکر که فکر کن رئیس جمهور آمریکا بشوم !! اول فکر کردم که خب سوادش را ندارم که !! بعد فکر کردم طوری نیست فدای سرم همین که بروم یک گوشه بنشینم و هیچ کاری نکنم و گند جدیدتری به دنیا اضافه نکنم خودش دنیاییست :)))))))))


۴ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا