با بقیه کم حرفم و متبسم ولی خجالتی نه :|

میگفت من واقعا فکر نمیکردم انقدر دختر شوخ و شنگی باشی ... فکر میکردم کم حرفی ... و حتی خجالتی ...

گفتم من فقط با آدم هایی که باهاشان راحتم و میفهممشان شوخ و شنگم :)

لبخند زد و سکوت کرد :)

  • نظرات [ ۶ ]
    • شایستـ .ه
    • سه شنبه ۶ مهر ۹۵

    اصلا حسین جنس غمش , عشقش ، حرفش ... فرق می کند

    بزرگترین دلخوشی این روزهایم نزدیکی محرم است و دیگر هیچ .

  • نظرات [ ۲ ]
    • شایستـ .ه
    • سه شنبه ۶ مهر ۹۵

    جوراب نشسته

    چقدر یک چیزهایی راحت می توانند آزاردهنده باشند . در عین کوچکی شان . راست می گفت فلانی که این ها را می گفت . کارهای نکرده مان هرچقدر هم که ریز باشند مثل اتو کردن فلان روسری یا دوختن دکمه ی آستین پالتو یا نخریدن یک گیره سر و... اگر انجام نشوند ، و اگر انجام ندادنشان طول هم بکشد ، مثل جوراب نشسته ای می افتند گوشه ی مخ آدم و از ذهن بوی گند بلند می شود . ذهن آزار می بیند . ذهن را زودتر از خانه تکانی سالانه باید تکاند مثلا ماهی یک بار . اگر زودتر بشود هم که چه بهتر . امروز که یک کار نکرده ی شش ماهه یعنی دوختن دکمه ی پالتو ام را انجام دادم حس پرواز دارم ، فهمیدم با همین چیز کوچک داشتم ذهنم را به یک جای بوگندو تبدیل میکردم .

  • نظرات [ ۳ ]
    • شایستـ .ه
    • سه شنبه ۶ مهر ۹۵

    یخچال

    یخچال یکی از آن چیزهاییست که روزی هزار مرتبه اهل خانه می روند سروقتش و حالی می پرسند و می کوبندش بهم و می روند پی کارشان . اگر شما هم داداش کوچک دارید و از تربیتش در هراسید ... از اتفاق ها و رفتارهای اشتباه برایش در هراسید ... یا هر مشکل دیگری در خانه تان هست که فکر می کنید طالب یک فرهنگسازی ای چیزیست ( که شاید بهتر بود مدرسه و دانشگاه و جامعه و مسئولین (!!) بارش را به دوش می کشیدند اما نکشیدند و اقرار کردند که ما حمال نیستیم ) ، خودتان پاچه ها را بالا بزنید ، آستین را هم (مگر فقط برای مزدوج شدن است این کار؟!) و ماژیک وایت برد بردارید و یک جمله ای چیزی ، تاثیرگذار ، روی در یخچال جان بنویسید و بروید آسوده تر سر روی بالشت بگذارید . در ضمن یادتان باشد خودتان اول از همه الگویی برای عمل به آن جمله هه باشید وگرنه که ... (نویسنده در اینجا در حال سرتکان دادن است همراه نگاهی که دارد از ادامه زندگی ناامیدتان می کند ) ( حالا انگار من نویسنده ام ) ( خب الکی مثلا من نویسنده ام ) ( اصل مطلب از دست نرود ... بله عزیزانم شما را سفارش می کنم به یخچال و یخچال و یخچال ... حالا بروم سرم را راحت بگذارم روی بالشت . )


  • نظرات [ ۱ ]
    • شایستـ .ه
    • دوشنبه ۵ مهر ۹۵

    کسی که دستاش قفس نیست...

    بشنوید

  • نظرات [ ۰ ]
    • شایستـ .ه
    • دوشنبه ۵ مهر ۹۵

    به نام پاییز

    خدا را در حال و هوای پاییز باید بو کشید ...

  • نظرات [ ۶ ]
    • شایستـ .ه
    • يكشنبه ۴ مهر ۹۵

    برای تو

    این پست برای دخترعمه ی نازنینم مارال نوشته شده و می توانید چشم هایتان را اذیت نکنید :)


    مارال

    مارال عزیزم ... تو هیچ میدانی چقدر برایم عزیزی ؟ نه نمیدانی .. میدانم که نمیدانی ... مارال قدبلند و زیبای من ... دخترک افسانه ای من ! هی ! اصلا حالیت هست که من همیشه خواسته ام رفیقت باشم ؟ رفیق رفییییقت ... شاید برایت عجیب باشد ... اما من از بچه ی 10 ساله رفیق صمیمی دارم تا زن 40 ساله ! پس رفاقتم را باور کن ! تو فقط سه سال کوچکتری و اعداد در رفاقت برایم بی معنایند مارال ! من همین دیوانه ای هستم که میبینی . دقیقا همین .

    مارال عزیزم ... میدانی برایت غصه می خورم ؟ میدانی چقدر خنده هایت را دوست دارم و دلم می خواهد وقتی غصه داری زمین و زمان را بهم ببافم ؟ می دانی با غصه هایت درد می کشم ؟

    میخواهم برایت قصه ای بگویم ... قصه ای که بی انتها ماند ...

    دختربجه ای را تصور کن که عاشق خانواده اش است ... عاشق دخترعموی شیرینش که هم سن همند و هیچ وقت از هم خسته نمی شوند ... عاشق خنده های دورهمی ... عاشق گفتن بخند تا بخندم ... اما باید بگویم عشق او به این چیزها کارساز نبود ... مارال عزیزم عشق آن دختربچه که اتفاقا اسمش شایسته بود را ریز ریز کردند و آتش زدند ... چه کسی آتش زد ؟ نیازی به توضیح نمیبینم وقتی میدانی

    مارال ! من آنقدر ولع با هم بودن هایمان را داشتم که به متانت اس میدادم که کاش دور هم جمع می شدیم .. من و تو و بقیه نوه ها ... کافه ای جایی ... میگفتیم و می خندیدیم ... ولی مارال او در جواب من میگفت "من با اون آشغالا کجا پاشم بیام؟" و من هیچ جوابی برای گفتن به او نداشتم ...

    من خیلی وقت های دیگری هم می شد که بهت زده و بی جواب می ماندم ... از حرف هایشان ... رفتار هایشان ... کثافت کاری هایشان .....

    خیال نکن می خواهم بگویم من آدم خوبه ی قصه ام و آنها آدم بده . نه . به خدایی که از جانم بیشتر دوستش دارم که نه . من منکر خوبی هایشان نیستم . منکر مهمان نوازی هایشان . از خودگذشتگی های گاه بیگاهشان . کمک هایشان ... ولی مارال من ، وقتی توی یک دستم یک مشت آجیل مهربانی می ریختند و توی دست دیگرم یک گونی نفرت ، آجیله دیده نمیشد می فهمی ؟ ... می دانم که خوب مرا می فهمی ... تو دختر باهوشی هستی عزیزم ... به تو ایمان دارم

    من همین حالا هم نمی گویم من بهتر از آنها هستم و آدم خوبتریم . به خدا که نمی دانم . به خدا قسم که فقط خدا می داند که چه کسی آدم تر است و توی دلش چه می گذرد ... اما می خواهم به تو بگویم اسلام عزیز و کامل ما می گوید غیبت کردن چند جا اشکال ندارد و یکی از وقت هایش وقتی ست که اطمینان داری اگر درباره ی فردی اطلاعاتی به کس دیگری ندهی ، ممکن است به کس دیگر صدمه بخورد ...

    مارال من ... من تو را در معرض صدمه می بینم ... وقتی میبینم که متانت آنقدر از من متنفر است که حاضر است این وسط تو را قربانی کند می سوزم ... می سوووزم مارال .. میفهمی ؟ مییییییسوووووووووووزمممم

    بگذار قضیه را روشن تر کنم . یادت هست قبل تر ها متانت شبیه از دماغ فیل افتاده ها با تو رفتار می کرد ؟ مثلا توی مهمانی خودش را دور می کرد و می رفت یک جایی تنها می نشست ؟ و رفتاری با تو میکرد که بوی حقارت میداد و تو را ریز می دید ؟ مطمئنم که یادت هست . یادت هست که از یک جایی به بعد رفتارش زیر و رو شد ؟ از زمانیکه دید من خیلی دور و بر تو هستم ... همان وقت ها بود که رابطه من و او تیره و تار شده بود ( و من از باعث و بانی تیره شدن روابط من و متانت یعنی محبت که خیلییییی دوستش داشتم ، درد کشیم و درد کشیدم ... و به خدا قسم که نمی خواستم اینطوری شود ... نمی خواستم روزی برسد که سلام کنم به متانت و جواب سلامم را ندهد و با نهایت نیروی ممکن بی محلی کند ....... ) ، من هم غصه دار این ماجرا بودم اما خوشحال از اینکه رفیقی مثل تو دارم و می توانم با تو بیشتر وقت بگذرانم . متانت این را دید . سوخت . مثل همه ی وقت هایی که چشم دیدن خوشی ام را نداشت . آمد جلو و آنطور که مبینی جی جی باجی ات شد ... مارال میدانی با درد این ها را می نویسم ؟ میدانی من بارها به خاطر تو گریه کرده ام ؟ گریه کرده ام که تو مجبوری بین من و او یکی را انتخاب کنی ...... بین او که یک بی دین پر مدعاست و اعتقاد دارد خدا چیزی درون خودش است و بس و دین یک اتفاق احمقانه است و من که یک دختر چارقد به سرم که دینم را دوست دارم و درباره اش کتاب می خوانم ... مارال عزیزم ... به خدا قسم که آدم افراطی ای نیستم ... مارال عزیزم ... می دانم که من تنها آدمی هستم در اطراف تو که چادر سرش می کند و شاید مشروب نخورد ... می دانم چقدر با ظاهرم و گاهی باطنم بیگانگی داشته ای عزیزم ... میدانم ... به الله مهربان قسم که می دانم جان دلم ... مارال من مثل دخترهایی نیستم که پوشیه بیندازم که صورتم را کسی نبیند و حتی همیشه یک رژ لب رنگ لب روی لب هام هست که صورتم بی روح و بی جان نباشد فقط ... می شنوی مارال من ؟ ... مارال عزیز من ... من نمی خواهم تو اذیت شوی ... مثل بچگی های من و نوجوانی های من ...

    می دانی ... من خاطرات خیلی خوشی با متانت داشتم ... که با دیدن رفتارهایش مثل غرور وحشتناک و حسادتش ، آن خاطرات ، که همه دارایی من از بچگی هایم بودند ، جلوی چشم هایم ریز ریز می شدند و محو می شدند ... و این برایم خیلی تلخ بود ... مثلا فکر کن یک رابطه ای داشتیم مثل تو و خاطره ی عزیزم ... فکر کن خاطره یک رفتارهای این چنینی ای بکند ... فکر کن که چقدر خورد می شوی ... من هم همانقدر خورد شدم ....

    مارال من ... تو بین من و متانت یکی را انتخاب نکن عزیز من ... تو برو دنبال حقیقت ... می دانم که تو در سنی هستی که هنوز نمی دانی از زندگی ات دقیقا چه می خواهی ... میدانی مارال من دقیقا خیلی از حس های تو را چشیده ام ... یادت هست که آن شب حالت ناجور بود و رفتیم درمانگاه و من هی دست هایت را فشار میدادم ؟ میخواستم بگویم که میدانم .. که میدانم بر تو چه گذشته ... می دانم اشکال از رگ و روده ات نیست اشکال از دلت است ... دلت ... که در سنگلاخ دنیا گیر افتاده ... بین سیاهی ها گیر افتاده ... بین آدم ها ... آهنگ ها ... اتفاقات ... گیر افتاده ... مارال من تو را می فهمم ... مارال میدانی که من افسردگی کشیدم ... من شبیه همه ی روزهای تو را از سر گذرانده ام ... من تو را می دانم ..

    داشتم این را می گفتم که برو دنبال حقیقت مارال من ... از اسلام زیبا بخاطر من دور نشو ... برو ببین آیا راست است ؟ چرا راست است ؟ درباره اش پیدا کن ...

    مارال میخواهم یک رازی در گوشت بگویم ، ولی اول قول بده که به این فکر نکنی که خودت چی دوست داری حقیقت باشد ، بلکه به این فکر کنی که فقط و فقط حقیقت واقعی را پیدا کنی ...

    راز این است که اگر توی این دنیا چیزی را صدا کنی و از ته دل بخواهی به سراغت می آید

    مولانا را که میشناسی ... او توی یکی از شعرهایش می گوید " هر چیز که در جستن آنی آنی "

    مارال به این شعر فکر کن و زندگی را بو بکش ...

    بدان که خیلی خیلی دوستت دارم لعنتی من .... مراقب قلب مهربانت باش . شایسته

  • نظرات [ ۰ ]
    • شایستـ .ه
    • يكشنبه ۴ مهر ۹۵

    به من نگویید بیستم بگویید چلم

    گفتن "خل"، "چل" ، "روانی"و "دیوونه" خطاب به من ، چه شوخی چه جدی ، در هر زمینه ای ، در هر مکانی ، از هر کسی ، نه تنها فحش به حسابم نمی آید بلکه ذوق مرگ هم می شوم یا حتی در حد "تو معرکه ای" به من نیروی مثبت می دهد . خلاصه قطعا در هیچ حالتی فحش حساب نمیکنم بلکه یک تعریف درست و حسابی ست از نظر من .

  • نظرات [ ۵ ]
    • شایستـ .ه
    • جمعه ۲ مهر ۹۵

    فقط قد ظرفیتم سختی و آسانی میدهد

    پایم را که توی دانشگاه گذاشتم فکر کردم که اگر این ترم هم مثل ترم پیش بگذرد قطعا از غصه می میرم ... بعد یادم آمد که تو مهربان ترینی ... و هم یادم آمد * لایکلف اللّه نفسا الا وسعها ... *


    *286 بقره

    مشابه این آیه در سه جای دیگر قرآن تکرار شده

    یعنی چهار بار تاکید .

  • نظرات [ ۲ ]
    • شایستـ .ه
    • جمعه ۲ مهر ۹۵

    خیلی عمیق

    دیدی ؟ می گفت موقع نسیم و باد دعا مستجاب است ... اینکه ناخودآگاه تو را می خواندم و می خواستم وقت نسیم ها و بادها چه دلچسب است ...

    می دانی ؟ 99 درصد آدم های اطرافم اعتقاد دارند عشق مال توی کتاب هاست ... دارم فکر میکنم که اینکه بین همچین موجوداتی دوام آورده ام می تواند معجزه ای باشد عمیق .

  • نظرات [ ۱ ]
    • شایستـ .ه
    • جمعه ۲ مهر ۹۵
    گفت مرا برای خودش ساخته
    از آن وقت به بعد
    همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
    همه جا
    توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...


    + امید است که "آشق" در هدر وب به "عاشق" حقیقی تغییر پیدا کند . هرچه زودتر بهتر .


    * شایسته رو که راه شایسته می رود *
    هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))