چتر تو باشی ، حالا اگر از همه طرف هم دوزخ ببارد ، چه غم ؟

در واقع این چتره خیلی وقته رو لپ تاپمه . دوستیم دیگه . ولی یه بار یه رفقا اومد گفت "کمتر گند بزن به اینور اونور " ولی ما خم به ابرو نیاوردیم . ما و این حرفا ؟ ^_^ ما هم چنان معتقدیم چترمون بسیار هم زیباست و اصلا مهم نیست که آدم صاف و صوف بکشه ... بد میگم ؟ :دی


۴

دنیای مخفی من ... این یه رازه ... به کسی نگین

من بارها در خیالم با آدم ها حرف زده ام ... قدم زده ام ... خندیده ام ... خندیده ایم ... آدم هایی که خیلی هایشان فکرش را هم نمی کردند و نمی کنند که لحظاتی با آن ها بوده باشم ... آدم هایی که بنابه هر دلیلی مجال دیدار محال بوده ... اما انسان خیال دارد و خیال ، محال سرش نمی شود . ما خیلی وقت ها کیلومترها پیاده روی کرده ایم ... بحث کرده ایم و یکی قانع نشده ... بستنی خورده ایم و کافه گردی کرده ایم ... سلفی گرفته ایم و به چرت و پرت هایمان خندیده ایم ... چرت و پرت هایی که یادآوریشان هم خنده آور است ... شاید اسمش را بشود گذاشت دنیای مخفی ... من با هرکس دلم بخواهد هر وقت بخواهم قرار ملاقات می گذارم ... ولی ... قرار گذاشتن با تو عجیب تراز همه است ... در فضاییست که بصری نیست ... دنیایی پر از هاله های انرژی ... پر از احساساتی که پر و پخشند در هوا ... و با نفس کشیدن بی اختیار وارد ریه هایم می شوند ... تو پیدا نیستی ... یعنی دقیق مشخص نیستی ... خودتی ولی درست دیده نمی شوی ... بین هاله هایی سفید رنگ که از جنس انرژی دوست داشتن است ... و من هیچ وقت در ملاقات هایم با تو خداحافظی نکرده ام .

۶

ای عشق از بی خبری رهایم کن

وبلاگ ، تلگرام ، اینستا ... هیچ جا خبری نیست



+ ذهنم خیلی درگیره و در عین حال آروم ... پر از پارادوکسم

۴

واقعا میگم.. واقعا خندیدن...

عموم با لبخند گفت "خب حالا بیاین هر کی یه آرزوی بزرگشو بگه...شایسته تو اول بگو..."

"من ؟ خب .... "

"آره بگو عمو ... یه آرزوی خیلی بزرگ"

همه برگشته بودن سمت من . مزخرف ترین نگاه هایی که برگشته بودم سمتم مال پسرعمه هام* بود که قیافه هاشون شبیه نه عین علامت سوال شده بود . من همیشه براشون یه علامت سوال گنده بودم .

" بزرگترین آرزوی من اینه که صلح بشه ... همه جا ... همه خوشحال باشن ... دردی نباشه.. "

اون وقتا اعتماد به نفس خیلی کمی داشتم . با کوچکترین حرفی خورد می شدم . از کوچیکترین اهانتی خیلی دلم می شکست ... ولی اون روز با اینکه بیشتریا بهم خندیدن ، ته دلم قرص موند . به رویای خودم . به اوج رویای خودم .


* پسرعمه های من یه جور موجوداتین که اگه با یه لبخند ساده هم بهشون سلام کنی فکر میکنن داری نخ میدی . واسه همین سالی یه باری هم که به زور می بینمشون سلام کرده نکرده رد میشم . بعد اینا فکر میکنن چون من مثلا دختر مذهبی ایم اینطوریه :|||| و متلکایی از جمله : "دخرداییییی ، حزب اللهیییی" یا متلک مخصوص ماه رمضون "روزتو بخورم خواهر" دریافت میشه از جانبشون . یا مث پسرای دانشگامون که نود درصد مزخررررف خالصن و اصا نمیشه باهاشون حرف زد :||| وگرنه من میرم تو جلسه های نقد کتاب کلی میشینیم پسر و دختر حرف میزنیم و اصلا این حرفا نیست و عرف اونجا و شخصیت اونا کاملا متفاوته . همین . میخواسم به نوعی از جانداران که مایه عذابن اشاره کنم :|

۱۱

انتهای راهی که دو نفره اش کنیم بیراهه است...

من پرواز می خواهم و تو به روی زمین خزیدن قانعی ...

۷

با دختری که سعی میکنه همه ی کاراشو ریدیف کنه الا درست کردن دیر کردناشو باس چی کرد؟

تو پیش دانشگاهی واسه هر کس یه لقب گذاشته بودیم . یکی ماساژور بود یکی آرایشگر یکی خواننده... منم گذاشته بودن مُوخِر یعنی تاخیر کننده!! دیر می رسیدم دیگه .. آره ... (نویسنده به افق بیرون از پنجره خیره می شود) همیشه ، دیر ...

یه دلخوشیمم این بود که حداقل وضعیتم بهتر اونیه که همش غایبه و لقبشو گذاشته بودیم غایب !! چرا که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است :دی


+ دلم برای (:دی) تنگ شده بود .. یاد بلاگفا بخیر ... هفت سااال وبلاگ نوشتم ... اصا انگار همین پیروز بود .

۷

برای مریم جانمان...

مریم قشنگم ... اون روز که قرار داشتیم و من خوابم برده بود و با صدای زنگ تو بلند شدم ، بعد هول هولی گفتم "ای وااااااای مریم من خواب موندم...ببخشیییییییید..." بعد تو خندیدی و با مهربونی صبر کردی که بیام و بعد دست همو گرفتیم و توی صحن انقلاب نشستیم ... انگاری که وسط آسمون نشستیم ... نشستیم به یه عالمه حرف زدن ... تو حرف میزدی و پس زمینه ی صدات نقاره خونی بود ... انقدر گرم حرف زدن بودیم که یادمون رفت حتی یه عکس بگیریم ... و من بیشتر به این فکر کردم که خدا خیلی دوستم داره که تو دوست من شدی ... اونم نه در ظاهر مجازی ، واقعی ِ واقعی ... مریم ِ عشق ِ پنجشنبه های فیروزه ای ... مریم صبور ِ رنگی رنگیییییی ... مریم ِ روزهای امیدواری ... تولدت مبارک عزیز دل...................


۳

من هم خواهم رفت

بله آقای رفسنجانی فوت کرد . من اطلاعات سیاسیم خیلی کمه و هم چنان در مرحله ی یافتن آگاهیم ... ولی در این حد میدونم که خیلیا منتظر دامن زدن به اختلافات داخلین ... دوس ندارم کشورم بهم بریزه و میدونم که نمی ریزه ... خدا با ماست و بارها اینو ثابت کرده در مقاطع مختلف ...
آقای رفسنجانی یک ایرانی بود و ما همه با هم دوستیم ...

و مهم تر از اون یادم افتاد که : انا لله و انا الیه راجعون
۷

دخترا بابایین یا مامانا پسرین یا هیچ کدوم .. نمیدونم ولی ...

خیلی واسم سخته از پدر و دختری چشم بگیرم که دارن با هم عشق بازی میکنن . یعنی وااااقعا برام سخته ... و هم اینکه نیشم تا بناگوش باز میشه و تو چشمام کبوترا تخم ذوق میکارن ... عاشق این صحنم ... و هیچ وقت با پدر واقعیم تجربش نکردم . به خیلی دلایل که گفتن ندارن الآن . شاید واسه همینه که این صحنه ها با روح و روانم بدجوری بازی میکنن و دلم میخواد سال ها بشینم و تماشاشون کنم . به قول آرزو این عشق نوشتنیه ...





پیشنهادی که فقط احمق ها ردش می کنند

۳

خریداری بهتر ز تو کجا باشد بابا ؟

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر


حافظ



* آدینه برایم فال حافظ گرفت .. تهش این شد که ... انی سلم لمن سالمکم ... نتیجه ای که برای بار هزارم به آن رسیدم .

۲
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان