دمی با داداش متفکر و عشق

+ برام نقاشی میکشی ؟
- چی بکشم ؟
+ این لک لکه رو بکش
- باشه ... عرفان من خیلی دوس دارم پرواز کنم
+ خب برو سوار هواپیما شو
- نه اینطوری ! خودم پرواز کنم
+ خب دعا کن خدا بال بهت بده
- آره دعا میکنم تو بهشت بهم بال بده
+ خب دعا کن الآن بهت بده
- نه اینجا حال نمیده ... اونجا بزرگتره ...

- عرفان خیلی خوشگلن لک لکا نه ؟
+ هوم
- خدا چقد قشنگ نقاشی کرده
+ :)
- نقاشیَم نکرده اینا نفس می کشن زننندن .. نمیشه حتی گفت مجسمه سازی ِ خوب
+ :))


بال هایت را کجا جا گذاشته ای ؟ اینجا هم می شود پرید و به قفسی ِ دنیا طعنه زد .





۳

ن مثل اشتراک من و تو به معجزه یِ ن و ش ت ن

گفتم بنویس . گفت نمی توانم . گفت خشکیده ام . دستم برای نوشتن خکشیده . یک سال است . گفتم بنویس نجات پیدا کنی . گفت نمی توانم . اصلا از چه بنویسم ؟ دلم نمی کشد . چه کنم ؟ گفتم تصور کن وارد بهشت شدی . فکر کن آنجا چطوری است ... چه میخواهی ... بنویسش . گفت من خیال پرداز نیستم . هر چند که خیال نیست و عین واقعیت است ولی دیدم برای کسی که فقط روزانه نویسی ساده میکرده و یک سال است همان کار را هم نمی کند خواسته ی سنگینی ست . گفتم آرزوهایت را بنویس . مثلا آرامش ... مثلا رفع مشکلت ... گفت چه ساده بیان میکنی . گفت نمی توانم . دیگر اصراری نکردم . تلاشم را کرده بودم ...

امشب پی ام داد که می خواهد بنویسد . دوباره شروع کند . به حرف هایم فکر کرده ... گفت می خواهد با نوشتن سبک شود . حس قشنگی دارم ... الحمدلله

نوشتن همیشه برایم شیرین ترین هاست . به معجزه اش یقین دارم . بارها فکر کرده ام که اگر نوشتن نبود چقدر مزخرف بود . نوشتن ... نوشتن ِ شیرین...

ن و القلم و ما یسطرون . . .


+ اگر همه ی رسالت و حکمت از رفتن به آن دانشگاه این بوده باشد که حال بهاره را بهتر کنم (که البته فقط این نیست) من به این وضع راضیم . مگر خوب کردن حال یک آدم کم چیزیست ؟! همانطور که بد کردن حال یک آدم کم چیزی نیست ....

۱

و عجیبه که نمی ترکم ...

توی سینم پر از حرفاییه که خیلی سخت آدم شنیدنشونو پیدا می کنم .

چرا اینجا؟ چرا بالاتر نه؟

همیشه وقتی جلوی آینه وایمیسم ناخود آگاه لبخند میزنم :) . . . توی آینه گذشته رو میبینم ... توی آینه آینده رو میبینم ... حال رو هم می بینم ... گذشته ای که پامو رو تجربه هاش گذاشتم و قدم بلند شد و توی حال ایستادم و دستام پی طناب های امیدین که بگیرم و خودمو بکشم بالاتر تا به یه آینده ی قشنگ تر برسم .



"درون آینه ی رو به رو چه می بینی ؟

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی ؟

تویی برابر تو چشم در برابر چشم

در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی ؟

تو هم شراب ِ خودی هم شراب خواره ی خود

سوای خون دلت در سبو چه می بینی ؟"


حسین منزوی

۳

اگر انسان کم است خودم انسان شوم ای کاش . . .

رفته بودم کتاب بگیرم . تو یه جایی که معدن خرید و فروش و معاوضه ی کتابه . جایی که اکثر فروشنده هاش به وضوح دروغ میگن ... به وضوح قالتاق بازی درمیارن و قبحشم براشون ریخته ... که وقتی میفهمه دنبال یه کتابی هستی که فقط خودش داره و دیگه گیر نمیاری قیمتو میکشه بالا ، بعد که بهش میگی "من میدونم قیمتش این نیست و شما داری نجومی میگی آخه انصاف چی میشه؟" ابروهاشو بالا میندازه و روشو میکنه اونور انگار که چیزی نشنیده ... تهشم میگه نمیخوای برو یه جا دیگه ... و میدونه راهی نیست . جایی که توش اگه شلوغی جمعیت حواستو پرت نکنه و به حقیقت اتفاقایی که اونجا میفته فکر کنی دلت میگیره ...


خبرنگار واحد مرکزی خبر ، آخرالزمان ، اصفهان

۰

مدال بدییییییییییییییییییییییییید

به نظر من به اینایی که با پول یه جورایی می جنگن تا به علایقشون نزدیکتر شن و حاضرن پول زیاد رو از زندگی خط بزنن واسه رسیدن به آرمان های انسانی و اتفاقات خوب ...
اینایی که به یه زندگی معمولی از نظر مادی قانعن ...
به این دسته باید مـــــــــــــدال افتخـــــــــــــــار داد .

۱

یکی از آچار فرانسه های خدا

اوست . او همه کس من است . او همانیست که درد پشت درد ، هوار هوار ، روی سرم می ریزد که روحم را خالص کند ... که مرا بزرگ و بزرگ و بزرگتر کند ... بعد یکجوری مرا می خنداند پشت هم که همه ی غم هایم ، بی کم و کاست ، می دوند به لانه شان در نا کجا آباد ... اوست ..

امشب محمدرضا علیمردانی فوق العاده وسیله ی او بود برای این خنده ها

الحمدلله خدای محمدرضا علیمردانی ها .




* عشق یعنی همین کارهایش .. می توان عاشقش نشد ؟ ... عاشق چنین الله ای . . .
۳

هشیار باش ! آگاه باش ! حالا گیو می عه فایو !!

امروز یه صحنه ی تلخ و شیرین دیدم . ماشین آتش نشانی از اداره خارج شد . خیابون خیلی شلوغی بود و گیر کرده بود . همه ی آدمایی که به چشمم میخوردند با نگرانی به سمت ماشین نگاه می کردند .


هشیاری آدما میتونه روزای خوب تری رو آغاز کنه .

۰

بر همه ببار خداجانم .. فقیرتیم

سلام آرامش قشنگ ... سلام خدای مهربونم ... سلام حال و هوایی که آرزوشو داشتم همیشه ... سلام ..


:)

۵

حقیقت ضمیر ها

من دیگه چیه بابا ؟؟! ما خوبه ... تو خوبه ... وقتی باشی و بشه بهت گفت تو خوبه ... نه که نباشی و هی توی دست نوشته ها پر از او باشه ... الله مهربونم ... تو تویی و همینه که عالیه ... او رو هم تو ی من کن لطفا ... تو بشه ... که هی بگم "تو چی دوست داری؟" "تو هم میخوای؟" "تو حالت خوبه؟" " تو چه خوبه که هستی..." یا اصا "چرا تو درداتو با من شریک نمیشی؟" ...

♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان