به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

و شما را جز خدا هیچ سرپرست و یاوری نیست

وقتی سرپرست دل ِکوچولو و لرزون من تویی ، چه باک از مشت و لگدای زندگی . . .

به تو سوگند...که به جز تو..........نقطه سر خط

یه دسته از آدما رو حدود یه سالیه کشف کردم . این گونه ی نادر دوس دارن عاشق بشن و عاشق باشن ، چون حس عمیق عشق رو بدجور خواهانن . یه وخ فکر نکنین اینا عاشق شدن که حال یکی دیگه رو بهتر کنن یا دست کسی رو بگیرن که همراه یه نفر دیگه دنیا رو سفر کنن یا غم اون غم خودشون باشه شادیشون شادی اون و این حرفا ... اینا حس کردن خود "عشق" رو به تنهایی دوس دارن . خیلی دوس دارن . از نظرشون اینکه معشوق در چه حالیه تا 99 درصد بی اهمیت هست . یه وخ فک نکنین اینا خودخواه یا روان پریشنا . نه !! اینا از نظر من خنده دارن ! خنده دااااااااااار :))))))))))))



میلاد درخشانی

۶ نظر

حسب حالی برای نوشته شدن نه خوانده شدن . چشم هایتان را آزار ندهید2

یه دفه فک کردم کاش یه بار یهو یه چیزیم بشه که غش کنم ... اونم دقیقا وسط سالن دانشکده ... یه جوری بشه که مجبور بشن ببرنم بیمارستان. و از اونجایی که تقریبا هر وقت دارم راه میرم تو دانشگاه دوست یاسر هم داره از چند متریم رد میشه درحالیکه مثللللا به شکل نامحسوسی زیر نظر داره و گاهی لبخندای عمیقی هم تحویلم میده و منم تا حد توان خودمو میزنم به اوووون راه ، اولین کسی که میبینه غش کردم اونه !!! بعد اول میزنگه اورژانس بعدشم به احتمال صدو پنجاه درصد زنگ میزنه یاسر . میرم بیمارستان . وقتی از حالت بیهوشی درمیام هیچکس بالا سرم نیست . یه دسته گل با رزای سفید بالای سرم تو گلدونه . یه دفه یاسر میاد تو ، درحالیکه پیشونیش عرق کرده و موهاش یکم ژولیدس میگه : سلام خانوم ک .. بهترید الآن ؟

- سلام .. نمیدونم ... سرگیجه دارم ...

- ... من تماس گرفتم با والدینتون بیان ... امیدوارم هرچه زودتر بهبود پیدا کنین ... اون گل مال شماس ... با اجازه

انگار میخواس هرچه زودتر وضعمو بفهمه و گورشو گم کنه بره ..

تو دلم به قانونی که "فحش انرژی منفیش برمیگرده به خود آدم و نباید فحش بدم" تف میفرستم و تا جا داره فحش نثارش میکنم ... بعدم سرمو میکنم زیر بالشت و میزنم زیر گریه !!! مامانم میاد هی میپرسه چی شده چی شده جاییت درد میکنه ؟ و من هیچی نمیگم و فقط زار میزنم !!!! مامانم هی با استرس میگه دکتر که گفت حالت خوبه ... و من بلند بلند جوری که صدام بیرون از اتاقم میرسه میگم " این دکترا هیچی نمی فهمن ... حتی در این حد نمیفهمن که قلب آدمم باید چک آپ کنن ببینن سالمه یا نه ... شایدم از نظرشون قلب جر خورده یعنی سالمه "


!!!!!



حسب حالی برای نوشته شدن نه خوانده شدن . چشم هایتان را آزار ندهید

خب از کجا بگم ؟ اینکه در طول امروز هی میگرفت ول میکرد ... میییگرفتااا ... دلتنگیو میگم ... چن باری حس کردم نکنه این تهش باشه ... نکنه از دلتنگی خفه شم ... دردش زد به مغز استخونم ... کسی چه میفهمه چی میگم تا تجربه نکرده باشه .... امروز .. امروز ِ رنج آور ... اگه فاطمه (دخی خاله چی) نمیومد خونمون الآن تضمینی نبود که اینجا باشم. صبح اومد بالای سرم . خواب بودم . دستای کوچولوی خنکشو کشید به گونم : آجی شایسته ؟ آجی شایسته ؟ .... فاطمه...... بوسیدمش و ریز ریزی ذوق کرد . فاطمه چن باری فرشته ی نجات زندگی من بوده . لقبشو گذاشتم "هدیه ی سفارشی از خدا"

ولی می گرفت ... عجیب می گرفت ... دلتنگی ِ پر زور ... امونمو بریده بود ... چن باری دستمو گذاشتم رو صورتم که فاطمه نبینتم ... میدونستم رنجی که میکشم از حالت چهرمم مشخصه. حرفای دوستم میومد تو مخم "لیاقتتو نداشت...دس بردار" ... حرفای مربی داستانم "شایسته مردا راحت میتونن خواستگاری کنن" پس اون فیلمایی که دیدم و مردایی که سختشون بود چی ؟ بعد حرفای موجودی از درونم "همه ی فیلما رو از رو واقعیت نمیسازن ... الکی بوده شاید ..." پس اون جمله ای که خوندم که قلبمو مث یه کاغذ خیس مچاله کرد چی : هرچقدر علاقه عمیق تر باشه ابرازش سخت تره ... موجود درونم " چرنده ... چرند.. "

اه دست بردارید ... من میدونم دوسم داره ... "پس چرا جلو نیومد ؟ " ... " اه شایسته یه بار دیگه اسمشو بیاری میزنم فکتو میارم پایینا " ... " من نمی فهمم تو از چی این یارو خوشت اومده ... واقعا بهتر از این واسه تو هس ... "

حرف دهنتو بفهما..تو حق نداری راجع بش اینطوری حرف بزنی

" تو روانی ای بابا ... روااانی .... "

بعدشم چی میگی تو آخه ؟ مگه من کیم ؟ من هیچی نیستم ... چرا یا انقد میزنیم تو سر آدما که له میشن یا ازشون بت میسازیم ... من هیچی نیستم ... هیچی ... به خدا هیچی .. چرا مرجان فکر میکنه باید بگرده واسه من یکیو پیدا کنه که خیلی لیاقتمو داشته باشه ... دس بردارین ... مگه من چی خواستم از این دنیا ... :((

" ببین به هر حال من نمیدونم ... دیگه اسمی از این یارو جلوی من نمیاری ... "

"اخرش که چی ؟ "

" بی خیال شایسته ... لطفا بی خیال ... یک سال پاش واستادی ... اومدنی اگه بود اومده بود .. "

من خسته تر این حرفام رفیق ..

فاطمه لیوان شیرو ریخت روی فرش ... فک کنم قراره بوش بمونه ... ولی کاش نمونه ... درحالیکه دارم فرشو ابر ریکایی می کشم تو دلم میگم

راه نشون بده خدا .. بزن خلاصم کن

عنوان نداره

می بینی ؟ امشب ستاره ها خیلی قشنگن ... مثل دل تو ... دل تو که دلم میخوادش ... یه سمت آسمون ولی ابره ... ابرای توسی ... مثل دل من که واسه نبودنت ابره ... میدونم یه روز به این روزا می خندیم ... من و تو دوتایی ...

آخه آدم باید صبور باشه ... نباید افسار احساسشو ول کنه تو هوا که بیچارش کنه ... باید صبور باشه ... صبور ... غصه نخور دیوونه کی دیده که شب بمونه ....

راستی .. بسیار خوبان دیده ام اما تو چیز دیگری

:)

وقتی دخترک برای کسی که دلش را آزرده بود دعا کرد ، فلانی جلو آمد ، جلوتر ... گفت : آنقدر عطر خوب گرفته ای که میخواهم از نزدیکترین جای ممکن استشمامت کنم

۲ نظر

سوال : تا کجا می توانیم مهربانی را به لجن بکشیم؟

یکی از به اصطلاح رفقایم که با من احساس رقابت درسی می کند (حالا بماند که چقدر از این اتفاق حالم بهم میخورد) از وقتی فهمیده میخواهم مدرک معادل بگیرم و دمم را بگذارم روی کولم و بروم دنبال رویاهایم ، مهربان تر شده و دوست تر . بعد از امتحان هم با استرس نمی آید بپرسد چه کردم یا قبل از امتحان با کنکاش توی چشم ها و رفتارم بفهمد آمادگی ام چقدر است .

۴ نظر

اگه بابایی بشم ، باباییم میشی.. بابایی میای...

بابایی جونم ... چقد اینطور صدا کردنت واسم قشنگه ... چقدر دلم میخواست همیشه اینطوری صدات کنم ... تو که میدونی من هیچ وقت یه بابایی واقعی نداشتم ... اونم تازه به خوبی تو ...

بابایی دنیا سرده ... میرم زیر پتو که گرم شم ولی بازم سرده ... اگه تو قلبمو گرم نمیکردی الآن یخ بسته بودم و بعدش ...

بابایی دلم خیلی میخوادت ... میدونم من خودم یکی از اون دلایلیم که هنوز نیومدی ... بابایی خودت بهتر میدونی من چقدر ضعیفم ... دستمو بگیر باباجونم ...

بابایی ... اون نرگسیای تو گلفروشی نزدیک خونمون یه عالمه داد و بیداد راه انداخته بودن ولی مردم صداشونو نمیشنیدن ... دلم میخواست برم بخرمشون و با هم بشینیم واسه نبودنت گریه کنیم ولی پولام تموم شده بود و فقط رد شدم ... بابایی ... اینجا بیش از اندازه سرده ...

راستی بابایی من نمیدونستم تا تو نخوای بارون نمیاد ! دیروز تو اون کتابه خوندم و ذوق کردم و کیف کردم ... آخه تا حالا همه ی بارونا دقیقا به موقع بودن ... و تو بی نظیری بابا ...

نه فقط واسه رخصت بارونا ... که واسه صبرت ... که بخاطر مظلومیت عمیقت ...

که بخاطر لبخندت که زندم نگه داشته ... وگرنه که این دنیا اونقدر داغون هست که تمایلم به زندگی ته بکشه اما بحث تو که میاد وسط کن فیکون میشه همه چیز ...

بابایی اون دفترچه هه که برداشتم و توش دردایی رو نوشتم که با اومدنت تموم میشه که "جنگ" فقط یه بخششه داره پر میشه و در عجبم که از این همه درد دفترچم خاکستر نشده چرا ...

بابا بیا .. یتیمی خیلی دردناکه

۱ نظر

داداچیم = برادر کوچک من

برادرک ! هیچ میدانی زندگی بدون تو یک چیز گنده ای کم داشت ؟ وقتی بزرگ تر شدی و عقلت کشید به تو می گویم که خواهرت هرکاری می توانست کرد که خوشحالتر زندگی کنی . و به مژه های بلندت وفادار بود ! و خواهرت فهمید تو چرا به او می گویی "شاسی بلند" !!! و خواهرت خیلی می خندید وقتی مامان موقعی که این را می گفتی می گفت " عرفان مراقب حرف زدنت باش " و حتی مامانجون که با اینکه معنای شاسی بلند را هم نمی دانست می گفت " آخه آدم با خواهرش اینطوری حرف میزنه ؟؟ " و من می دانستم توی قلب کوچولوی بزرگ تو چیزی جز این نبود که چون هم من و هم شاسی بلند های خفن را دوست داشتی به من می گفتی شاسی بلند ... که این وسط فقط پای تشابه "شا" بین اول شایسته و شاسی بلند نیست ! و حتی من قدم مثل شاسی بلند ها هم بلند نیست !

خوبی اش این است که وقتی الآن غر غر می کنی که شاسی بلند می خواهم (!!) من فوری می گویم تو که داری !!!!!! و تو می گویی " سوارتم میشه بشم ؟؟" حالا انگار تا حالا خرسواری نگرفته ای از من :/ و من می گویم " آآآآآره " و تو می خندی و غرغر هایت ته می کشد . و دلبر کوچک منی وقتی برایت کتاب می خوانم و با ذوق صدایم را ضبط می کنی . یا حتی وقتی برایم شاخ می گذاری .

یاد آن روزهایم در هفشده سالگی میفتم که هر بدبختی ای می کشیدم که باور کنند خواهر برادر می خواهم . از زیر باران دعا کردن بگیر تا توی تلفن پیغام گیر خانه ی دایی ها پیغام گذاشتن مبنی بر اینکه انقدر مخ مامان مرا نزنید که بچه نیاورد برایم ... اوووو ... تو چه میدانی ...... تو چه می دانی عروسک قشنگ من .

و یادم باشد بگویم بهت که چقدر حرص دادی که بوس نمیدادی یا به زور میدادی با اینکه توی دلت غنج می رفت :/ اه . و امان از دست کشیدن به موهایت که عشق من است ... تازه ! تو چه می دانی که میخواهم یکی از شرایط ازدواجم را این بگذارم که فلانی برای تو برادری کند و برایت تا حد امکان کم نگذارد هیچ وقت .

آه . مرسی الله به خاطر این موجود مژه بلند فوق العاده ام .



۲ نظر

آرومم

- عه قلبت کو ؟

* دادمش رفت

- دادیش رفت ؟؟ به کی؟ آی آی شیطون ! نگفته بودی ! رو کن بینیم ...!

* به خدا

- خدا ؟؟! یعنی چی ؟!

* دادمش به صاحبش رفت ... چیشو نمیفهمی؟ من طاقت اون حجم از دلتنگی رو نداشتم ... دادمش به خودش

- قبول کرد ؟

* تو یه درصد فکر کن که قبول نکنه . :)

۲ نظر
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا