گزارش کشته شدن سه زن در اتوبوس

پایم را که گذاشتم تو هیچ چیز ندیدم جز یک چیز . یک صندلی دوتایی که دو پسربچه با ظاهری خاکی و کثیف رویش نشسته بودند . و در دست هر کدام یک بسته آدامس فروشی . یکی شان سرش را گذاشته روی شانه ی دیگری و انگار از خستگی خوابش برده بود و دیگری دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و با اندوهی دریاپیکر به بیرون پنجره خیره بود . اتوبوس عجیبی بود . آنقدر ماتشان مانده بودم که یادم رفته بود بنشینم . با درماندگی نشستم . دو زنی که کنار هم بودند متوجه حالم شدند . حالی که خودشان هم داشتند . قلبم خوب نبود اما دردش کم بود . فقط کمی سوخت . چند دقیقه ای گذشت که پسری که به بیرون نگاه میکرد شروع کرد به زیر لب خواندن سوره ای در آن سکوت شبانه ی مدهوش اتوبوس ... چه می خواند ؟ ... آها ... سیصلــــی ناراً ذات لهب ...

صدای مرجان گونه ی نرمش و آرامش یواشش ... آه چه کسی به او قرآن آموخته بود ؟ خوب کرد ... ما سه زن هر سه آنجا کشته شدیم .



٭ گفتمش بیا

گفت اشتیاق دارم به آمدن اما ...

گفتم اما چه ؟

گفت اما بین "شیعه ها" حتی ۳۱۳ یار هم ندارم 


٭ گناه من امروز را ساخت ؟ چشمان اندوه بار دو بی گناه را ساخت ؟ ... چه خووووووب که کشته شدم امروز ...


٭ راستش را بخواهید ... جایی استوار و محکم و عمیق در قلبم برای خون به جگرکنان مهدی وجود ندارد.

۵
سلما ...
۱۵ دی ۰۷:۳۰
ما رو هم کشتی... :(
#نویسنده
۲۰ دی ۲۲:۵۰
ایول ، خوشم اومد .
بلآخره یه متن خوب خوندم .
خاطره ای عجیب و بس قابل تفکر بود .
میم . الف
۲۹ دی ۰۲:۱۲
زیبا نوشتین بانو... :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان