جوجه

مژگان مثل من بار اول نیست پایش به دانشگاه باز شده. می گوید چقدر بچه ها بچه بازی در می آورند. تا حدی حرفش را قبول دارم اما کاملا برایم ثابت نشده. می گویم "زینب چی؟ اونم بچس به نظرت؟" می گوید "نه اون شوهر کرده دیگه بچه نیس که" و استدلالش مرا تا مرز خفگی میبرد :)))

به زینب می گویم "زود کیکتو بخور تا بریم کتابارو ببینیم". شروع می کنم به نگاه کردن ... کتاب طنز معاصر ... روی جلدش چشمم به عبارت "طنـــز وبلاگی" می خورد. توی دلم می گویم "عه ما ! عه ما !" ورقش میزنم و به این فکر می کنم که اگر اینجا بودی نشانت میدادم "یاسر ببین! منم وبلاگ می نویسما! رفتیم تو کتاب!!" کتاب را با بی رمقــــی روی میز می گذارم. کتاب های جمالزاده توجهم را جلب می کنند. اووو چقدر کتاب دارد این بشر. یاد آن زمانی می افتم که سرکلاس گفتی "پدر داستان نویسی کوتاه ایران ، محمدعلی جمالزاده" و توی هیچ کلاس داستان نویسی ای این را به من نگفته بودند تا آن زمان. سرم را می گردانم به کتاب های شعر... شعرهای واسوخت... یاد حرف هایت درباره ی واسوخت و وحشی بافقی میفتم... میگذرم... کتابی می بینم با عنوان "اس ام اس یا پیامک فرهنگی"... توی دل می گویم چه جالب نسل ما چه کتاب هایی به خودش می بیند که قبل ها اصلا نبوده است. به این فکر می کنم اگر اینجا بودی میگفتم "استاد داستان نویسیم تو قلمستان می گفت کلا مجازی بودن برای یه داستان نویس بی فایدس اما من یاسر اینطوری فکر نمیکنم... میدونی چقدر سوژه ی نوشتن اینطوری از دست میره... داستانایی که یه داستان نویس الآنی مینویسه بهتره قابل درک و قابل لمس برای همین امروز و امروزی ها باشه و مجازی بودن یه اتفاق فراگیر الآنه. حیفه سوژه هایی از دست بره.. اووو چقدر سوژه و ایده..." بعد دستت را بکشم و کتاب دیگری که دارد یواشکی بهم چشمک میزند را نشانت بدهم. نیستی. دست زینب را با بی رمقی می گیرم و به سمت در می رویم. به زینب می گویم که وقت اذان توی مسیرم و بیا الآن برویم نمازخانه. می گوید که وضو ندارد و بعد هم به شوخی می گوید "حالا برو خونه بخون... انقد اول وقتی لازمه؟" می گویم "من برم خونه خستم دیگه نمیچسبه خیلی.. بد نشو دیگه بریم وضو بگیر خب" بهم می گوید که کرِم و این هایش همراهش نیست :/ بعد هم می گوید "چند وقت دیگه با من بپری کافری چیزی میشی" من هم با صفت ناباب از او خداحافظی میکنم :))

هوف... چقدر محرم گذشت و همش سرکار بودم درس و گرفتاری های این شکلی ... حیف این عمر ... بعد فکر میکنم اگر بعدها مرد زندگیم اهل کربلا رفتن نباشد خیلی شیک و مجلسی با شناختی که از خودم دارم دق میکنم. فکرش را بکن آن همه محیط های خانوادگی و بیرونی غیر دینی تجربه کنی و بعد هم یک همراه این شکلی ، دق کردن من در این موقعیت یک مساله ی قطعیست. :|

حالا که توی مصلی دانشگاه دارم می نویسم دو تا دختر کنارم نشسته اند که یک ریز دارند می خندند. البته فقط یکیشان هی غش می رود و دیگری می گوید چرا میخندی خب؟ خنده ام نمی آید اما اسمت لبخندی ام می کند. لبخندیــ ـ ــ ...


۱
فاطمه الف
۱۸ مهر ۰۴:۴۸
جوجه فیلسوف :)))

پاسخ :

:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان