ما آزموده ایم در اون دانشگاه بخت خویش ، بیرون باید کشید از اون ورطه رخت خویش

میخواهم یک رازی را فاش کنم. رازی که فقط بین خودم و خدا بود. و هیچ وقت احدی نفهمید...

سال کنکورم سال عجیبی بود. هروقت که به آن زمان فکر می کنم مدام به دلیل اینکه چطور در آن شرایط زنده ماندم و دوام آوردم فکر می کنم. سخت تر از همیشه بود زندگی... من مثل بقیه درس نمی خواندم چون رنج هایم با همه فرق داشت. رنج هایم مرا آغوش ِ سفتی گرفته بودند که در آن آغوش تمرکز و درس و تست از شاخ غول شکستن سخت تر بود. با این حال زور می زدم اما زورم کم بود. آن سال قبول نشدم و نخواستم غیر دولتی بروم. خواندم برای سال بعد... سال بعد زندگی ام آرامتر شد. درسم را می خواندم. شنا می رفتم. نقاشی می کشیدم. و رنگی زندگی می کردم. زمان کنکور رسید. تلاش کرده بودم و درصدهایم قابل قبول در حد هدف کوچکم بود. روز کنکور رسید. پدرم با استرس سوار ماشینم کرد و اصلا انگار نمی فهمید امروز یک روز مهم برای شایسته است و باید آرامش و حس خوب به او بدهد. به او اصرار کرده بودم خودم بروم اما اجازه نداده بود. او مرا انگار نمی دید. صبحانه تخم مرغ و بعدش موز خورده بودم و سنگین بودم. پدر دیرش شده بود و مرا مثل جعبه ای که باید به مقصد برساند می دید. عصبی رانندگی می کرد و فحش میداد و تند می رفت و قصد دیدن دست انداز ها را نداشت. خودم هم کمی استرس طبیعی داشتم و حالا با کار پدر جز اینکه ذهنم در عذاب بود ، معده و روده ام حسابی ریخته بود بهم جوری که حالت تهوع پیدا کرده بودم. به حوزه رسیدم. چند دقیقه ای توی صف ایستادم تا بروم داخل اما وقتی نوبتم شد دربان بهم گفت آدرس اشتباهی به من داده اند و باید به دانشکده ی بغل مراجعه می کردم. دیر شده بود و تا دانشکده ی بغل کلی راه بود. دویدم. نفس نفس زنان روی صندلی نشستم. پریدن رنگم را کمی حس میکردم ولی توجهی به آن نداشتم. بلند شدم لباسم را مرتب کنم و وسایلم را در آورم که سرم گیج رفت. مراقب دید و حالم را پرسید. با اعتماد به نفس گفتم خوبم و حتی متعجب بودم که چرا این را می پرسی... می دانید داستان چه بود؟ باورم نمیشد روز کنکورم خراب شده است. سر جایم نشستم. سرگیجه شدت گرفت. سوال ها را می دیدم اما هیچ چیزی نمی فهمیدم. حالت تهوع داشتم و چند دقیقه از شروع نگذشته بود که انقدر وضعم خراب شده بود که فکر میکردم فقط باید بروم بیرون.اما مدام به سوال ها نگاه می کردم و پیش خودم میگفتم " این کنکور است کشک که نیست بروم..." و به امید بهتر شدن حالم سعی کردم آرام باشم یا چیزی بخورم اما حالم تغییر نکرد. پاسخنامه را برداشتم و تند تند پر کردم. اولین کسانی که بلند شدند من بود. یک دختر رنگ پریده که هیچ وقت فکرش را نمیکرد کنکور را ببازد. خانه که رسیدم به هیچ کس چیزی نگفتم حتی وقتی با دوست صمیمیم تلفنی می خندیدیم. هیچ کس جز خدا نمی دانست آن روز چه بر سر دختری رفت که جلوی چشمش تلاشش به باد میرفت و کاری نمی توانست بکند.

دانشگاه غیر انتفاعی قبول شدم. بانکداری. تازه عاشق هم شدم. عاشق مردی که در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه اصفهان دکترا و فوق لیسانس گرفت.

یک سال و خورده ای بعد تصمیم گرفتم کنکور بدهم. دو باری که کنکور دادم کنکور ریاضی بود ولی این بار اهداف و مسیرم را در رشته های انسانی می دیدم. هم دانشگاه را خواندم که پل های پشت سرم را خراب نکنم و هم کنکور را. امشب کنکور روی خوب نشانم داد بالاخره. حالا مهر امسال وارد دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه اصفهان می شوم و فلسفه می خوانم.

واقعیتش از مسیری که طی کردم گله ندارم... حتی اگر عاشق شده باشم و نرسیده باشم... گاهی یک چیزهایی دست ما نیست

و به من ثابت شد اینجور چیزها بد نیستند.

راستی ... من از آن دانشگاه و بانکداری رها شدم اما نشد که از تو...

۷
fa fa
۲۵ شهریور ۰۷:۰۰
چقدر می‌فهمم....
حالا دیگه یه قسمت جدید از زندگی شروع شد. باید گذشته را پشت سر گذاشت و به پیش رو نگاه کرد. موفق باشید خانم فیلسوف؛)

پاسخ :

:)
اوهووووم ... ممنونمــــ
عاقا حالا یعنی واقعنی لیسانس بگیرم میشم فیلسوف؟ :)))
شاهزاده شب
۲۵ شهریور ۱۰:۵۵
چه عجیب... امیدوارم مسیر جدید زندگیت عالی پیش بره :)

پاسخ :

آره میشه گفت عجیب..
ممنونم و تو هم :)
شینا نوجهان
۲۵ شهریور ۱۳:۳۲
ای جاااان دلممممممم .... چقد قشنگ نوشتی ‌ و چه رازی :))
ان شاالله که موفق ترین باشی عزیزم 💛💚💜 شاهسته ی جان :)

پاسخ :

عزیییییززززز دلمممممممم
لطف داری به من مهربون دلممممممم
ممنونم گمجشکممم... تو همممممم
در پناه نور 💞
تبارک منصوری
۲۵ شهریور ۱۴:۴۵
سیندرلا اون بالا چیکار میکنه؟ 😚😍
جانم چه عکس وطراحی خوبی :*
حالا شد! این رشته بیشتر بهت میاد و امیدوارم کلی موفقیت برات ببار بیاره عزیزم🌸🌸🌸

پاسخ :

:") :") :٭٭٭٭
ممنوووووون تبارکم:٭٭٭٭

آره واقعا بانکداری به هیچ کجای روح من نمیومد :)
ممنووووون عزیز دلممممممم💜💜💜 تو همممممم
آبان ...
۲۵ شهریور ۱۸:۲۸
 من شش سال تو دانشگاه اصفهان درس خوندم ..دوسال اخرش عجیب ترین سالهای عمرم بود ..
از حالا بهت بگم که از ساختمان دانشکده ادبیات چقدر بدم می اید ..از بس که هر سری تو راهرو هاش گم شدم ..خخخخ
ولی مبارکت باشه خانوووم :)

پاسخ :

واااای تو حقوق اونجا رو خوندی؟😍 شاید دوست منو بشناسی..... سارا کاظمی... میشناسی؟؟؟
آره خودمم قبلا رفتم و گم شدم:)))))
ممنون عزیز دلم... دلم برات تنگ شده بود آبان...
یک دختر شیعه
۲۶ شهریور ۱۱:۵۱
چقد خوب که همه چی درست شد شایسته ی جانم...هج رشته ایه جانم...
:*

پاسخ :

آره الهـــی شکر.... خیلی شکر...
از کمکات خیلی خیلی ممنونم گل دختر:٭٭٭٭٭
یک دختر شیعه
۲۶ شهریور ۱۲:۰۵
کار نکردم، وظیفه بود عزیزدلم:*

پاسخ :

مهربوووونمــــــ 💜💜💜💜💜💜💜
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان