دست هایشان

یک خانم ۵۰ ساله ، از آن اهل دل هایش ، از آنها که کتاب رفیق ۵۰ ساله شان است و تفکر چاشنی سفره ی روزانه شان ، وقتی شنید در ۱۶ سالگی به پوچی رسیدم به من گفت آدم پر تلاشی هستم. واقعیت این است که بعد از حرف او به این قضیه توجه کردم و بعد باورش کردم چون تا آن زمان مدام در حال دست به گریبان شدن با دردهایم بودم و انگار هرچه تلاش می کردم بی ثمر بود و یک ناتوان کم تلاشم. بعد از حرف آن اهل دل به پشت سر نگاه کردم و به سرسختی ام شاد شدم. و حالا می خواهم بگویم خیلی راه ها رفتم که به آرامش محض برسم اما از یک موقعی به بعد فهمیدم همه ی اوج ها از رضایت قلبی مادرم و پدرم شکوفه خواهند کرد. اما... اما... چرا هی یادم میرود این یافته را؟

۲
ف. ن
۱۵ شهریور ۲۱:۰۴
فراموشی چیزی که خیلی دلت میخواد اصلا از یادت نره و همیشه جلوی چشمت باشه، برای من خیلی دردسر سازه. و البته حسابی اعصابم رو بهم میریزه.

پاسخ :

فک کنم باید با نوشتن و جلوی چشم گذاشتنشون به بند کشیدشون..
و البته چنگ زد به خدا واسه ی کمک
بانوچـ ـه
۲۳ شهریور ۱۶:۲۹
اوج اولش از رضایت ِ خداست...

پاسخ :

و خدا راضی نیست اگر پدر و مادر به حق راضی نباشند...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان