مادرم‌زهرا

تازه با هم آشنا شده بودیم. ولی هنوز اسم همو نمی دونستیم. تو سالن مطالعه با ایما و اشاره گفت "اسمت چیه؟" منم هرچی با لبخونی میگفتم متوجه نمیشد. اسممو بزرگ نوشتم روی کاغذ و نشونش دادم. بعد منم اسمشو پرسیدم اما من فوری فهمیدم که چی گفت... آخه مامان زهرا هم اسمت راحته و هم دل من زود مغناطیس اسمتو میگیره. اصا چطوری میتونستم نفهمم. نمیشد دیگه. وقتی قلبت بی قرار کسی باشه مدام تو زمین و هوا پی او میگردی. نمیشه کاریش کرد. تو مادر فوق العاده ای هستی اونی که بی معرفته منم... ولی مادرای واقعی بچه هاشونو ول نمیکنن. حالا هرچقدرم که بد... دلم به همین چیزا خوشه... به مهربونیای بی حد تو و خانوادت... من که چیز دیگه ای ندارم من که کس دیگه ای ندارم


۶
قاسم صفایی نژاد
۲۰ خرداد ۱۱:۴۷
چه مبهم!

پاسخ :

واقعا؟
صهبا
۲۰ خرداد ۱۲:۰۰
خیلی به حضرت زهرا حس نزدیکی داشتم
اسمشو میخونم گریه م میگیره
این کنکور لعنتی منو از همه علایقم دور کرده... :( 
دلم براش تنگید

پاسخ :

مامان زهرا همیشه کنارمونه کافیه فقط یکم بهش توجه کنیم...
وقت خیلی زیادیم نمیخواد ازمون...
خیلی مهربونه ... :(
عاشقان ریاضی ....
۲۰ خرداد ۱۲:۴۰
چی شد؟

پاسخ :

چی دقیقا چی شد؟
بانوچـ ـه
۲۰ خرداد ۱۵:۱۴
بهترین مادر دنیاست...

پاسخ :

بهترین مادر دنیاست...
آشنا ...
۲۰ خرداد ۲۳:۳۹
چی شده؟!😶


یاعلی...

پاسخ :

عه شما هم نفهمیدین؟ یه درد و دل با فاطمه ی زهرا بود که اجازه دادن من کوچیک بهشون بگم مامان...
اسم دوست جدیدم زهرا بود و یاد ایشون افتادم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان