او

می نشینم کف زمین ... خدا پتویی می کشد دورم ... پتویی از جنسی عجیب ... امن شده ام ... دورم امنی قوی شده ، کار خودش را کرد ... می خواهم چیزی بنوشم تشنه ام ... خدا لیوان آبی می دهد از خودش ... جرعه جرعه می نوشم ... امن را نوشیدم ... گرسنه می شوم ... غذایی می آورد ... ادویه ی عجیب این غذا که آدم را هوایی رهایی می کند ... انگار که لایعقل شده ام ... نمی بینم ... نمی شنوم ... جز خودش نمی بینم ... جز خودش نمی شنوم ... غمی سمتم روانه می شود ... وارد دهانم می شود ... سعی می کنم بالا بیاورمش ... دست هایم بوی نور چیزهایی که خورده ام گرفته اند ... حس می کنم خودم وجود ندارم ... چه خوب که وجود ندارم ... غم را با آن دست ها می دهم به خدا ... "من ضعیف تر از تحمل این غم بی تو ام"... غم را می گیرد ... به نوری از جنس خودش بدل می کند ... می ریزد توی لیوانی از جنس ع ش ق ... تعارف می زند ، می نوشم ...

۴
تبارک منصوری
۱۲ خرداد ۱۹:۵۱
چقدر دلنشین :))

پاسخ :

دلنشین شومایی که خودتو دریغ میکنی از ما :)
تبارک منصوری
۱۲ خرداد ۲۲:۴۳
بی خیاااال بابا اینی که گفتی منم!؟ =\

پاسخ :

نه پس منم؟ :)
یک دختر شیعه
۱۳ خرداد ۰۱:۰۰
تازه من احساس می کنم شایسته جان وقتی ادم دلش ضعف میره انگار حضرت رب و بیشتر حس می کنه: )))

پاسخ :

درست احساس میکنی
آدم که نباید همش به فکر خوراک جسمش باشه که
پس روح ِ بیچاره ی دور از وطن چی
ماه رمضان در اصل روح مهمان میشه و پذیرایی میشه
حوا بانو
۱۳ خرداد ۱۳:۵۱
دلنشین بود.ممنونم

پاسخ :

:٭:٭
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان