صحبتی با آقایان از نوع "محترم"

یک وقت هایی یک شرایطی پیش می آید که به ناچار در جایی خلوت مجبور به انتظار یا تردد می شویم. مثلا من دیروز  که جمعه هم بود حدود ظهر منتظر اتوبوس بودم آن هم جایی که منازل مسکونی کم بود و پرنده هم در خیابان میلی به پر زدن نداشت. کمی که گذشت یک مرد جوانی آمد نشست توی ایستگاه. یک شیر شجاعی در وجودم هست که همچین وقت هایی می زند بیرون!! یک شرایطی بود که هرکس جای من بود ممکن بود این یارو حتی اگر ساعت هم می پرسید جیغ بکشد ولی من با اعتماد به نفس فضای سنگینی ایجاد کرده بودم که طرف اگر میخواست بپرسد هم منصرف می شد:))))) و توی دلم مدام صلوات می فرستادم. حتی یک بار مجبور شدم نزدیک ۱۲ شب تنهایی جایی بروم و با اعتماد به نفس کامل توی خیابان خلوت زیر باران از کنار آقایان هم رد می شدم!! خب واقعیتش من حجاب دارم و خیلی به خدا چنگ می اندازم اما همه مثل من نیستند. آن مردی که کنار من نشست بی شعور نبود خدا را شکر ولی هرکسی جای من بود احتمال زیاد در آن شرایط اضطراب طبیعی ای می گرفت. حتی بر فرض آن دختر در صورت دیدن بی شعوری با رزمی کاری کار طرف را می ساخت اما از کجا معلوم آن طرف زنگ نمی زد همان زمان که دو سه نفر بریزند آنجا. دیگر باید یک دختر ،خواهر هرکولی چیزی باشد که پس بربیاید. خواهشی که دارم این است که اگر در چنین شرایطی گیر کردید تا حد امکان سعی کنید برای آن دختر اضطراب کمتری ایجاد کنید. تا حد امکان فاصله بگیرید و سمتش نگاه نکنید... کمی اضطراب از دنیا کم می کنید ممنون.

۶
دچـــــ ــــــار
۰۶ خرداد ۱۷:۱۶
نمیشه از اول بهش گفت سلام من کاریت ندارم؟

پاسخ :

نه بدتر میشه:))) چون یه سری که اهل مزاحمتن با این جمله شروع میکنن
دچـــــ ــــــار
۰۶ خرداد ۱۷:۲۴
مثلا بهش بگیم خانم چه کمکی از دست ما برمیاد. چی؟ :)

پاسخ :

حالا چه اصراریه چیزی بگید! نگید بهتره!!
احسان .میم
۰۶ خرداد ۱۸:۳۱
عجب، ما سعی میکنیم کلا وجودمون توی هستی،سبب ناهنجاری نشه:))

پاسخ :

درود بر شما :)
حوا بانو
۰۶ خرداد ۱۸:۴۳
آخ گفتی...
منم تو این شرایط بودم :)) واقعا شرایطِ سختیه :))

پاسخ :

ان شااللّه دیگه نصیبت نشه :))
لیمو ترشـــ🍋
۰۶ خرداد ۲۲:۵۰
وای دقیقا همینطوره....
اینکه توی کوچه حتی کوچه خودتون ی عاقا پشت سر عادم با سرعتی مثل خودت بیاد هم خیلی ترسناکه برام...
خدا خودش هوامونو دارع:) ولی ملتم بابد شعور داشته باشن:))

پاسخ :

اوهوم اوهوم ؛) :) :٭
بهارِ نارنجِ شجاع
۱۳ خرداد ۱۵:۰۶
من که یکبار در فاصله طبقه یک تا پنج یک ساختمان ،در آسانسور،به همراه یک آقا،صد بار خدا را قسم دادم که به خیر بشود
صد بار هم به خودم لعنت فرستادم که چرا خودم را آنجا گیر انداختم...
و تپش قلبم تا ساعت ها ادامه داشت...
:)

پاسخ :

میفهمم....
ان شااللّه دیگه اینجری نشه برات دوستم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان