جای خالی

امروز دوباره اتصالی کردم. چرا؟ خب اینکه نبودی یکی از دلایلش بود. دلیل دیگر خودم بودم. قبلا هم اینطوری شده بودم که همه چیز سر جایش است. و زندگی در جریان. و می دانم باید چه کار کنم آن موقع و هم لحظات بعدش را. بعد یکهو یاد تو میفتم. بعد خودم دستی دستی فکرم را زیادی مشغول میکنم. بعد از آن طرف اتفاق جانبی ای هم می افتد مثلا دوستم چت های خودش و نیمه ی پیداشده اش را نشانم می دهد. برایش خوشحال می شوم و بیشتر به تو فکر می کنم. بعد همینطوری کم کم هی غرق می شوم و زندگی از کف می رود و برنامه ها بهم می ریزد و من تنها کاری که کرده ام این است که به جای خالی ات خیره شده ام و همینطور که دارم توی باتلاق دلتنگی و تنهایی دست و پا میزنم خدا دست دراز می کند که دستت را به من بده و من هق هق کنان بی حرکتم و هیچ کاری نمی کنم. و او بعد از چندبار خواهش که میبیند بی فایده است می نشیند کنار باتلاق درحالیکه که طناب به دست است که هر لحظه پشیمان شدم نجاتم دهد. و من گاهی ساعت ها و ساعت ها فقط دست و پا میزنم و جا میمانم از زندگی ... و ته تهش هم بالاخره طناب خدا را میگیرم و برمیگردم. دوباره خودم ماندم وخودش.

♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان