بـ یـ مـ ـا ر یـ

پ با همه ی دخترها فرق داشت. یک بار یکی از بچه ها گفت "چقدر شبیه پسرهاست" همه کله بالا پایین کردیم. کتابخانه می آمد. ساده بود. خیلی ساده. نه فقط سر و ریختش ، دلش. یک بار به من گفت "شایسته می دانی یک بار توی کتابخانه دو تا دختر بودند که داشتند..." لرزیدم. "نه نمی دانستم" و رفتم. حساس شده بودم. حتی از دست دادن بهش هم خوشم نمی آمد. و در عین حال بدجوری دلم برایش می سوخت. ساده بود. اما سادگی ای که حماقت داشت. یک بار که با بچه ها درباره ی ازدواج حرف می زدیم سرش را به عقب برگردانده بود و با حالت تهوع یواش می گفت "تو را به خدا نگویید..." ع یک دختر خیلی خوشگل بود. الآن را نمی دانم اما آن وقت ها کم آتش های ناجور ازش ندیده بودم. یک بار با پ دیدمش که...

زدم بیرون. اول از کتابخانه. بعد از محوطه. بعد از پارک کتابخانه. شاید اگر می توانستم از شهر بعد از کشور و بعد از کره ی زمین می زدم بیرون.


#ا_ل_ع_ج

#ش_ک_ر

۲
یک دختر شیعه
۰۳ ارديبهشت ۲۱:۴۵
چه قدر وحشتناک
: (

پاسخ :

خیلی مریم
:(
آبان ...
۰۴ ارديبهشت ۱۳:۵۷
دلم می سوزد ..یک بیماری های هست که دست خود ادم نیست ...و واقعا درد است ..درد ...چیزی که به روان ادم مربوط است ..

پاسخ :

اوهوم...... چه نعمتایی داریم و قدر نمیدونیم....
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان