به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

با یک خداحافظی خوشحالم کن

آن زمان را خیلی دوست دارم که همه چیز فشار می آورد و من در مرز له شدن یکهو یادم می افتد که " های دختر ! همه چیز یک روز تمام می شود ٭٭٭ همه یک روز می میریم ٭٭٭ فقط خدا نمی میرد باید بروم پیشش " بعدش هم یادم می آید چه احمقی بودم که دنیا را جدی گرفتم. می دوم می پرم توی غار خدا. درش را می بندم. دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. استرسی وجود ندارد. کز می کنم توی سینه ی خدا و چشم هایم را می بندم و زیر لب می گویم "نجاتم بده نجاتم بده پناهم بده پناهم بده..." دنیا می رود روی سایلنت آن وقت. دیگر هیچ صدایی شنیده نمی شود. منم و خدا. هیچ کس آنجا نیست. دردها دیگر حس نمی شوند. من میان جمع و دلم آنجا نیست. جسمم هست و روحم نیست. هم چنان درس می خوانم و با آدم ها حرف می زنم اما آنجا نیستم. چیزی جز او حس نمی کنم. به خواب و بیداری عجیبی رفته ام. و مطمئنم به دنیا گفته ام "با یک خداحافظی خوشحالم کن" و او را وادار کرده ام این کار را بکند.


#پناهگاه🍃

۳ نظر
__ پریسان __
۳۱ فروردين ۱۲:۵۱
بسی دوست ... غارِ خدا 

پاسخ :

غار خدا هم شما رو دوست داره
مطمئنم :)
قاسم صفایی نژاد
۳۱ فروردين ۱۳:۲۱
پیشنهاد می‌کنم کتاب‌های امام خمینی رو بخونید

پاسخ :

چشم توی لیستم هست
3ilent
۱۲ ارديبهشت ۱۱:۰۴
خدای من انگار گوشاش سنگین شده ...

پاسخ :

من بعضی وقتا صداش میکنم و نمیشنوه ... بعد که خوب نگا میکنم میبینم روی دهنم یه مانع چسبیده که گناهای مسخرمه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا