روز اول

اول که با عاطفه و پگاه نشستیم عاطفه گفت: هرگونه صحبت مهربانانه با خانومای مسن کنین من میدونم و شما... مخصوصا تو شایسته
من: :| بیشین سرجات
عاطفه: بچه ها اینو نگا. این تسبیحه تنها چیزیه که من واسه جهازم خریدم... سنگ اصله ۷۰ تومن خریدم ^_^
من: پگاه نیگا جهازشم آورده قراره بره با پیرپاتالا عشوه بیاد بگه این خودم و اینم جهازم... پسند کردین تماس حاصل کنین
پگاه: آره بابا یه قالتاقیه
من: عاطفه مگه نگفتی دختر جوون کمه اینجا
عاطفه: بابا اینا کوچیکن ... ما فقط مناسبیم
من: :| :)))) بچه ها من حاضرم نذر کنم اینجا خواستگار پیدا نشه:| :)))))

اینجا... لحظه به لحظه که میگذره بیشتر دلبسته ی فضاش میشم... دلبسته نه یه جورایی درگیر... تنهام... تشنم... از دنیا خستم... و اگه این چند شبو از دست بدم بدجوری باختم
نمیدونم چه غلطی کرده بودم و یادم نیس که انقد از خدا دور شده بودم... باید کاری کنم بازم...
حس کوچیک بودن میکنم وقتی آدمای اینجا رو میبینم
نمیخوام وقتی برگشتم بهتر نشده باشم
یه نماز داشت که ۲۰ دقیقه طول می کشید ولی من بعد از خوندنش اصلا حس خستگی نمیکردم پگاهم همینو میگفت و هر دومون بعدش انقد شارژ شده بودیم و دوتایی نشستیم پای کتاب... اتفاقایی میفته اینجا که اصلا عادی نیست

دنبال چیم اگه دنبال تو نباشم؟ ای کاش تا آخرش زنده بمونم...ولی از درون بمیرم...حیاتی تازه میخوام...من کجام...اصا حالیم هست؟


♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان