اما می دانم مامان زهرا و باباعلی مهربان شما پشت منید :) :) و همین آرامم می کند وگرنه که بی پناه ترینم.

نمیدانم چرا اینطوری است که از وقتی بین من و دخترعموهایم سر مسائلی کشمکش شد با اینکه اکثریت دقیقا می دانستند من حق داشتم و دارم اما به شدت آلزایمر می گرفتند. آلزایمر اینکه آنها سال ها چه بدی هایی به من می کردند . یا از من چیزهایی توقع داشتند و دارند که از دخترعموهایم نه. شایسته تو باید ببخشی و وظیفه ات است ، شایسته چطور بی احترامی شان را با احترام پاسخ نمی دهی ، شایسته غلط می کنی بهشان لبخندهای زیاد نزنی و به جایش بی حس جلویشان بنشینی... در کل حرفشان این است که من غلط میکنم اعتراضی بکنم یا شکوه ای بکنم. اصلا حرفشان درست. آدم ِحسابی الگویش را محمد مصطفی می گذارد که حتی به دشمنش هم در حد درست خوبی می کرد. من هم می گویم چشم. ولی آخر عزیزان! حداقل مرا درک کنید. بفهمید چی کشیدم... به زبان بیاورید که حق دارم اما بهتر است سکوت کنم... لااقل وقتی به دخترعمویم سلام می کنم و با بی شعوری جلوی جمع سلامم را بی جواب می گذارد پشتم باشید ، حواستان به دلم باشد ... من هم ظرفیتی دارم بالاخره. توقع زیادیست؟!

♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان