واه واه واه واه واه! چه معنی میدهد یک دختر 21 ساله بنشیند با چندتا چهل ساله مباحثه کند و حقیقتا چه غلطاااا ... تو بچه ای هنوز ... هیچی حالی ات نیست ... حتی اگر چند سالی باشد که تو یک سری مسائل واقعا مطالعه داشته باشی ... ها کن ببینم ... آهااا بفرما بوی شیرخشک میدهد ... بدو برو سر درست ... دهنت را هم سفت ببند وگرنه ...

آقای غریب ! می خواهم کمی به شما فکر کنم ... و با شما کمی درد و دل ... درد و دل یک دختر نیم وجبی که دلش می خواهد جزو غم های روی دلتان نباشد ... شما خوب می دانید و حتی احتیاج به گفتن نیست ... اما بگذارید بگویم و کمی آرام شوم ...

بچه که بودم همیشه دم دمه های عید استرس می افتاد به جانم ... می ترسیدم ... از تحقیرهای دخترعموهایم و زنعمویم ... از تیکه های پسرعمه هایم ... از حسودی های بعضی و عواقبش ... از .... درد پشت درد ... عید نبود زهرمار بود که می نوشیدم ... مگر چند سال داشتم......

بزرگتر که شدم فهمیدم که نباید بخاطر عوضی بازی های آدم ها غصه خورد و فهمیدم که باید به حال آدم های مریض اخلاقی دل سوزاند و دعا کرد نه اینکه غصه خورد و هراس داشت ... بزرگتر که شدم اما از مسائل دیگری سر در آوردم ... از بی آگاهی ها و دهن باز کردن ها در حیرت ماندم ... از ادعاهایی که هیچ تکیه گاهی نداشت حیران شدم ... باز هم دل سوزاندم ... و دعا کردم ... هم برای آنها و هم برای خودم که هیچ وقت شبیه آنها نشوم ... گاهی کارد به استخوان می رسید دهن باز می کردم و تمام تلاشم را می کردم که با احترام بگویم "تو را به خدا که از چیزی که اطلاع ندارید چه دین چه سیاست حرف نزنید ... شاید اشتباه کنید و دیگران را به اشتباه بیندازید ... علم می خواهد علم... باید کتاب خواند... باید از منابع معتبر و بی طرف پرسید ... به خدا که این بحث ها کشک نیست..." ولی مرا به توپ بستند ... بخاطر سنم تحقیرم کردند ... و خفه شو های غیر مستقیم ....... از یک وقتی به بعد فهمیدم این حرف ها به آدم هایی که خودشان را به خواب زده اند بی فایده است ... و باز هم نوشیدم جامی از زهر را در سکوت هایم و غرق شدن بین بچه های پاک و بازی کردن با آنها به جای....

امشب اما آخر دست دیگر نتوانستم نگویم و می دانستم البته حداقل چند نفری گوش هایشان می شنود و گفتم "خب با اجازه ی علما دیگه مرخص شیم و بریم خونه" و خندیدند و شوخی و جدی باز به شکل خفه گونه ای رفتم و گورم را گم کردم .... گورم پیش شماست آقاجان؟ ... هست ... می دانم که هست .... برگرد ... غلط کردیم ... برگرد و این اوضاع اسفناک را درست کن ... بخاطر اشتباهاتمان برگرد ... بخاطر کشته شدن بچه های بی گناه در جنگ های احمقانه برگرد ... بخاطر اشتباه فهمیدن دین برگرد ...... برگرد آقا... قول می دهیم هوایت را داشته باشیم ..... اقا جان بخاطر همین چیزهاست که عید به دلم نمی چسبد و دید و بازدید بیشتر از شادی لطف دیدن اطرافیان برایم حکم زهرمار دارد ... برگرد ... بخاطر دل سیاه من که هیچ وقت نفهمید واقعا عید چقدر شیرین است ...


+ هروقت توی مهمانی ها دسته جمعی بازی می کنیم یا جک های آدم حسابی ای می گوییم و می خندیم و آدموار رفتار می کنیم حالمان خیلی خوب است ... می شود جا بیفتد این قضیه برای همیشه ؟ و یادمان نرود ؟ می شود بفهمیم که بحث های بی مورد درحالیکه بی اطلاعیم چقدر احمقانه اند یا اینکه سرک کشیدن در زندگی شخصی دیگران و غیبت و ... ؟ و بفهمیم که هم حال خودمان و هم بقیه را خراب می کنیم بی هیییییییچ سودی ...


++ شما هم شنیده اید که می گویند از مادران آینده یعنی هم سن و سال های من و سن های پایین تر ، از هر 10 نفر 9 نفر نازا هستند و آن یک نفر هم معلوم نیست بچه سالم باشد؟؟؟ من از یک منبع معتبر شنیدم و دهنم باز ماند ... می گویند بخاطر امواج های کوفتیست ... و بعد یاد آن یارویی افتادم که تو جلسه خواستگاری به من گفت "من دهه شصتم شما هفتادی و خب من خیلی درد کشیدم اما شما..." و پوزخند بزرگی در دلم زدم که بنده ی خدا چه می دانی دردهای نسل من چقدر بود و چی بود و کجا بود؟ چه می فهمی اوج نوجوانی و جوانی که جزو اوج های زندگیند را در گوشی سپری کردن یعنی چه؟ چه می فهمی خیلی مسائل دیگر را؟... بر منکرش لعنت که شما هم دوران سختی داشتید و در جنگ ظاهری زندگی کردن بسیار بسیار کوفت است و این حرف ها ... ولی هیچ تضمینی نیست که عیب ها و مزایای این دو دوره ی شصت و هفتاد را گذاشت کنار هم و شما برنده نباشید ... اگر شما می دانستید در جنگید و خیلی کارها می کردید ما خیلی چیزها را اصلا نمی دانیم نمونه اش جنگ باطن و فرهنگ ... که خیلی هم بی رحمانه تر است ... روح ما را هدف گرفته اند ... و خیلی ها اصلا در جریان هم نیستند که دفاعی در کار باشد ... ولی خب این هم هست که در کل هم نمی شود نسخه پیچید به شکل مطلق ... غیر از این است که خیلی از دهه شصتی های همان موقع تو پر قو و سفرهای خارجی بزرگ شدند و از جنگ چیز زیادی نفهمیدند ... می خواستم بهش بگویم با این طرز تفکر همان بهتر که از همان راهی که آمده ای بروی به سلامت ... آن هم آمده ای این حرف ها را به منی می گویی که.... هع.