به نام تویی که برای تو اَم

بگویید "سر به هوآ " بود که "او" را تماشا کند اما او را " دیوانه " خواندند.

من که گفتم نهایت عشقو میخوام و اگه نشه همون بهتر که ...

دیگه جسم ندارم. اینجا نه سرده نه گرم اما یه گرمایی داره که نمیتونم بهش بگم گرم بودن ... انگار نرمه ... نازکه ... حالم؟ حالم یه جوریه که هیچ وقت تا حالا نبودم ... چقدر عجیبه بدون جسم داشتن ، قلب داشتن .. چقدر دوست داشتنیه پریدن... هووووم... با دماغ ِ نداشتم دارم چیزی رو بو میکشم که بعید میدونم جز عشق باشه. فقط عشقه که میتونه تا این حد تو اوج نگهم داره. پروازم عجیبه انگار هم دارم تو آب شنا می کنم هم تو آسمون عین پرنده ها تند تند بال می زنم. ولی هم تنده و هم آروم. یعنی تند و با آرامش. چیزی فراتر از سرعت نور سرعتش و چیزی فراتر از تمام آرامش هایی که قبلا چشیده بودم آرامشش. روحم رنگ عجیبی داره. سبز زمردی و فیروزه ای و نقره ای و طلایی و چند تا رنگ دیگه که تا حالا به چشمم نخورده بودن قاطی هم شدن مثل حالت ابر و بادی و ... و در عین حال بی رنگ ... هی چرخ می زنم و چرخ می زنم و چرخ میزنم ... وای من تا حالا هیچ وقت اینطوری نخندیده بودم ... بدون لب ... بدون دهن ... ولی عجب شادی عجیبی ... قطعا عشقه. همش عشقه. غیر عشق چی میتونه این قدرتو داشته باشه؟ وای وای وای ......... عجیب تر از همه فضای اطرافه ... انتها واسش یه جوکه.. و انبوه عظیمی از مولکول های غلیظ و درعین حال رقیقی که در اونها غوطه میخورم و کنار میزنمشون و جلوتر میرم و جلوتر میرم و میرم و میرم .... اما ... دلم میخواد برسم ... پس کجاست ... کجایی؟؟؟؟؟؟ داد میزنم ... یه داد آروم و مهربون و بلند و ملتمسانه .... درحالیکه دارم پرواز می کنم حس میکنم دارم بین مولکول ها شنا می کنم و چقدر این مولکول ها شبیه پنبه هایی هستن که خیلی لطیف تر و نرم ترمن ... من قدرت لامسه ندارم اما قلبم این قدرتو داره ... دوباره داد می زنم کجاااااایی؟؟ ..... میلیاردها لبخند از دور بهم سلام میکنن ... سلام میکنم ... نه سلام معمولی ها ... یه عشق من می فرستم یه عشق اونا ... نجوایی میاد "بیا ... بیا نزدیکتر" ... به لرزه میفتم ... یه لرزش شدید با آرامشی عجیب ... سریع تر پرواز میکنم ... دیگه به هیچی توجه ندارم جز اینکه همه ی تمرکزمو رو این بذارم که یه نجوای دیگه بشنوم ... چیزی شنیده نمیشه ... سرعتمو بیشتر میکنم ... چیزی دیده نمیشه ... انگار ..جز یه عظمت ... نجوا صدا زد "نزدیکتر ... نزدیکتر ..." نجوا مشتاقانه گفت .... بازم سرعتمو بیشتر میکنم در حدی که به همه ی تعجب های تو دنیا درمورد سرعت نور و این حرفا طعنه میزنم ... التماس میکنم ...هاااااای نجوا.. چقدر مونده..........



۲ نظر
ماه نو
۲۶ اسفند ۲۲:۰۹
شایسته.....

پاسخ :

جان ؟
صهبا ...
۲۸ اسفند ۲۰:۴۰
سلام :)
خیلی التماس دعا داریم ازتون بانو در این شب عزیز

پاسخ :

سلاااام :) بالاخره ساختیشا :) مبارکه!
چشم ... تو هم منو دعا کن گل دختر ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
گفت مرا برای خودش ساخته
از آن وقت به بعد
همه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتم
همه جا
توی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...



* شایسته رو که راه شایسته می رود*
هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))




طراحی شده توسط رضا