دو نکته درباره ی به دنیا آمدنم فهمیدم. اول اینکه فهمیدم مامان سر من اصلا درد زایمان نداشته و به این نتیجه رسیدم که من از همان موقع به دنبال صلح و روابط مسالمت آمیز بودم. دوم اینکه سر موعد به دنیا نیامدم و صبر کردند که بیایم اما نیامدم و درنهایت به زور به دنیا آمدم. خب راستش را بخواهید تمایلی نداشتم پا به یک کره ی خاکی بگذارم که خون از آن می چکد و پر از فساد و کثافت است ولی خب از طرفی هم دیدم باید سعی کنم تغییری در این وضع ایجاد کنم و به علاوه حتما بروم دنبال عشق و پیدایش کنم که این را خدا در گوشم گفت چون میدید کلا راضی نمی شوم و هی می گویم "من صد ساااااال نمیرم اونجا برم چی کار بااااا" و اینها و به همین خاطر گفت که در جریان اصل قضیه قرار بگیرم و بیخودی غر نزنم.

قصه ی ما به سر رسید و نمیدانم بالاخره این کلاغه رسید خانه یا نه.



+ یکی از دوستانم معمولا بی فکر حرف می زند و زبان تندی هم دارد اما دلش پاک است. یک بار وقتی از ماجراهای لغو شدن سفر کربلایم برایش گفتم یکهو گفت "خب شایسته امام حسین دیگه با چه زبونی بگه نمیخوادت" این دردناک ترین جمله ی عمرم شد و دلم تقی شکست. سفر مشهدم هم لغو شد بچه ها اما من امشب کربلا بودم. واقعا بودم و امام حسین هم آمار دلم را دارد و هم هوایش را. یکی از خوبی های کربلا رفتن امشبم در یک روضه خانگی آن هم زیر یک سقف که صدای بی تابی های قطرات باران رویش می آمد این بود که شرمنده ی التماس دعاهای شماها نشدم. برای تک تکتان دعا کردم. و برای هرکس که اینجا را می خواند ... با صورتی که با اشک شستم و دلی که شکسته شدنش عجیب بزرگ بود.