کلا سکوت چیز خوبیست :)

دوست داداشم اسمش آریاست. این آریا خان راه به راه در خانه ما هستند. انقدر زیاد که من موقع ناهار بهش می گویم "آریاااااااا بیا ببین آبلیمو هم که دوست داری میریزم تو سوپتاااا بدو بیااااا" و خیلی هم با آق عرفان دوست هستد. تا چند وقت دیگر ممکن است خانه مان عوض شود و حالا بشنوید مکالمه های این اواخر را :

آریا : راستی عرفان مدرستو دیگه عوض نکنیا

عرفان : نه نمیشه اون مدرسه هه بهتره دو سال توش بودم میدونم

آریا : خب مدرسه ما بوفه داره ها

عرفان : خب اونم بوفه داره تازه مال اون باحال تره

این آریا خان با زبان بی زبانی دارد میگوید "نرو دلم تنگ میشود" : ) یک بار هم به مامانش گفته "مامان شماره ی موبایل مامان عرفان را پاک نکنی یک وقت گمشان کنیم" حالا بماند که عرفان خیلی وقت ها تو این فاز ها نیست و دلتنگی و این چیزها تو کارش نیست :/ البته بچه ی احساسی ای هست اما همه چیز را می ریزد توی خودش و تقریبا هیچ بروزی در کار نیست.


اگر خانه مان عوض شود ...////... ان شاالله که عوض نشود..............

می دانید از نظر من خانه باید دو ویژگی را حتما داشته باشد "سکوت" و "بی پله بودن یا آسانسوردار بودن (آن هم نه از آن آسانسور هایی که راه به راه خرابند)"

اما خب مورد دوم را هرچند به سختی بتوانم مدارا کنم (که خداوکیلی در عنفوان جوانی پادردی نشویم خودش خیلییییییست) اما مورد اول خیلی خیلی خیلی سنگین برایم تمام می شود ......

سکوت ... سکوت ... سکوت .... مگر خانه نباید محل آرامش باشد ، پس چگونه بی سکوت ؟



* اگر ازدواج فقط این مزیت را داشت که دیگر خیالت راحت بود مال کسی هستی و مدام کسی به چشم سوژه ی ازدواج نگاهت نمیکرد ، از نظر من دلیل کافی ای برای تمایل به ازدواج بود (که البته که این تنها مزیت نیست).


* وقتی پی ام دخترعمویم را دیدم دقیقا حالی را داشتم که اگر خبر حمله ی داعش به ایران را می شنیدم داشتم . باور نکردنی و عذاب آور . که باز چه فتنه ای ... چه تحقیری ... چه بی شعوری ای را باید تحمل کنم ... چه اهانت به دین و اعتقاداتم ... به چادرم ... به شخصیتم... اما این بار آن پی ام یک عکس بود فقط ... یک عکس از بچگی های من و دخترعمو هایم ... کنار هم ... در آغوش هم ... که بعد از مدت ها نشان دهنده ی پرچم صلحی بود ...

مامان می گوید دعاهایت اثر کرد ... می گویم دعا وقتی اثر می کند که او بخواهد ... و او هم خواسته ظاهرا اگر رفتارهای دخترعمو هایم دروغ نباشد ...

در هرحال من نگاه های عاشقانه ات را فراموش نکنم ای کاش الله من .

۸
محمد روشنیان
۱۷ اسفند ۱۴:۵۷
من در وجود آسانسور هم با پله میرم 5 طبقه رو در محل کار و سه طبقه رو در خانه :|

پاسخ :

چراااا خب؟
محمد روشنیان
۱۷ اسفند ۱۴:۵۸
در کجا بود
با :|
یعنی با وجود آسانسور :|
محمد روشنیان
۱۷ اسفند ۱۸:۴۳
شاید مسخره به نظر بیاد ولی من در بیشتر مواقع آدم پر جنب و جوشیم و نمیتونم صبر کنم آسانسور به مقصد برسه! :| و این موضوع وقتی منتظر کسی هستم هم به چشم میاد که نمیتونم یه جا وایسم و یه مسیر رو هی میرم و میام تا شخص برسه سر قرار :|
البته در مواردی که نیاز به متانت و سکون وجود داره با تمام سختیش رعایت میکنم و احترام میذارم

پاسخ :

به نظرم بهتره به عاقبت آسانسور سوار نشدن و مریضی بعدش که مجبور می شین جنب و جوشتونو خیلی کمتر کنین فکر کنین ...
آبان ...
۱۷ اسفند ۲۱:۵۷
خانه باید پنجره داشته باشد ...یک پنجره بزرگ ...
خدا راشکر که پرچم صلح افراشته شده ‌‌

پاسخ :

پنجره رو هم هستم :)
الهی شکر
لیمو ترش🍋
۱۸ اسفند ۲۲:۴۸
دارم ب عرفان علاق مند میشم:))

پاسخ :

اصا آدمو هلاک خودش میکنه :)))))
פـریـر ...
۱۹ اسفند ۰۲:۰۹
آخی طفلکی آریا :))

:: قسمت دوم پست چقد خوبه خدا :| خیلی بده ...اه...هرجا میری آنالیز میشی >_<

:: الله من...چه قشنگ گفتی...آرامش داره این اسم...

پاسخ :

آره حالا باید به عرفان بگم بهتر رفتار کنه باهاش واقعا:))))

ااصا یه وضع وحشتناکی -_- به نظرم یه قسمت مهمی از آرامشی که به ازدواج نسبت میدن مال همینه.

(یک نفس آرام و لبخند)
احسان .م
۱۹ اسفند ۰۹:۳۹
آریا و عرفان خخخ
حتما دوستای خوبی برا هم خواهند شد :)

پاسخ :

امیدوارم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان