اون دیگه

تسبیح رنگی رنگیمو دید . دوسش داشت . بهش دادم . قبول نمیکرد . به زور قبول کرد . اسمش بهاره بود . وقتی میخواست بره دستمو سفت فشار داد و لبخند گرمی بهم زد . چند هفته ندیدمش . تا همین چهارشنبه . تو نمازخونه ی دانشگاه . گرم سلام کرد گفت اسمت چی بود ؟ گفتم شایسته . گفت شایسته بعد از نمازام دعات میکنم همیشه به خاطر این تسبیح . یه عالمه آبنبات و پاستیل ریخت تو دلم . گفتم مرسی . اسم تو چی بود ؟ گفت بهاره . بلند شد که نماز بخونه . گرسنه بودم . نماز بهاره تموم نشده بود که رفتم . تو حیاط دانشگا نشستم و ساندویچمو باز کردم . یکم که خوردم دیدم چن تا مورچه رفتن تو ساندویچم . ساندویچو بستم . تو دلم گفتم چقد تنهام . یاد بهاره افتادم . گفتم شاید هنوز تو نمازخونه ست . رفتم . اما نبود . دلم سوخت که کاش وایمیسادم پیشش . آخه .. بوی اونو میداد . اون دیگه . خدا . ولی رفته بود . یه جوری بدی شکستم ...

وقتی بوی اونو میداد میشد بهش گفت

سلام . من توی این دانشگا خیلی تنهام . خستم از همه ی مدعی های دروغ . چه مدعی عشق چه رفاقت . از ظاهربین های کتاب نخون بیزارم . از آدمایی که واسه چادرم تمسخرم میکنن درد دارم . از سیلی هایی که با نگاهشون بهم میزنن که خاک تو سرت که به فلانی که انقد ریخت دختر کش داره بی محلی میکنی رنج می کشم . این دانشگاه پر از غربته . از استاداش بیشتر از همه خون به دل شدم . چه چیزها که ندیدم . چه حرفا که نشنیدم . هیچ کس اینجا نگفت عاشق اونه . اون دیگه . خدا . هیچ کس دستمو نگرفت که غربت دانشگاهو تحمل کنم . هیچ کس نبود دستشو بگیرم تا با هم به اون فکر کنیم . اون دیگه . خدا . همشون به فکر آرایششون بودن . مانتوشون . ذرت مکزیکی و آیس پک . ولخرجی و ولگردی . سینما رفتن و مهم نبودن اینکه چه فیلمی ببینن . کتاب نخوندن . پاس کردن و نفهمیدن . غربت ... غربت ... بهاره ... با من دوست میشی ؟


این چهارشنبه تو نمازخونه منتظرت میمونم .. کاش بیای.

۵
یک دختر شیعه
۱۹ آذر ۱۳:۲۷
ان شالله باهات دوست بشه
: )

پاسخ :

ان شالله :)
sina S.M
۲۶ آذر ۱۵:۵۶
چقدر زیبا... 
لینک شد 

پاسخ :

تچکر :)
لیمو ترش🍋
۲۶ آذر ۱۸:۱۴
خیلی خوب بود:)
خیلی خیلی خوب بود!!!

پاسخ :

شما خیلی خیلی لطف داری لیمو ترش جان :) :)
چو نای بی آوا...
۲۸ آذر ۱۸:۱۷
تقریبا اینده خودمو توی نوشته ت دیدم
همیشه از این قسمت دانشگاه رفتن واهمه داشتم...
هرچند هیچ وقت دوستی نداشتم
ولی وقتی از بی دوستی اذیت میشدم به خودم میگفتم بالاخره میری دانشگاه یکی همفکرت پیدا میکنی و کلی باهاش عقده های دوست های نداشته تو خالی میکنی
ولی مساله اینجاست که همش دلخوشی الکی بود
من فکرامو تا ابد باید توی اتاق مغزم نگه دارم تا وقتی یا من بمیرم یا اونا
هیچ وقت هیچ کس نخواهد بود که با هوش و درک خودش منو به وجد بیاره
همه تکراری اند انگار خدا اینارو از رو هم کپی کرده.شبیه تر از چینی ها
دغدغه های مشابه حرفای مشابه محدودیت های خودساخته ی مشابه... و ترس های احمقانه و مشابه
وقتی توی کل زندگیم همچین کسیو نیافتم حتی ندیدم میخوام تو دانشگاه پیدا کنم؟خوش باوریه...
نوشته ت یاد اور چیزای تلخی بود برام
ممنون...

پاسخ :

سلام :)
درسته بد زمونه ایه و آدما خیلی عجیب شدن ولی...
میشه امید داشت
من خودم درسته تو دانشگاه رفاقت عمیقی با کسی ندارم اما بیرون از اون دوستای زیادی دارم خدا رو شکر...
درسته قحطی آدمیزاده ولی... خدا روزی رسونه ... حتی روزی رفاقت ... باید به خودش توکل کرد ... به دستاش ... تازه میدونی که اون بهترین رفیقه ... بهش میگیم یا وَدود :)
یه چیزی بگم ؟ حس کردم به گذشته برگشتم و خودم این کامنتی که تو گذاشتی رو نوشتم
تو هم خیلی شبیه حرفای چن سال پیش منی
هی رفیق ! من اگه برمیگشتم عقب می رفتم به خودم لبخند میزدم و می گفتم : حواست هست خدا با توئه ؟ یکم دقیق تر نگاش کن .... :)
راستی من خودم رفیقت ! البته اگه دوس داشته باشی :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
♥♥
اسباب بازی فروشی جای بازی کردنه
نه وابسته شدن
نه جدی گرفتن
نه روحو به بازی گرفتن...
کجا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان